Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 

دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها تبلیغات در بهشت انیمه

 

امتیاز : ( امتیاز دهندگان : 0 نفر - میانگین امتیازات از پنج : )

+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: داستانهای خون آشامی

  1. #1
    مدیر بخش ناروتو و مانگاکا Itachi Uchiha آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    Hidden village . درجه:S-Class Missing-nin ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙
    نگارشها
    2,130
    Itachi Uchiha's: oochihaiee

    داستانهای خون آشامی

    وامپایر. دراکولا. آیا او در ادبیات تنها یک موجود خیالی نیست؟ البته. اما این پدیده، محتوی سوالهای مهمی در رابطه با بیماری، تغذیه، مرگ، قدرت، جاودانگی یا خدا است.
    وامپایر همیشه "آن دیگری" (the other) است، و به این عنوان، نماد متفاوت بودن و جدایی و مرز بندی است. با این وجود او دائم با جامعه سالمها و نرمالها در ارتباط است. به عنوان فیگوری که در مرز قرار دارد، دائم بین دو دنیا در حال نوسان است: بین مرگ و زندگی، این دنیا و آن دنیا، بین انسان و حیوان، بین رویا و بیداری، بین نرمال بودن و انحرافی بودن، بین سالم و دیوانه. حتی زمانهایی که در آنها تحول در جسد رخ می دهد و او تبدیل به دراکولا می شود نیز زمانهای مرزی هستند؛ نیمه شب، غروب و طلوع خورشید. از آنجا که وامپایر همبستگی نزدیک نرمال بودن و غیر نرمال بودن را به تصویر می کشد، همواره باورها و دانش ما را تحت سوال قرار می دهد و این موضوع را مطرح می کند که کجا زندگی خاتمه می یابد و کجا مرگ شروع می شود و چه محدوده ای بین این دو نقطه وجود دارد، اینکه خون به عنوان نیروی زندگی چه نقشی برای ما بازی می کند و ما چگونه تولید مثل می کنیم.


    و اما داستان.....


    (( دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))

    "الیزابت باتوری" در 1560 میلادی در میان خانواده ی شاهنشاهی مجارستان متولد شد. در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده و با خشم شانه ی سنگی را به کنیز میکوبد.
    خون از بدن کنیز جاری شده و الیزابت زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.
    بر بالای سر اندام بی جان دخترک، الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را باز یافته بود، احساس جوانی.
    برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان شستشو دهد.
    در سال 1610 در پی آشکار شدن این کشتارها شورشی رخ داد و الیزابت دستگیر و در کشتارگاهش زندانی شد.
    سرانجام پس از 4 سال در 1614 الیزابت به مرگ طبیعی مرد، در حالیکه چهره اش به طراوت آن روزی بود که خونخواری را آغاز کرد

  2. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  3. #2
    همکار بخش Dark side of eden mana sama آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    konoha
    نگارشها
    1,012

    پاسخ : داستانهاي خون اشامي

    در زمان های قدیم . فکر کنم قرون وسطی . در رمانی . یک شوالیه بوده به اسم لرد دراکول که این لرد دراکول ما یک زن بسیار زیبا داشته. در اون زمان ها جنگی پیش میاد و لرد دراکول به جنگ میره . چند وقت بعد از این که از زمان شروع جنگ می گذره خبری از جنگ میارن . وبه زن لرد دراکول گفته میشه که همسرت در جنگ مرده .

    زن لرد دراکول وقتی این خبر را می شنوه خود کشی می کنه و می میره . بعد از خود کشی همسر لرد دراکول جنگ تمام میشه . وقتی که لرد دراکول به شهرش برمی گرده و از ماجرا با خبر میشه به خاطر این که سردار جنگ بوده و احترامی داشته به پیش کشیش میره و از کشیش درخواست میکنه که همسرش را با مراسم ایینی دفن کنن. لرد دراکول به کشیش میگه :همسرم به خاطر عشق به من این کار را کرد به خاطر این که تو ی دنیای دیگه منو ملاقات کنه اون خود کشی نکرده برای این که کافر بوده همسر من خود کشی کرده چون که عاشق من بوده .لرد دراکول این درخواست ها را به این خاطر میکنه که در ایین مسیح اگه کسی دست به خود کشی بزنه کافر به حساب میاد و فردی که خود کشی کرده را بدون مراسم ایینی بیرون از کلیسا به خاک می سپارن . این کار در نظر مردمی که مسیحی هستن اخر بی ادبی و کافر بودن هستش. اما وقتی که لرد دراکول این خواهش را از کشیش و کلیسا میکنه انها سر سختی میکنن میگن ما برای زنت مراسم ایینی نمیگیریم حالا هر چقدر هم که میخوای سردار جنگ باش .

    خلاصه لرد دراکول بعد از شنیدن این حرف ها داغ میکنه . خفن حالش گرفته میشه .

    میره خونه و شمشیری را که با اون هزاران نفر از دشمنان رمانی را کشته بوده بر میداره . همه مردم اعتقاد به نیر ویی جادویی شمشیر داشتن به این دلیل که لرد دراکول با اون شمشیر هزاران روح را گرفته بوده. لرد دراکول به کلیسا میره و شمشیرش را در درون مجسمه مسیح فرو میکنه و ناگهان از مجسمه خون بیرون میاد.

    لرد دراکوال خم میشه و خون روی مجسمه را می خوره. از ان به بعد هم به خاطر ظلم و تنفری که از کلیسا در قلبش مانده بود روز ها و شب ها خون می اشامه.

    و به این ترتیب اون اولین خون اشام روی زمین میشه که بعدآ از روی داستان واقعی لرد دراکول داستان های تخیلی زیادی می نویسن .


    منبع:.دستیار یک خون اشام


  4. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  5. #3
    مدیر بخش ناروتو و مانگاکا Itachi Uchiha آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    Hidden village . درجه:S-Class Missing-nin ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙
    نگارشها
    2,130
    Itachi Uchiha's: oochihaiee

    پاسخ : داستانهاي خون اشامي

    در یک منطقه جایی در سرزمین Nosgoth , سارافان (Sarafan) مقام مقدسی از کشیشان جنگجو سوگند خورد که خون آشامان را نابود کند . آنها تیرهای چوبی بر روی زمین قرار دادند و خون آشامها را بر سر این تیر های چوبی نیزه ای قرار دادند تا همه ببینند .
    این صحنه از میان آبهای برکه توسط 6 نفر از اعضای دایره نهم دیده شد .
    ( نکته : دایره نهم گروهی از جادوگران بودند که سوگند خورده بودند تا از ( ( Pillars of nosgoth محافظت کنند . یک عمارت باستانی که عامل ایمنی این سرزمین است .)
    ناگهان خون آشامی به نام Vorador در اتاق ظاهر شد و نزدیک ترین محافظ را با شمشیر خود از بین برد. سپس او با استفاده از قدرت جادویی خود به محل استراحت محافظان رفت و آنها را به گوشه ای از اتاق پرتاب کرد و به زندگی آنها خاتمه داد .
    حال جادوی این معبد به نظر میرسد که برای خون آشام ها مفید باشد . چون آنها میتوانند با این قدرت جادویی محافظ خون آشام ها به نام Malek را احضار کنند تا از آنها حمایت کند .
    بعد Vorador خون آخرین محافظ را نوشید و ناگهان Malek ظاهر شد ولی Vorador از پشت به او حمله کرد . Malek برای محاکمه برده شد به خاطر از دست دادن دایره قدرت .
    Mortanius جادوگر ( الهه مرگ ) Malek را محکوم کرد تا ابدیت در خدمت آنها باشد و از دایره قدرت محافظت کند . بعد روح Malek گرفته شد و چهره او بصورت اسکلت درآمد .
    500 سال بعد Ariel محافظ توازن ناگهان توسط قاتلی نامرئی با خنجر مورد حمله قرار گرفت و کشته شد .
    بعد از این واقعه Pillars of Nosgoth شروع کرد به شکستن و تبدیل شدن از رنگ سفید به سیاه . سالها بعد در شهر Ziegstrurhl یک انسان نجیب زاده به اسم کین ( Kain ) که از این شهر رد میشد به میهمانخانه شهر رفت تا در آنجا استراحت کند . مرد میهماندار برای باز کردن در مسافرخانه نیامد چون نیمه شب بود و شهر ناامن . کین ناامیدانه و با افسردگی در حال بازگشتن بود که ناگهان توسط چندین راهزن احاطه شد . کین سعی کرد که با آنها بجنگد اما سرانجام او شکست خورد و کشته شد . در جهنم کین به هوش آمد و دید که دستان او به دو ستون زنجیر شده است . او دید شمشیری که قاتلان او در سینه او فرو کرده بودند هنوز در سینه اش است . بعد Mortanius به سمت کین آمد و گفت تو به زندگی بازگشتی تا انتقام خودت را از قاتلانت بگیری .کین نیز کورکورانه و بدون فکر حرف او را باور کرد و آنرا پذیرفت . Mortanius شمشیر را از سینه کین بیرون آورد و او را آزاد کرد و بعد شمشیر را به او داد . وقتی کین شمشیر را گرفت زره فلزی او تیره رنگ شد و موهای او فاسد و خراب و چهره او وحشتناک شد . کین از آتش های کشنده و دردناک جهنم رد شد و از آنجا خارج شد .

    ادامه دارد......

  6. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  7. #4
    مدیر بخش ناروتو و مانگاکا Itachi Uchiha آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    Hidden village . درجه:S-Class Missing-nin ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙
    نگارشها
    2,130
    Itachi Uchiha's: oochihaiee

    پاسخ : داستانهاي خون اشامي

    وقتی کین به دنیای مادی بازگشت متوجه شد که آن جادوگر در جهنم او را تبدیل به یک خون آشام کرده و او متوجه شد که نقاط ضعفی نیز پیدا کرده مثل آسیب پذیری در مقابل نور و آب .
    کین راه خود را برای پیدا کردن قاتلانش ادامه داد .کین با استفاده از توانایی های جدید خود به راحتی تمامی قاتلان خود را کشت و خون آنها را برای افزایش قدرت بدنی و توانایی هایش نوشید .کین فکر کرد که حالا ماموریت او تمام شده اما Mortanius به کین گفت که این افراد تنها زیردستان قاتل اصلی او بودند نه قاتل اصلی . او کین را برای گرفتن جواب سوالاتش و فهمیدن موضوع به Pillars of Nosgoth فرستاد .
    در راه به سمت Pillars کین با خود فکر کرد که چرا Mortanius هیچ هشداری نداد که او تبدیل به خون آشام میشود . اما کین این را میدانست که سوختن در آتش جهنم بسیار سخت تر است و کین با امیدواری برای رسیدن به پاسخ سوالاتش راه خود را بسوی Pillars ادامه داد .
    وقتی کین به Pillars of Nosgoth رسید او زنی را در آنجا دید . او در آنجا روح Ariel کشته شده را دید که نیمی از صورت او از بین رفته و چهره او ترسناک شده بود .
    Ariel به کین گفت که به دنبال قاتل او بگردد و گفت وقتی که معشوقه او Nupraptor محافظ و کنترل کننده افکار جنازه او را دیده دیوانه شده و دیوانگی او باعث دیوانه شدن بقیه محافظان نیز شده چون او کنترل کننده افکار است و دیوانگی او روی دیگران هم اثر گذاشته است . او به کین گفت که بعد از کشته شدنش Pillars از حالت عادی خارج شده و نیروهای مفید آن تبدیل به نیروهای شیطانی شده . Ariel به کین گفت که او باید تمامی محافظان Pillars را بکشد تا نیروهای آن دوباره بازیابی شوند تا دوباره سرزمین Nosgoth به حالت تعادل و اصلی خود برگردد و صلح در آن برقرار شود . کین به Ariel گفت که سرنوشت سرزمین Nosgoth برای او مهم نیست و Ariel در جواب گفت که او باید اینکار را برای خودش انجام دهد تا بتواند به حالت اولیه و انسانی خود بازگردد . و گفت توباید در ابتدا Nupraptor را بکشی . با اعتقاد به اینکه کشتن محافظان او را از نفرین و حالت خون آشامی خارج میکند کین به سمت هدفش به راه افتاد . او در طول راه به وجود یک قدرت دیگر در خود پی برد و آن قدرت قدرتی بود که باعث میشد کین بصورت خفاش در بیاید و به قسمتهای مختلف سرزمین Nosgoth پرواز کند . در ادامه راه او به شهری به نام Teincheneroe رسید . شهر نفرین شده ای که ظاهرا هیچ انسان واقعی در آن وجود نداشت . حال به عنوان یک خون آشام کین متوجه شد که خودش نیز بهتر از ساکنان آنجا نیست . او در شهر مرد عجیبی را ملاقات کرد . او به کین گفت که اگر چه تو یک بیگانه ای اما اگر با دقت به اطرافت نگاه کنی میتوانی چیزهایی را که میخواهی ببینی . بعد از گذشتن از این شهر و زمانی که کین داشت وارد شهر Vasserbunde میشد او آبشار بزرگی را دید که آب از قسمت بالای قلعه Nupraptor به پایین میریزد . وقتی که به قلعه نزدیک شد صدای جیغی را شنید . کین لبخندی زد چون به غیر از او ظاهرا کس دیگری بود که داشت شکنجه میشد و عذاب میکشید . وقتی کین داخل قلعه شد دید که Nupraptor در حال به بند کشیدن و شکنجه دادن زنان است . Petrefield و Bloodied به دیوار زنجیر شده بودند . وقتی کین دید که آنها دارند زجر زیادی میکشند به زندگی آنها خاتمه داد . او وقتی به سمت Nupraptor رفت دید که Malek از او محافظت میکند . Nupraptor به Malek گفت که آنها را تنها بگذارد و او نیز اطاعت کرد و آن دو را در اتاق تنها گذاشت .
    ناگهان Nupraptor گلوله آنشین به سمت کین پرتاب کرد ولی کین خود را کنار کشید و به سمت او رفت و با یک ضربه شمشیر سر او را از بدنش جدا کرد . بعد کین سر Nupraptor را به Pillars برد تا آنرا به عنوان مدرک به Ariel نشان بدهد و به او بفهماند که وظیفه اش را انجام داده .
    بعد کین وقتی به آنجا رسید سر را در مقابل ستون افکار قرار داد و ستون شروع کرد به ترمیم شدن و برگشتن به حالت سفید و سالم اولیه خود . Ariel به کین گفت که هر محافظ یک مدال دارد که آنها با قدرت این مدال با Pillars در ارتباط هستند . برای اینکه Pillars به حالت اولیه برگردد به یکی از این مدالها نیز نیازاست .بعد کین برای انجام ماموریتش به سمت قلعه Malek رفت . وقتی به محل زندگی Malek رسید با صدای عجیبی به خودش آمد . ناگهان از جانب موجوداتی روح مانند مورد حمله قرار گرفت .

  8. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  9. #5
    مدیر بخش ناروتو و مانگاکا Itachi Uchiha آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    Hidden village . درجه:S-Class Missing-nin ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙
    نگارشها
    2,130
    Itachi Uchiha's: oochihaiee

    پاسخ : داستانهاي خون اشامي

    آنها از نظر ظاهری شبیه Malek و بسیار قوی بودند . کین در درگیری زخمی شد و از هوش رفت . وقتی به هوش آمد دید که زخمی شده و کسی نیز درآنجا نیست تا او از خونش تغذیه کند و خود را مداوا کند . کین برای اینکه از دست این موجودات نجات پیدا کند به طرف وسیله تولید کننده این موجودات رفت و آن را از بین برد . از بین بردن این وسیله باعث شد قدرت سربازها از بین برود و خود آنها نیز نابود شوند . حال کین رفت تا Malek را از بین ببرد . در حالی که کین داشت به سمت هال اصلی قلعه میرفت از راهرویی عبور کرد که پر از موجوداتی یخ زده و مرده بودند و معلوم بود که سالیان زیادی از مرگ آنها میگذرد . وقتی کین به هال بزرگ رسید Malek را دید که به سمت او می آید . کین به او حمله کرد ولی ملک ناگهان با جادوی خود دروازه ای جادویی درست کرد و وارد آن شد و ناپدید شد . کین با دست خالی و ناامید به سمت Pillars بازگشت . Ariel پس از صحبت کردن کین را به سمت معبد Oracle of Nosgoth فرستاد تا بتواند در آنجا اطلاعات بیشتری راجع به Malek بدست بیاورد . کین برای رفتن به معبد به طرف شرق قلعه Malek رفت . او برای رفتن به معبد باید از مجموعه بزرگی از غارها با راههای سردرگم و گیج کننده و خطرناک میگذشت . وقتی کین در حال گشتن غار برای راه اصلی بود به منطقه ای رسید که در آنجا دیواره جادویی محافظی قرار داشت و در کنار آن یک گیوتین با مقداری خون در اطراف آن و یک کتاب . کین شروع به خواندن کتاب کرد و او متوجه شد که اعضای دایره نهم چگونه Malek را با قدرتهای جادویی بوجود آوردند و اینکه چگونه در زمان های گذشته نیروهایی به رهبری Sarafan شروع به نابود کردن خون آشام ها کرده اند . کین کتاب را بست و دیگر به خواندن ادامه نداد . کین به اتاقی که در آن یک دیگ بزرگ قرار داشت رسید . او در آنجا Oracle را ملاقات کرد . یک پیرمرد با یک کلاه که عصایی در دست داشت . کین از او خواست تا به سوالاتش پاسخ دهد و پیرمرد از او درخواست کرد تا به اتاقش بروند تا بتواند به سوالاتش پاسخ دهد . و پیرمرد شروع کرد به گفتن این جملات :
    * پادشاه Ottmar تنها امید ماست برای شکست دادن موجودات جهنمی .
    * پادشاه Ottmar مفیدترین و تنها امید ما و ....
    وقتی کین دید که Oracle حرفهای بیهوده ای میزند که به درد او نمیخورد حرف او را قطع کرد و گفت فقط به من بگو Malek کیست و چگونه میتوانم او را شکست دهم . پیرمرد گفت Malek آخرین نفر از گروه دایره نهم و جزو محافظان Pillars of Nosgoth است . او بسیار قدرتمند است و شکست دادن او به این آسانی نیست . او به هیچ کس اجازه نخواهد داد که به Pillars نزدیک شود . ولی Vorador را پیدا کن و از او بپرس . او راه شکست دادن Malek را میداند . کین پرسید Vorador را کجا میتواند پیدا کند و پیرمرد به او گفت که به سمت جنگل ترموجنت برو تا بتوانی او را پیدا کنی . ( Termojent Forest )
    بعد ناگهان پیرمرد ناپدید شد و کین را تنها گذاشت . کین تصمیم گرفت که Vorador را پیدا کید تا در مورد نحوه شکست دادن Malek از او کمک بخواهد . کین به جنگل رسید . جایی که نور خورشید به سختی از بین درختان به زمین میرسید . کین تعجب کرد که چطور Vorador میتواند در چنین مکان ترسناک و خطرناکی زندگی کند . وقتی کین به کاخ باستانی خون آشام ها رسید از بزرگی و عظمت و تجملی که Vorador برای خودش دست و پا کرده بود متعجب شد . کین شروع به گشتن کاخ برای پیدا کردن Vorador کرد . در ادامه کین بالاخره اتاق Vorador را پیدا کرد . اتاق پر بود از زنان و مردانی که با قلابهای گوشت از دیوار آویزان شده بودند . بوی خون حس خون آشامی کین را تحریک میکرد . روی یکی از دیوارهای اتاق با خون نوشته شده بود Mausceler Dei . کین به گشتن برای پیدا کردن Vorador ادامه داد . وقتی اتاق را پیدا کرد بالاخره توانست خون آشام بزرگ Vorador را ببیند . کین وقتی Vorador را دید بسیار شوکه شد چون او بسیار شبیه او بود .

  10. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  11. #6
    مدیر بخش ناروتو و مانگاکا Itachi Uchiha آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    Hidden village . درجه:S-Class Missing-nin ˙·٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠·˙
    نگارشها
    2,130
    Itachi Uchiha's: oochihaiee

    پاسخ : داستانهاي خون اشامي

    Vorador بسیار خوشحال بود که توانسته بود یک خون آشام دیگر را ببیند چون در این روزها کمتر کسی پیدا میشود که Vorador بتواند او را ببیند مخصوصا یک خون آشام جوان . او جامی پر از خون به کین تعارف کرد . کین متوجه شد که Vorador فکر میکند که خون آشام ها خدا هستند و انسانها وسیله ای هستند برای ادامه زندگی خدایان . بعد Vorador شروع کرد به صحبت کردن در مورد اینکه اوچگونه 6 نفر از اعضای دایره نهم را کشته و چگونه محافظ شخصی خود یعنی Malek را از بین برده است . بعد Vorador به کین گفت که نباید در کارهای او دخالت کند وگرنه عذاب و شکنجه همیشگی نصیب او خواهد شد . سپس Vorador انگشتر خود را به کین داد و گفت اگر احتیاج به دستیار و کمک داری این حلقه به تو کمک خواهد کرد و بعد او از کین خواست که اینجا را ترک کند . و کین کاخ را ترک کرد . در خارج از کاخ Mortnius با استفاه از تلپاتی و حرف زدن در فکر کین به او گفت که سه محافظ در سمت شمال قرار دارند و آنها با استفاده از قدرت خود بر روی سرزمین Dark eden تسلط دارند . در ادامه راه کین از شهر Uschtecheim گذشت . شهری که در آنجا شایعه شده بود که سالیان سال پیش خون آشام بزرگ و جد خون آشام ها Janos Aurdron متولد شد . در این شهر او انسانها را میکشت و از خون آنها تغذیه میکرد تا اینکه یک روز قلب او از هم گسیخته شد و مرد . بعد از ترک کردن Uschtecheim کین به بهشت تاریک رفتDark Eden) ) . در آنجا کین توسط دیواره ای جادویی محاصره شد . این دیواره مدام گسترش می یافت و همه چیز را در سر راه خود از بین میبرد . کین وقتی از حفاظی که محاصره اش کرده بود رد شد هیچ آسیبی ندید . چون از قرار معلوم این حفاظ فقط بر روی موجودات زنده اثر میگذاشت . کین به راه خود ادامه داد و به قصری که 3 محافظ در آن زندگی میکردند رسید . در آنجا از بالای یکی از برجها نیروی نورانی خاصی وجود داشت که به سمت پایین می آمد . وقتی کین داخل قصر شد دید که قصر بسیار بزرگتر از آن چیزی است که ظاهرش نشان می داد . کین گشت تا بالاخره با سه محافظ مواجه شد . کاهنی به نام Bane و یک کیمیاگر به اسم Anarcrothe و Dejoule . کین خوشحال شد که بالاخره به هدف خود نزدیک شد . Dejoule و Bane با دیدن کین خواستند تا با او مقابله کنند اما Anarcrothe فرار کرد و با قدرت خود Malek را احضار کرد تا از آنها محافظت کند . کین از بزدلی او بسیار خشمگین شد و او از حلقه ای که Vorador به او داده بود استفاده کرد تا خون آشام بزرگ را احضار کند . Malek اعلام کرد که بالاخره او حال میتواند با Vorador بجنگد و او را از بین ببرد تا جهان از دست عذابهای او راحت شود . Malek به Vorador گفت که او را میکشد و تکه تکه میکند و به عنوان غذا به سگهای خود میدهد . و بعد این دو دشمن شروع کردند به جنگ با هم . هر کدام قدرت خود در استفاده از مهارت های مخصوص خود را به طرف مقابل نشان میدادند و از جادوها استفاده میکردند . Vorador ناگهان تبدیل به گرگ شد و به سمت Malek پرید و .... کشته شدن Malek . بعد او به سمت Bane نیز حمله کرد و او را نیز کشت . بعد Dejoule تصمیم گرفت کین را بکشد . او با استفاده از قدرت مخصوص خود کاری کرد که زیر پای آنها شروع به جوشیدن آب کرد . کین که به آب حساس بود و از آن آسیب پذیر بود با استفاده از قدرت خود به شکل مه درآمد و از آنجا کمی دور شد . بعد Dejoule گلوله ای به سمت کین پرتاب کرد اما کین با قدرت خود قبل از اینکه گلوله به او برخورد کند آنرا کنترل کرد و گلوله را به سمت خود او پرتاب کرد . گلوله به او خورد و کشته شد . بعد کین لباس Bane و ساعت Dejoule را برداشت تا از آنها برای ترمیم Pillars استفاده کند . کین وقتی که به Pillars رسید وسایل را در جای مخصوص خود قرار داد و قسمتهای دیگری نیز ترمیم شدند . Ariel به کین گفت که محل محافظ بعدی یعنی Azimuth جایی در قلب شهر مقدس Avernus است .

  12. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  13. #7
    Registered User Gaara kazekage آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    نگارشها
    712
    Gaara kazekage's: بدجنس

    پاسخ : داستانهای خون آشامی

    خب.....یکم طولانیه!
    هوا کم کم داشت سرد می شد باد برگ های زرد و نارنجی را به پرواز در می اورد و بوی پاییز در همه جا پیچیده بود.
    کاپشنم را محکم تر به خودم می چسبانم و قدم هایم را تندتر می کنم گویی می خواهم از دست کسی یا چیزی بگریزم.
    ـ امیلی صبر کن.یه دقیقه وایسا.
    با تعجب بر می گردم و ماری را می بینم البته تنها نیست همراهش سامانتا هم هست.با دیدن سامانتا همیشه حسی مور مور کننده بهم دست میده طوری که می خواهم بدوم و ازش دور تر شوم.
    او با ان موهای حنایی رنگ کوتاه و چشمانی مشکی قیافه مرموزی دارد و تازه امسال به مدرسه ما اومده .هیچ وقت روز اولی که دیدمش فراموش نمی کنم و همیشه با یاد اوری ان روزی قیافه ام از خجالت سرخ می شود.
    //////////////////////////////////////////////////
    در راهروی مدرسه ایستاده ام همه تقریبا برای ناهار به سالن رفته اند و راهروی دراز و بزرگ بیشتر از همیشه خالی است.می خواهم سریع تر به سالن ناهار خوری بروم کاپشنم را ته کمد پرت می کنم و پولم را بر می دارم.در حالی که خم شده ام و کیفم را میگذارم احساس می کنم سکوت بیش از حد غیر عادی و سنگین است برای همین دلشوره ای عجیب در تمام وجودم می پیچد. تق....تق.......تق..... صدای کفشهایی سکوت را می شکند این باید مایه خوشحالی باشد که ولی برعکس این صدای قدم های منظم بد تر بر ترس من می افزاید. تق..تق...تق...تق.
    صدا قطع می شود با ترس و لرز بر میگردم ولی کسی پشتم نیست.سریع بلند می شوم در کمد را می بندم و بر می گردم که بروم که ناگهان با صورت سفیدی مواجه می شوم که تمام چشمانش سیاه است و لبخندی هراس اور بر لب دارد مثل خون اشامی که به قربانی خود می نگرد به نگاه می کند و موهای کوتاه حنایی رنگش خیلی تمیز شانه شده. مثل ماتم زده ها بهش نگاه می کنم و وقتی لبخندش عریض تر می شود صدای جیغی در راهرو می پیچد.خوشحال ی شوم که کسی امده ولی بعد می فهمم ان صدای جیغ خودم بوده.درست یک ثانیه بعد ان دختر دستش را جلوی دهان من میگذار و من پلک می زنم و وقتی دوباره او را میبینم دیگر ان قیافه ی ترسناک را نمی بینم بلکه دختری را می بینم که بسیار نگران به نطر می رسد. دهنش ر ا باز میکند و صدایی دلربا از ان خارج می شود:"سلام ببخشید ترسوندمت من گم شده بودم بعد..."ولی وقتی به قیافه وحشت زده ی من نگاه می کند می گوید:"حالت خوبه؟؟من نمی خواستم بترسونمت....من..."
    ابتدا پلک می زنم بعد حواسم کم کم سرجایش می اید.به زور لبخندی می زنم و می گویم:"من حالم خوبه."بعد برای اینکه موضوع را عوض کنم می گویم:"من تورو قبلا ندیده بودم دانش اموز انتقالی هستی؟" در حالی لبخندی همراه با خجالت می زند می گوید:"اره من سامانتا هستم."
    ـ منم امیلی ام.
    و همراه با سامانتا به سمت ناهار خوری می روم.سامانتا با تک تک بچه ها دوست می شود ولی نمی دانم چرا احساس می کنم یه جای کار می لنگد و هروقت بر می گردم لبخند عجیب او را احساس می کنم که مرا به باد تمسخر گرفته است.
    //////////////////////////////////////////
    ـ سلام ماری سلام سامانتا.
    ماری در حالی که صورتش قرمز شده می گوید:" می شود با ما بیای به مدرسه می دانی که شفری(سرایدارمان) کمتر از سه نفر را اجازه نمی دهد. ما هم چنتا از وسایلمان را جا گذاشتیم.
    در حالی که کار دیگری ندارم قبول می کنم و هر سه به طرف مدرسه راه می افتیم. اواسط زمستانه و برف همه جارا پوشانده.تنین صدای کفش هایمان بر روی برف خیلی دل انگیزه.من سکوت را می شکنم:ماری از خواهرت چه خبر؟مرسدس هنوز تو کاناداست یا قراره برگرده؟"ماری در حالی که اهی می کشید گفت:"اون قرار بود تو ماه پاییز بیاد ولی بهمون نامه ای تایپی داد که نمی تونه.چند وقتی هم هست بعد از اون نامه دیگه زنگ نمی زنه برای همین بابا گفت اگه تا اخر این هفته ازش خبری نشد خودمون اقدام می کنیم."
    دیگر چیزی نمی گویم.به ماری و سامانتا نگاه می کنم از وقتی سامانتا به این مدرسه منتقل شده این دو سریعا باهم دوست شدند و الان صمیمی ترین دوستان همند.
    کم کم به مدرسه رسیده ایم. در خودش باز است من پیشنهاد میدهم:چطور است زنگ هم بزینم چون اگه اینطوری بریم ممکنه..."سامانتا حرفم را قطع می کند و می کوید:"هیچ چیزی نمی توانند بگویند."و دست ماری را می کشد من هم از سر ناچاری وارد می شوم!!!
    -------------------
    به انتهای راهرو که می رسیم ماری می پرسد:"سم وسایلتو کجا گذاشتی؟"
    ـ اخرین بار دیدم شفری ان ها را برد به زیرزمین.
    سپس هر سه روبروی زیرزمین می ایستیم.سم به ما دوتا نگاه می کند و با نیشخند می گوید:"چیه ترسیدین؟"ماری از این حرف عصبانی می شود و می گوید:" البته که نه."و دست مرا می گیرد و به زیر زمین می کشاند نمی دانم چرا احساس بدی در این مورد دارم.که یکدفعه یادم می افتد زیر زمین در حیاط است و اصلا وسایل کسی را انجا نمی گذارندبلکه همه شان را در کمد مخصوصی میگذارند تا می ایم به ماری حرفی بزنم احساس می کنم همه جا تیره و تار شده و اخرین چیزی که می بینم دو گودال سیاه چشم است.
    -------------------------------------------------------------
    چشمانم را که باز می کنم می بینم روی صندلی که مخصوص دندان پزشکی است خوابیده ام .در اتاق کوچکی قرار دارم که منبع روشنایی چند چراغ شمعی عنکبوت بسته است.ماری بر روی صندلی نشسته و دهانش هم بسته شده.چشمانش را با بی حسی باز می کند.
    - بالاخره بیدار شدین.
    این صدای دلربا را می شناسم و الان می فهمم که بیشتر از همیشه ازش متنفرم.
    سامانتا از تاریکی وارد نور می شود.حالا می فهمم که اولین باری که دیدمش خطای دید نبود بلکه من چهره ی حقیقیش را دیده بودم.
    او می گوید:"تنها دلیلی که من دارم اینکار رو می کنم فقط می خواهم از تولد بعدی جلوگیری کنم."
    با ترس می گویم:"منظورت چیه؟"
    ـ ما یک نسل در میان یا قاتل می شویم یا موجودی قاتل من نسل قبلی توسط یک گرگنما به وجود امدم امیدوار بودم خودم هم موجود بشوم ولی م قاتل شدم ما اگر موجودی را بکشیم قاتل و اگر قاتلی را بکشیم موجود می شویم من گرگنما را کشتم که."به ماریا نگاه می کند و ادامه می دهد:"..که خواهر تو بود."
    قطره های اشک از چشمان ماریا جاری می شود.سامانتا چاقو را بر می دارد و به سوی ماریا می رود و می گوید:"نسل بعدی من خون اشامه و من ارزوم این بود که خون اشام بشم ولی نشد و کسی دیگری حق ندارد به ارزوی من دست بیابد."
    صورت ماریا را میگیرد و می گوید:"پس از چند وقت این اولین کشتار من است پس لطفا کاری نکن دلپذیر ترش بکنم."و صدای جیغ خفه ی ماریا در اتاق می پیچد.دست هایم را روی گوشام می ذارم تا صدا را نشنوم می دانم کاری نمی توانم بکنم.
    صبر کن!دست هام.دست های من با چیزی بسته نشده اس.اندکی امید در دلم به وجود می اید به دور و برم نگاه می کنم و ناگهان قیچی بزرگی توجهم را جلب می کند ان را بر میدارم و ارام به سمت سامانتا می روم.او ناگهان بر می گردد و من قیچی را محکم در شکمش فرو می کنم و ان را می بندم خون او بر روی صورتم فواره می زند و چشمان سیاهش متعجب و عصبانی است.ناگهان احساس می کنم بدنم می تپد و در رگ هایم به جای خون سرما جاری شده است.خون این کلمه باعث می شود دهانم خشک شود و معده ام به قار و قور بیوفتد. سامانتا در حالی که از خشم قرمز شده جیغ میکشد:"نههههه من نمی ذارم."و به سوی من می جهد با انگشتم او را پرت می کنم
    بوی خون بدجوری تو هوا پیچیده و شکمم همینطوری قار و قور می کند.به طرف ماری می روم جای چاقو روی بدنش مانده.هنوز نیمه هشیار است. وقتی منو می بیند لبخندی همراه با ضعف به لب میاورد و با صدای ضعیفی می گوید:"من....خوشحال میشم ....ا..گه..کسی که منو ...بکشه...تو...باشی..."این حرف باعث می شود اورا بلند کنم و در گوشش زمزمه کنم:"متاسفم.حالا دیگه می تونی بخوابی."
    و دندان های نیشن را در رگ گردنش فرو می کنم.خون همچون شهدی گوارا به درون دهانم می ریزد و حسی عجیب درونم القا می شود طوریکه انگار می توانم هر کاری بکنم از بلند کردن کوه تا دویدن به دور کره ی زمین.کشتن سامانتا مثل کشتن یک پشه میمونه با نفرت به سویش می روم از یقه بلندش می کنم و می گویم :"اینم برای همه ی قتل هایی که کردی." و چنان ضربه ای به سرش می زنم که کله اش به گوشه ی اتاق پرت می شود!
    از این کشار گاه خارج می شوم و به هوای ازاد قدم می گذارم با جهشی بلند به پشت بام می روم.شکمم به قار و قور افتاده لبخندی بر لبم میاید.
    الان تازه اول شب است.
    پایان.

  14. 5 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

+ پاسخ به موضوع

Tags for this Thread

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ