خب.....یکم طولانیه!
هوا کم کم داشت سرد می شد باد برگ های زرد و نارنجی را به پرواز در می اورد و بوی پاییز در همه جا پیچیده بود.
کاپشنم را محکم تر به خودم می چسبانم و قدم هایم را تندتر می کنم گویی می خواهم از دست کسی یا چیزی بگریزم.
ـ امیلی صبر کن.یه دقیقه وایسا.
با تعجب بر می گردم و ماری را می بینم البته تنها نیست همراهش سامانتا هم هست.با دیدن سامانتا همیشه حسی مور مور کننده بهم دست میده طوری که می خواهم بدوم و ازش دور تر شوم.
او با ان موهای حنایی رنگ کوتاه و چشمانی مشکی قیافه مرموزی دارد و تازه امسال به مدرسه ما اومده .هیچ وقت روز اولی که دیدمش فراموش نمی کنم و همیشه با یاد اوری ان روزی قیافه ام از خجالت سرخ می شود.
//////////////////////////////////////////////////
در راهروی مدرسه ایستاده ام همه تقریبا برای ناهار به سالن رفته اند و راهروی دراز و بزرگ بیشتر از همیشه خالی است.می خواهم سریع تر به سالن ناهار خوری بروم کاپشنم را ته کمد پرت می کنم و پولم را بر می دارم.در حالی که خم شده ام و کیفم را میگذارم احساس می کنم سکوت بیش از حد غیر عادی و سنگین است برای همین دلشوره ای عجیب در تمام وجودم می پیچد. تق....تق.......تق..... صدای کفشهایی سکوت را می شکند این باید مایه خوشحالی باشد که ولی برعکس این صدای قدم های منظم بد تر بر ترس من می افزاید. تق..تق...تق...تق.
صدا قطع می شود با ترس و لرز بر میگردم ولی کسی پشتم نیست.سریع بلند می شوم در کمد را می بندم و بر می گردم که بروم که ناگهان با صورت سفیدی مواجه می شوم که تمام چشمانش سیاه است و لبخندی هراس اور بر لب دارد مثل خون اشامی که به قربانی خود می نگرد به نگاه می کند و موهای کوتاه حنایی رنگش خیلی تمیز شانه شده. مثل ماتم زده ها بهش نگاه می کنم و وقتی لبخندش عریض تر می شود صدای جیغی در راهرو می پیچد.خوشحال ی شوم که کسی امده ولی بعد می فهمم ان صدای جیغ خودم بوده.درست یک ثانیه بعد ان دختر دستش را جلوی دهان من میگذار و من پلک می زنم و وقتی دوباره او را میبینم دیگر ان قیافه ی ترسناک را نمی بینم بلکه دختری را می بینم که بسیار نگران به نطر می رسد. دهنش ر ا باز میکند و صدایی دلربا از ان خارج می شود:"سلام ببخشید ترسوندمت من گم شده بودم بعد..."ولی وقتی به قیافه وحشت زده ی من نگاه می کند می گوید:"حالت خوبه؟؟من نمی خواستم بترسونمت....من..."
ابتدا پلک می زنم بعد حواسم کم کم سرجایش می اید.به زور لبخندی می زنم و می گویم:"من حالم خوبه."بعد برای اینکه موضوع را عوض کنم می گویم:"من تورو قبلا ندیده بودم دانش اموز انتقالی هستی؟" در حالی لبخندی همراه با خجالت می زند می گوید:"اره من سامانتا هستم."
ـ منم امیلی ام.
و همراه با سامانتا به سمت ناهار خوری می روم.سامانتا با تک تک بچه ها دوست می شود ولی نمی دانم چرا احساس می کنم یه جای کار می لنگد و هروقت بر می گردم لبخند عجیب او را احساس می کنم که مرا به باد تمسخر گرفته است.
//////////////////////////////////////////
ـ سلام ماری سلام سامانتا.
ماری در حالی که صورتش قرمز شده می گوید:" می شود با ما بیای به مدرسه می دانی که شفری(سرایدارمان) کمتر از سه نفر را اجازه نمی دهد. ما هم چنتا از وسایلمان را جا گذاشتیم.
در حالی که کار دیگری ندارم قبول می کنم و هر سه به طرف مدرسه راه می افتیم. اواسط زمستانه و برف همه جارا پوشانده.تنین صدای کفش هایمان بر روی برف خیلی دل انگیزه.من سکوت را می شکنم:ماری از خواهرت چه خبر؟مرسدس هنوز تو کاناداست یا قراره برگرده؟"ماری در حالی که اهی می کشید گفت:"اون قرار بود تو ماه پاییز بیاد ولی بهمون نامه ای تایپی داد که نمی تونه.چند وقتی هم هست بعد از اون نامه دیگه زنگ نمی زنه برای همین بابا گفت اگه تا اخر این هفته ازش خبری نشد خودمون اقدام می کنیم."
دیگر چیزی نمی گویم.به ماری و سامانتا نگاه می کنم از وقتی سامانتا به این مدرسه منتقل شده این دو سریعا باهم دوست شدند و الان صمیمی ترین دوستان همند.
کم کم به مدرسه رسیده ایم. در خودش باز است من پیشنهاد میدهم:چطور است زنگ هم بزینم چون اگه اینطوری بریم ممکنه..."سامانتا حرفم را قطع می کند و می کوید:"هیچ چیزی نمی توانند بگویند."و دست ماری را می کشد من هم از سر ناچاری وارد می شوم!!!
-------------------
به انتهای راهرو که می رسیم ماری می پرسد:"سم وسایلتو کجا گذاشتی؟"
ـ اخرین بار دیدم شفری ان ها را برد به زیرزمین.
سپس هر سه روبروی زیرزمین می ایستیم.سم به ما دوتا نگاه می کند و با نیشخند می گوید:"چیه ترسیدین؟"ماری از این حرف عصبانی می شود و می گوید:" البته که نه."و دست مرا می گیرد و به زیر زمین می کشاند نمی دانم چرا احساس بدی در این مورد دارم.که یکدفعه یادم می افتد زیر زمین در حیاط است و اصلا وسایل کسی را انجا نمی گذارندبلکه همه شان را در کمد مخصوصی میگذارند تا می ایم به ماری حرفی بزنم احساس می کنم همه جا تیره و تار شده و اخرین چیزی که می بینم دو گودال سیاه چشم است.
-------------------------------------------------------------
چشمانم را که باز می کنم می بینم روی صندلی که مخصوص دندان پزشکی است خوابیده ام .در اتاق کوچکی قرار دارم که منبع روشنایی چند چراغ شمعی عنکبوت بسته است.ماری بر روی صندلی نشسته و دهانش هم بسته شده.چشمانش را با بی حسی باز می کند.
- بالاخره بیدار شدین.
این صدای دلربا را می شناسم و الان می فهمم که بیشتر از همیشه ازش متنفرم.
سامانتا از تاریکی وارد نور می شود.حالا می فهمم که اولین باری که دیدمش خطای دید نبود بلکه من چهره ی حقیقیش را دیده بودم.
او می گوید:"تنها دلیلی که من دارم اینکار رو می کنم فقط می خواهم از تولد بعدی جلوگیری کنم."
با ترس می گویم:"منظورت چیه؟"
ـ ما یک نسل در میان یا قاتل می شویم یا موجودی قاتل من نسل قبلی توسط یک گرگنما به وجود امدم امیدوار بودم خودم هم موجود بشوم ولی م قاتل شدم ما اگر موجودی را بکشیم قاتل و اگر قاتلی را بکشیم موجود می شویم من گرگنما را کشتم که."به ماریا نگاه می کند و ادامه می دهد:"..که خواهر تو بود."
قطره های اشک از چشمان ماریا جاری می شود.سامانتا چاقو را بر می دارد و به سوی ماریا می رود و می گوید:"نسل بعدی من خون اشامه و من ارزوم این بود که خون اشام بشم ولی نشد و کسی دیگری حق ندارد به ارزوی من دست بیابد."
صورت ماریا را میگیرد و می گوید:"پس از چند وقت این اولین کشتار من است پس لطفا کاری نکن دلپذیر ترش بکنم."و صدای جیغ خفه ی ماریا در اتاق می پیچد.دست هایم را روی گوشام می ذارم تا صدا را نشنوم می دانم کاری نمی توانم بکنم.
صبر کن!دست هام.دست های من با چیزی بسته نشده اس.اندکی امید در دلم به وجود می اید به دور و برم نگاه می کنم و ناگهان قیچی بزرگی توجهم را جلب می کند ان را بر میدارم و ارام به سمت سامانتا می روم.او ناگهان بر می گردد و من قیچی را محکم در شکمش فرو می کنم و ان را می بندم خون او بر روی صورتم فواره می زند و چشمان سیاهش متعجب و عصبانی است.ناگهان احساس می کنم بدنم می تپد و در رگ هایم به جای خون سرما جاری شده است.خون این کلمه باعث می شود دهانم خشک شود و معده ام به قار و قور بیوفتد. سامانتا در حالی که از خشم قرمز شده جیغ میکشد:"نههههه من نمی ذارم."و به سوی من می جهد با انگشتم او را پرت می کنم
بوی خون بدجوری تو هوا پیچیده و شکمم همینطوری قار و قور می کند.به طرف ماری می روم جای چاقو روی بدنش مانده.هنوز نیمه هشیار است. وقتی منو می بیند لبخندی همراه با ضعف به لب میاورد و با صدای ضعیفی می گوید:"من....خوشحال میشم ....ا..گه..کسی که منو ...بکشه...تو...باشی..."این حرف باعث می شود اورا بلند کنم و در گوشش زمزمه کنم:"متاسفم.حالا دیگه می تونی بخوابی."
و دندان های نیشن را در رگ گردنش فرو می کنم.خون همچون شهدی گوارا به درون دهانم می ریزد و حسی عجیب درونم القا می شود طوریکه انگار می توانم هر کاری بکنم از بلند کردن کوه تا دویدن به دور کره ی زمین.کشتن سامانتا مثل کشتن یک پشه میمونه با نفرت به سویش می روم از یقه بلندش می کنم و می گویم :"اینم برای همه ی قتل هایی که کردی." و چنان ضربه ای به سرش می زنم که کله اش به گوشه ی اتاق پرت می شود!
از این کشار گاه خارج می شوم و به هوای ازاد قدم می گذارم با جهشی بلند به پشت بام می روم.شکمم به قار و قور افتاده لبخندی بر لبم میاید.
الان تازه اول شب است.
پایان.
علاقه مندی ها (Bookmarks)