امتیاز : ( امتیاز دهندگان : 2 نفر - میانگین امتیازات از پنج : 5 )
گلپري من تا آخرش داستانت رو مي خونم!
من باهات هستم
ببينيم چيكار ميكني گلپري جون^_-
چپتر اول:
چشمانم را گشودم و اتاقم را همانند لحظه ای که چشم بر هم نهادم یافتم...باز هم خواب دیده بودم.همه چیز سرجایش بود و روی تختم،به همان حالتی که به خواب رفتم بیدار شده بودم...خانه مثل همیشه سکوت حزن انگیزی داشت...اما دیگر این سکوت را دوست داشتم...
دست خنک نسیم سحر که پشت گردن و بازوان برهنه ام را نوازش کرد،رویم را به سمت پنجره ی بزرگ اتاق برگرداندم...نسیم،بوی دل انگیز گل ها را به درون اتاق می آورد...نفس عمیقی کشیدم تا بوی گل ها را مزه مزه کنم.
یک ساعت زود تر از همیشه برخاسته بودم...هوا گرگ و میش بود و کونوها درخواب...
آرام زمزمه کردم:کو..نو..ها...
این اسم برایم یاداور خاطراتی بسیار بود...
روزی که پا در این دهکده نهادم و هیچ کس را نمی شناختم.از همان لحظه ای که پایم به خاک این دهکده رسید و دروازه اش پشت سرم بسته شد من تنهایی را همدم خود کردم...
چه شب ها که در تنهایی اشک نریختم و چه روزها که به خانه آمدم،با دلی شکسته،اما خانه را خالی یافتم.کسی نبود تا این تکه های از هم گسسته ی قلبم را به هم بچسباند،کسی را نداشتم تا برایش حرف بزنم.کسی را نداشتم که برایم لبخند بزند و یا بگرید تا آرامش کنم.سرم را چرخاندم و به تقویم دیواری کوچکم که روی دیوار خود نمایی می کرد نگاه کردم.یک ماه از آمدنم به کونوها گذشته بود.چشمانم مسافت کوتاهی را روی تقویم در نوردیدند و به علامت کونوها خیره ماندند...آن را معمولا روی پیشانی بند نینجاهای کونوها دیده بودم.
روز گذشته از خانه بیرون آمدم تا کمی قدم بزنم... غروب دل انگیزی بود. روی پل ایستاده بودم و نوای گذر آب را می شنیدم. نور خورشید انوارش را همانند گردی طلایی رنگ روی دهکده پاشیده بود... و همه چیز در این گرد طلایی غوطه ور بود. ناگهان صدای قدم هایی را شنیدم که نزدیک و نزدیک تر می شدند و سکوت را در هم شکسته بودند
چشمانم دختری را نظاره کردند که با چهره ای پریشان و مضطرب می دوید و به سمتم می آمد اما آن قدر عجله داشت که گویی اصلا مرا نمی دید.تا آمدم خود را کنار بکشم او محکم به من خورده بود و هر دو نقش زمین شده بودیم. نگاه متعجبم را به او دوختم.
با گونه های گل انداخته و چشمانی شرمسار که از نگاه کردن به من طفره می رفت به آرامی گفت:وای خدای من! من..من..واقعا متاسفم ببخشید...عمدی نبود..متاسفم..متاسفم.
سرش را پایین انداخته بود و حس کردم فراموش کرد چه قدر عجله دارد.
من چرا ساکت بودم؟فقط تماشایش می کردم...چشمان او...نگاهش...با بقیه متفاوت بود.عمق نگاهش را دوست داشتم...به من احساس مطبوعی می داد.آن چنان محو نگاهش بودم که فراموش کردم حرفی بزنم.
انوار طلایی خورشید به موهای تیره اش می تابید و به آنان جلوه ای دیگر می بخشید..این جزئیات را در ذهنم از نظر می گذراندم که ناگهان سرش را بالا آورد ، زیر لب نامی را زمزمه کرد و بلاخره چشمانش مرا مخاطب قرار داد و گفت:م..م...من باید برم!
تا خواستم دهان باز کنم او رفته بود.همانگونه که بر جای مانده بودم لبخندی زدم و برخواستم.فقط می دانم که اسمش هیناتا بود.یکی از نینجاهای کونوها.
از فکرش بیرون آمدم و از روی تخت بلند شدم.بدون آنکه تختم را مرتب کنم ،به سمت میز آینه رفتم تا موهایم را شانه کنم.در تاریک روشنی اتاق موهایم بیش از پیش مشکی دیده می شدند...در حالی که به زحمت شانه می زدمشان با خود می گفتم دیگر بهتر است کمی کوتاهشان کنم.
مدتی بعد از خانه خارج شده بودم.خورشید در شرف طلوع بود.انوار درخشان اش همانند شیپور بیدار باش ،در حالی که آغاز روز جدیدی را نوید می داد به پنجره ی خانه ها می تابید.صدای قدم های من در کوچه های نسبتا خلوت تنها چیزی بود که از محیط اطرافم می شنیدم...آرام راه می رفتم.
یاد مادرم آفتادم....وقتی که کودک بودم و با او در باغ گردش می کردم...زمانی که شاد و سبک بال پیشاپیشش می دویدم و از گذر باد لابه لای موهایم لذت می بردم...
صدایش مرا از تند تر دویدن باز داشته بود:یادت باشه...یه پرنسس همیشه باید متین و با وقار قدم برداره...
و من در جوابش غرولند کنان گفته بودم که دوست دارم بدوم...
بعد از ان روز ها دیگر هیچ وقت احساس نکردم دویدن چه لذتی دارد...
باد خنکی که می وزید مرا به جلو هل می داد...گیسوانم را در هوا به رقص در می آورد و می خواست مثل آن روز بدوم.اما عزم من از باد راسخ تر شده بود.وارد بیمارستان شدم.در ابتدای ورودم تنها دو مسئول پذیرش را دیدم که با هم ،طوری که کسی متوجه نشود حرف می زدند.موهایم را از مقابل چشمانم کنار زدم و گفتم:صبح بخیر.
آنان که گویی تازه متوجه آمدنم شده باشند سکوت کردند.
یکی شان با این نیت که مرا از سر خود باز کند گفت:صبح بخیر!یه بیمار جدید داریم.می شه بهش برسی؟این پروندشه.دیروز بستری شده.
پرونده را از دستش گرفتم و به قصد عوض کردن لباسم به اتاق پرستاران رفتم.
وقتی آخرین دکمه ی روپوشم را بستم و پرونده را گشودم سرد و کرخ شدم...
بالای پرونده نوشته شده بود:
نام بیمار: ساسکه اوچیها
چرا در بیمارستان بود؟با شدت در را گشودم و علاوه بر این که دوباره صحبت مسئولان پذیرش را قطع کردم آنان را وحشت زده به حال خود رها کردم.به سرعت از پله ها بالا می رفتم و همزمان با خود تکرار می کردم که این جا بیمارستان است و نباید آرامش بیماران را بر هم بزنم.اما دست خودم نبود.
به درب اتاق که رسیدم سرعتم فرو کش کرد و حتی تصمیم گرفتم در را باز نکنم...اما نیرویی ناشناخته مرا به گشودن در فرا می خواند.مدتی مکث کردم...سر انجام عزمم را جزم کردم و دستم را آرام پیش بردم..در حالی که دست سردم دستگیره را می فشرد،در را به درون حل دادم...اما نتوانستم جلو تر روم...
همانگونه به تماشایش ایستادم..
خواب بود.انگار میلی به گشودن چشمانش نداشت...پرتو های خورشید آرام و با محافظه کاری،مبادا که بیدارش کنند از میان پرده ی اتاق به صورتش می تابیدند...به محض این که تکانی به خود داد حس کردم مزاحمش هستم و این گونه از من خواسته از تماشایش دست بکشم...پس علی رقم میلم در را بستم...
ویرایش توسط golpar : 07-06-2010 در ساعت 11:20 AM
عالي بود گلپري!
خيلي خوب نوشتي
توصيفاتت از بيشتر از بقيه ي داستان هايي بود كه تا الان نوشتي و من بهتر تونستم تصورشون كنم كه يه نكته مثبت بود!
زودتر بنويس ببينم بقيه داستان چي مي شه^_^
واییی خیلی قشنگ نوشتی قشنگ نوشه ت با خواننده رابطه برقرار میکنه و میخوای تا تهشو بخونی.قسمت اولت خوب شروع شده بود.
گفتی ساسکه تو بیمارستانه یعنی زمان بعد از رویارویش با ایتاچیه؟(یا به انیمه مربوط نیست؟)
راستی چرا اینقدر غم گین مینویسی؟سعی کن نوشتتو یه ذره شاد کنی و یه کوچولو طنز داشته باشه ولی نوشتارت همین باشه.غیر از این مشکل دیگه ای نداری.زود تند سریع بیا بقیه ش رو بنویس
ممنون ^_^
راستش تیما جان...این داستان کلا غمناک هست!بعدشم که بیان گر خیلی از احساسات خود منه.
تمام احساسات میکوتو نسبت به ساسکه که بعدا می خونین عین احساسای خود منه!
WOoooooOW خیلی عالی بود
خواننده خیلی راحت میتونه مکانی که کاراکتر توش قرار داره رو تصور کنه و احساساتش و درک کنه
خیلی قشنگ مینویسی منتظر بقیشم ^_^
اينقدر غرق اين نثر مي شم كه اصلا نمي فهمم داستان چي مي شه. دوست دارم فقط كلمه هارو بخونم
صاف به ايست، سينه سپر، قورت بده. آماده باش داره مياد...
يه نقدي بنويسم...![]()
وااي گلپري جون خيلي قشنگ بود...واقعأ نميدونم چي بايد بگم...همه جزئيات رو نوشتي...باورت ميشه من هر روز دقيقأ همين جور چيزا رو با نينجاهاي كونوها جلوي چشمم ميارم؟ولي هيچ وقت نميتونم مثل تو با كلمات توصيفشون كنم...فقط ميتونم ببينمشون...خيلي قشنگ بود...
برين كنار مامانش اومد
هم ديدم داستان ناروتوييه حدس زدم بايد كار تو باشه و پريدم اومدم .. سر راهم يه چند نفري هم زير دست و پا له شدن
چه كردي جيگرم .. دست گلت درد نكنه.. دختر دل و روده نذاشتي براي من كه ..
اينقدر ناز مينويسي كه ادم ميخواد غش كنه .. بهت بگم خيلي خيلي عالي نوشته بودي .. توصيفات صحنه و احساسات كاراكتر دخترت .. واقعاً معركه بود .. من از اين داستان همينجوري نميگذرم چون در مورد ساسوكه است .. پس برو كمربندت و ببند كه قراره حسابي بهت گير بدم ..
خوشگلترين صحنش :
خواب بود.انگار میلی به گشودن چشمانش نداشت...پرتو های خورشید آرام و با محافظه کاری،مبادا که بیدارش کنند از میان پرده ی اتاق به صورتش می تابیدند...به محض این که تکانی به خود داد حس کردم مزاحمش هستم و این گونه از من خواسته از تماشایش دست بکشم...پس علی رقم میلم در را بستم...
با همين 4 خط نفس من يكي رو بند اوردي ... واقعاً توصيف اين لحظه معركه است ..
فقط يك نكته رو مد نظرت داشته باش خانمم .. ادبي نوشتن تو داستان خيلي خوبه اما يكم گيرايي داستان و پايين مياره .. من خودم پيش قراول ادبي نوشتن بودم .. تو كه خوبي .. من اينقدر ارايه ادبي و استعاره و ... تو داستان مياوردم كه گاهي اوقات بيشتر روزم به سر هم كردن اونا ميگذشت ولي بعد ديدم اين باعث ميشه حواس خواننده پرت بشه به توصيفات صحنه و خط سير ماجرا از دستش در بره .. البته بعضي ها هم حوصله خوندن توصيفات صحنه رو ندارن و از روش ميپرن .. چيزي كه ميخوام بگم اينه كه توصيف كن .. ادبي هم توصيف كن ولي نه زياد .. در حدي كه فقط حالت و احساس صحنه رو برسونه .. بازم ميگم اصلاً منظورم اين نيست كه از توصيفات ادبي استفاده نكني اما احساس ميكنم تو سبك داستان نويسيت يكم زيادي خودت رو درگير توصيفات ميكني .. منظورم توصيفاتيه كه ضروري و لازم نيستن .. حالا ميدوني چرا اينطوريه ؟ چون تو خودت صحنه هايي كه مينويسي رو ميبيني و حس ميكني .. منم تو داستانام دقيقاً همينجوري توصيف ميكنم چون همون لحظه كه دارم مينويسم دارم صحنه ها رو ميبينم و ميخوام خواننده دقيقاً هموني رو ببينه كه من ميبينم و همين باعث ميشه يكم زياده روي كنيم .. خندم ميگيره .. تو چرا اينقدر شبيه مني ؟
براي رفع اين مسئله بايد داستانت رو بعد از نوشتن چند دور بخوني .. تنها راهش همينه
يه چيز ديگه .. اگر يك بار ديگه ببينم كم نوشتي ميام خراب ميشم سرت .. تا چپتر بعدي من چطوري صبر كنم ؟ بدو بنويس بقيش و تا نزدم تو سر خودم
راستي ديالوگاي بين كاراكترا رو بيشتر كن ... يكي از راه هايي كه ميشه توصيفات رو كم كرد اسفاده از ديالوگ نويسيه .. بذار احساس صحنه ها و حالت ها تو ديالوگ ها بيان بشن به جايي اينكه خودت مستقيم توصيفشون كني .. بذار غم رو خواننده از صحبت هاي كاراكترها بفهمه به جاي اينكه بخواي حالت خورشيد بيانش كني ...
و براي اخرين بار بازم ميگم اصلاً منظورم اين نيست كه ديگه خورشيد و توصيف نكني ..
ميخوام يكوقت اشتباه برداشت نكني .. تو ميتوني حتي يك داستان نويس خيلي خيلي عالي بشي و من به عنوان دوستت ولت نميكنم تا اوني كه بايد بشي ، بشي ..
من در حد تجربيات خودم ميتونم بگم .. خدا كنه بدردت بخوره .. بدو بقيش و بنويس كه مردم از كنجكاوي
گلپري داستانت خيلي عالي بود ولي به فول ياسي جون زياد از توصيفات استفاده نكن و سعي كن بيشتر رو ديالوگ براي توصيف صحنه تمركز كني!
در كل روش توئه!
بازم بنويس
زود تند سريع
چپتر دوم:
ساعت از ده صبح گذشته بود.بیمارستان شلوغ شده و مسئولین پذیرش از آن صحبت های مخفیانه دست کشیده بودند...
از مقابل درب اتاقش گذشتم...دوست داشتم در را بگشایم و او به سمت در برگردد،نگاهی با بی توجهی به من افکند و سرش را پایین بیندازد...ومن بگویم:صبح بخیر آقای اوچیها... اما نه...نمی توانستم...وقتی فکرش را می کردم قدرت حرکت کردن از بدنم سلب می شد و بر جای می ماندم.
قبل از این که حرکتی بکنم ،خاطراتی از گذشته به ذهنم هجوم آوردند
با چشمانی گریان به سمت اتاق می دویدم...برق بیمارستان قطع و وصل می شد و لامپ ها با شدت تکان می خوردند ... صدای لرزش شیشه ی پنجره ها سالن را پر کرده بود هر لحظه که میدویدم قسمتی از بیمارستان پشت سرم خراب می شد..صدای فریادی بر می خواست و جیغ هایی که وحشت آن لحظات در آنان نمی گنجید به هوا بلند می شد...پرستاران هراسان به سوی اتاق بیماران می دویدند... تمام وجودم در ترس و وحشت غوطه ور بود و فقط می دویدم...نفس نفس می زدم...صورتم خیس از اشک بود و عرق می ریختم قلبم را در سینه حس نمی کردم...درب اتاق خواهرم را گشودم ...او روی تخت دراز کشیده بود و به سختی سرش را به سمت من برگرداند ،اما لحظه ای بعد...
از فکرش بیرون امدم.بغضم را فرو خوردم و چشمانم را گشودم.بدون آن که به آن بغض سنگین توجهی بکنم، فکرم را روی ساسکه متمرکز کردم و با خود گفتم:بسه..بسه تو پرستار اونی...
اندکی قدم هایم را مصممانه به سمت اتاقش بر می داشتم.به محض این که می خواستم دستگیره را بگیرم صدای نگران دختری مرا از حرکت باز داشت.سرم را به طرف صدا برگرداندم. دویده بود.نفس نفس می زد.روی زانوانش خم شده بود و با دستانش روی آنان تکیه کرده بود.در دست راست ساکورا گل سفیدی را دیدم که انگار تازه از شاخه چیده شده باشد،شاداب و با طراوت می نمود.بلاخره نفسی وقتی تازه کرد ، به چشمانم خیره شد.چشمان سبزش نگران و مضطرب به من زل زده بودند. من نیز گویی منتظر سوالش باشم که می دانستم هر لحظه ممکن است از دهانش بیرون پرد ، تماشایش می کردم.
_....حال ساسکه_کان چطوره؟
_....خب..راستش...
_ح..ح...حالش بده؟
رنگ از رخسارش پرید و با شتاب سرش را به طرف در برگرداند.
_نه ، اون از دیروز بهتره.ولی خب به استراحت و...آرامش فکری نیاز داره.خودتو ناراحت نکن...
_من ساکورا هستم.
دهان باز کردم تا بگویم که نامش را میدانم اما نگفتم. صدای خود را شنیدم که ساکورا را مخاطب قرار داده و می گوید: من مراقبشم.خیالت راحت باشه.
به من نگاه می کرد.آرامش خاطر صدایش خوشحالم کرد.
_خدا رو شکر...خیلی ازتون ممنونم.
لبخندی به پهنای صورتش زد و در حالی که دست هایش را پشت سرش به هم قلاب کرده بود و صدایش لحن مودب تری گرفته بود ملتمسانه گفت:می تونم...ببینمش؟ در انتظار پاسخ من ایستاده بود.انگار که نفس را در سینه حبس کرده باشد،حتی کوچک ترین تکانی هم نمی خورد تنها پلک هایش به هم می خوردند.
نمی خواستم منتظر بگذارمش.سر تکان دادم و او با صدای بلندی که خوشحالی اش در آن نمی گنجید گفت:خیلی ازتون ممنونم!!!!!! خانوم...
به سرعت دستم را به نشانه ی سکوت مقابل بینی ام گرفتم و گفتم:س..س...س!این جا بیمارستانه!
_اوه!!!!!!!!!خ..خ..خیلی ببخشید
_ به کسی نگی که غیر از ساعت ملاقات دیدیش...خیلی طولش نده.
به نشانه ی تشکر مقابلم خم شد و گفت:چشم!
صدای ارام بسته شدن در اتاق در گوشم طنین انداخت.
چشم از در اتاقش برداشتم و پایم را روی اولین پله نهادم ..باز در دل زمزمه کردم:من پرستارشم...باید مراقبش باشم،باید..مراقبش..باشم...
دستانم را مشت و راهم را به سمت اتاقش کج کردم.آماده شدم در را باز کنم که صدای ساکورا را شنیدم
_خدا رو شکر که حالت خوبه...ساسکه_کان...
حالا صدایش می لرزید
_من..من...خیلی ترسیده بودم.خیلی نگرانت بودم...از دیروز لحظه شماری کردم که بیام ببینمت ولی نمی ذاشتن...
بدون آن که سرم را بلند کنم دستم را از روی دستگیره برداشتم...صدای ساسکه را نشنیدم اما بازهم نمی توانستم طلسم ورودم به اتاقش را بشکنم.
از پله ها پایین رفتم تا کمی استراحت کنم. پرستارها با هم حرف می زدند و می خندیدند .من هم به حرف هایشان گوش میدادم.
آشینا با صدای معترضی می گفت :دیشب که شوهرم برگشت خونه دیر وقت بود...هه!فکر می کنی چطوری اومد خونه؟مست بود!
پرستاری که کنارش نشسته بود با حیرت گفت:تو چی کار کردی؟
آشینا خنده ی شیطنت آمیزی سر داد و گفت:هیچی مجبور شد تا صبح تو انبار بخوابه.
وقت استراحتش تمام شده بود بلند شد و می خواست از اتاق پرستاران بیرون رود دستش را در هوا تکانی داد و گفت: از چندین فرسخی هم بوی گند ساکی می داد. اه ...
فنجان چایم را به حال خود گذاشتم و می خواستم پشت سر آشینا از اتاق بیرون روم که کیتا گفت:...میکوتو؟تو که تازه اومدی؟!می خوای...برگردی سر کارت؟
لبخند زدم:...خب خسته نیستم! حرف دیگری نزدم و خارج شدم.
او تنها کسی است که با من احساس راحتی می کند.درست است که تا به حال خانه ام نیامده و گاهی خیلی مرا تحویل نمی گیرد اما اگر او نبود که در طول روز در این مدت برایم وراجی کند تاب ماندن در بیمارستان را هم نداشتم.
به طبقه ی بالا رسیدم.یادم رفته بود که پرونده اش را بردارم.به پایین بازگشتم و پرونده را برداشتم.وقتی به طبقه ی بالا رسیدم،پسری را دیدم که پاورچین پاورچین و محتاطانه به سمت اتاق ساسکه می رفت.دقیقا زمانی که در را گشود از پشت سر دستم را روی شانه اش گذاشتم.
از جایش پرید و با وحشت برگشت می خواست از ترس فریاد بزند که جلوی دهانش را گرفتم.
_ نیازی به داد زدن نیست.
چشمان آبی اش با حیرت به من خیره شده بودند و بدون حرکت اضافه ای فقط پلک می زد.
_ولی دفعه ی آخرت باشه آقای اوزوماکی!
دستی به موهای طلایی اش کشید .
_عجیبه...دقیقا زمانی اومدم که ساکورا_چان علامت داد پرستاری دم در نیست....
اما ناگهان جلوی دهانش را گرفت.گویی که نباید این را می گفته.لبخندی زدم و در را گشودم...
_خواهش می کنم خانوم پرستار...من...باید دوستمو ببینم!
_متاسفم...آقای اوزوماکی.
زمانی که چشمم به ساسکه افتاد ،دیگرصدای ساکورا و ناروتو را نمی شنیدم...او طبق تصورم نگاهی با بی توجهی به ما که وارد شدیم افکنده و سرش را به سمت پنجره برگردانده بود.
برای این که ناروتو از سر و صدا دست بکشد تا آرامش در اتاق برقرار شود و ساکورا از آن نگاه ملتمسانه دست بردارد گفتم:خیله خب!کافیه ولی فقط همین یه بار...
پیش از ان که بقیه ی حرفم را بزنم ،ناروتو به سمت تخت ساسکه دویده بود و داشت با او حرف می زد.برجای ماندم.ساکورا و ناروتو مثل پروانه دورش می چرخیدند....باید حس خوبی می داشت...به حالش غبطه می خوردم...آن ها نگرانش بودند...دوستش داشتند....
ناروتو خطاب به من گفت: مگه نه؟
اصلا نمی دانستم چه گفته بود.با این حال گفتم:آره درسته. ناروتو درحالی که قیافه ی حق به جانبی گرفته بود و با گشاده رویی لبخند می زد دست به کمر مقابل ساسکه ایستاده بود و گفت:ها!!!!دیدی؟...گفتم که.
به سمت تختش رفتم...آب دهانم را بلعیدم و در حالی که مستقیم نگاهش نمی کردم و وانمود کردم سرگردم مطالعه ی پرونده اش هستم گفتم:روز خوش سا..آقای اوچیها!حالتون چطوره؟
_.....
_...خب...از دیروز..بهتر شدین؟
سرش را پایین انداخته بود و دستانش را مشت کرده بود.
_.....
ساکورا دستش را به سمت شانه ی ساسکه پیش برد اما او خود را عقب کشید و با چشمان بسته گویی که نخواهد چشمش به ما بیفتد گفت:برین بیرون...
هر سه با تعجب بر جای ایستادیم.
ساکورا با همان صدای نگران و لرزانی که برایم آشنا بود گفت:س..ساسکه_کان..؟!
_برین...بیرون.هر سه تا تون.
ناروتو اخمی کرد و گفت: منو باش با چه بد بختی دو طبقه رو صاف از رو دیوار اومدم بالا واسه اقا...هه...!چته تو؟
صدای بلند و خشمگین ساسکه هر سه را سرجایمان میخکوب کرد:گفتم برین بیرون!نشنیدین؟
ویرایش توسط golpar : 07-03-2010 در ساعت 09:16 PM
![]() |
علاقه مندی ها (Bookmarks)