سلام بر همگی...
من این داستان رو تو عشقولی سرا نوشته بودم ولی چون ادامه داره به پیشنهاد یاسی جون اومدم براش یه تایپیک باز کردم...
(نطر یادتون نره ها....)
===================================
خورشید غروب کرده.در تاریکی شب بی هدف از مقصد خود از روی بام خانه ها رد میشوم.خنکای شب رو پوستم احساس خوبی ایجاد میکند و باعث میشود گرمای اندکی در بدنم حس کند.روی سقف یکی از خانه ها می ایستم و به ماه کامل نگاه می کنم.با دیدن ان یاد ان روز وحشتناک می افتم که زندگی شیرنم را به کابوسی تلخ تبدیل کرد یاد شخصی میافتم که خانواده ام خاندانم و حتی برادرم را کشت به روزی که از یک دختر شاد تبدیل به انتقام گیرنده ای(avanger)شدم که هدفش غیر از قدرتمند شدن نیست.نور نقره فام ان دو تمام دهکده پخش شده و با همکاری اندک چراغ های روشن سعی میکند راه را روشن کند.
تق...
با شنیدن صدای شکستن شاخه ای کوچک میفهمم کسی دارد به این طرف میاید.سریع روی شاخه ی نزدیک ترین درخت میپرم.دونفر دارند میایند.اول دختری 16_17 ساله با قدی متوسط و موهای کوتاه و صورتی رنگ میبینم.چاکرا درمانگر ها را دارد و توانایی های فیزکی اش هم بالاست.چند کتاب در دست دارد و هدبند کونوهاگاکوره روی سرش خودنمایی میکند.دختر با بی حوصلگی سرش را برمیگرداند و با اعتراض میگوید:"وااای،ناروتو.تو چقدر لفتش میدی.از نیمه شب هم گذشته.اگه اونقدر با سوناده ساما جرو بحث نمی کردی شاید یه کم زودتر میتونستیم بیایم.اخه یه ادم چقدر میتونه بیخیال باشه؟؟!!"
سایه ای از تاریکی کوچه جواب میدهد:"ساکورا_چان بیخیال،به من چه اون پیرزن هی با من کل کل میکنه و گرنه من هم زودتر میومدم تا حداقل به ایچیراکو رامن بروم و...."
دیگر هیچ صدایی نمیشنوم هیچ بویی حس نمیکنم هیچ چیزی نمیبینم.....فقط پسری با موهایی به رنگ روشنایی پرتو های خورشید چشمانی به وسعت اسمان و همرنگ دریا میبینم و صدایی که در ان اراده ای راسخ به وضوح دیده میشود. در صدایش و طرز نگاه کردنش غمی نهفته پیداست.دوست دارم قرن ها روی این شاخه بنشینم و نگاهش کنم.قد بلندی دارد.می توانم ضربان قلبم را احساس کنم.چاکرای پسر هم گرمایی مانند گرمای خورشید و ستارگان دارد و...ناگهان در اعماق ان چیزی شیطانی احساس می کنم که باعث میشود عرق سردی از روی پیشانی ام بریزد.
ان دختر_که حالا میدانم اسمش ساکورا ست_راهش را کج میکند و قبل از اینکه برود میگوید:"فردا ماموریت داریم یادت نره بیای."
ناروتو در جواب دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا میاورد و میگوید:"تا فردا."
بی اختیار ناروتو را تعقیب میکنم تا به خانه اش میرسم.روی درختی که رو به پنجره اش است میشینم.او ابتدا کاپشن نارنجی رنگ را در میاورد و سپس خودش را روی تخت میاندازد بعد قاب عکسی را که کنار تختش است بر میدارد و با لبخند میگوید:"ساسکه من بالاخره تورو از دست اوروچیمارو نجات میدم و به کونوها برت میگردونم." و بعد قاب عکس را سر جایش میگذارد.با دیدن عکس درون قاب سریع از روی درخت میپرم و سعی میکنم تا جایی که میتونم از او دور شوم.اخر چیزی که میشنوم:"هی کی اونجاست؟"ولی بی توجه به ان به راهم ادامه میدهم.قلبم همچنان با یاد اوری قیافه اون به ششدت میتپد گویی میخواهد از سینه به برون بجهد...وبی چیزی که مرا از او دور کرد ان قاب عکس بود....ناخوداگاه با یاداوری ان(با یاد اوروی پسری که موهای سیاهه داشت) اشکهای ملتهبم بی اختیار روی گونه هایم سرازیر میشود و با صدای لرزان زیر لب میگویم:"ساسکه...خوشحالم که ایتاچی تورو همراه مامان و بابا نکشت."
ادامه دارد....






پاسخ با نقل قول


با یاسی جون موافقم ساسکه رو هم بیار
(ناروتورو بکشه










) ایرادا رو می گم!
...اهان...



علاقه مندی ها (Bookmarks)