Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 

دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها تبلیغات در بهشت انیمه

 

امتیاز : ( امتیاز دهندگان : 0 نفر - میانگین امتیازات از پنج : )

+ پاسخ به موضوع
صفحه 1 از 5 1 2 3 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 64

موضوع: عشق من،نفرت من ( فن فيكشن ناروتو )

  1. #1
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    عشق من،نفرت من ( فن فيكشن ناروتو )

    سلام بر همگی...
    من این داستان رو تو عشقولی سرا نوشته بودم ولی چون ادامه داره به پیشنهاد یاسی جون اومدم براش یه تایپیک باز کردم...
    (نطر یادتون نره ها....)
    ===================================


    خورشید غروب کرده.در تاریکی شب بی هدف از مقصد خود از روی بام خانه ها رد میشوم.خنکای شب رو پوستم احساس خوبی ایجاد میکند و باعث میشود گرمای اندکی در بدنم حس کند.روی سقف یکی از خانه ها می ایستم و به ماه کامل نگاه می کنم.با دیدن ان یاد ان روز وحشتناک می افتم که زندگی شیرنم را به کابوسی تلخ تبدیل کرد یاد شخصی میافتم که خانواده ام خاندانم و حتی برادرم را کشت به روزی که از یک دختر شاد تبدیل به انتقام گیرنده ای(avanger)شدم که هدفش غیر از قدرتمند شدن نیست.نور نقره فام ان دو تمام دهکده پخش شده و با همکاری اندک چراغ های روشن سعی میکند راه را روشن کند.

    تق...

    با شنیدن صدای شکستن شاخه ای کوچک میفهمم کسی دارد به این طرف میاید.سریع روی شاخه ی نزدیک ترین درخت میپرم.دونفر دارند میایند.اول دختری 16_17 ساله با قدی متوسط و موهای کوتاه و صورتی رنگ میبینم.چاکرا درمانگر ها را دارد و توانایی های فیزکی اش هم بالاست.چند کتاب در دست دارد و هدبند کونوهاگاکوره روی سرش خودنمایی میکند.دختر با بی حوصلگی سرش را برمیگرداند و با اعتراض میگوید:"وااای،ناروتو.تو چقدر لفتش میدی.از نیمه شب هم گذشته.اگه اونقدر با سوناده ساما جرو بحث نمی کردی شاید یه کم زودتر میتونستیم بیایم.اخه یه ادم چقدر میتونه بیخیال باشه؟؟!!"
    سایه ای از تاریکی کوچه جواب میدهد:"ساکورا_چان بیخیال،به من چه اون پیرزن هی با من کل کل میکنه و گرنه من هم زودتر میومدم تا حداقل به ایچیراکو رامن بروم و...."
    دیگر هیچ صدایی نمیشنوم هیچ بویی حس نمیکنم هیچ چیزی نمیبینم.....فقط پسری با موهایی به رنگ روشنایی پرتو های خورشید چشمانی به وسعت اسمان و همرنگ دریا میبینم و صدایی که در ان اراده ای راسخ به وضوح دیده میشود. در صدایش و طرز نگاه کردنش غمی نهفته پیداست.دوست دارم قرن ها روی این شاخه بنشینم و نگاهش کنم.قد بلندی دارد.می توانم ضربان قلبم را احساس کنم.چاکرای پسر هم گرمایی مانند گرمای خورشید و ستارگان دارد و...ناگهان در اعماق ان چیزی شیطانی احساس می کنم که باعث میشود عرق سردی از روی پیشانی ام بریزد.

    ان دختر_که حالا میدانم اسمش ساکورا ست_راهش را کج میکند و قبل از اینکه برود میگوید:"فردا ماموریت داریم یادت نره بیای."
    ناروتو در جواب دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا میاورد و میگوید:"تا فردا."
    بی اختیار ناروتو را تعقیب میکنم تا به خانه اش میرسم.روی درختی که رو به پنجره اش است میشینم.او ابتدا کاپشن نارنجی رنگ را در میاورد و سپس خودش را روی تخت میاندازد بعد قاب عکسی را که کنار تختش است بر میدارد و با لبخند میگوید:"ساسکه من بالاخره تورو از دست اوروچیمارو نجات میدم و به کونوها برت میگردونم." و بعد قاب عکس را سر جایش میگذارد.با دیدن عکس درون قاب سریع از روی درخت میپرم و سعی میکنم تا جایی که میتونم از او دور شوم.اخر چیزی که میشنوم:"هی کی اونجاست؟"ولی بی توجه به ان به راهم ادامه میدهم.قلبم همچنان با یاد اوری قیافه اون به ششدت میتپد گویی میخواهد از سینه به برون بجهد...وبی چیزی که مرا از او دور کرد ان قاب عکس بود....ناخوداگاه با یاداوری ان(با یاد اوروی پسری که موهای سیاهه داشت) اشکهای ملتهبم بی اختیار روی گونه هایم سرازیر میشود و با صدای لرزان زیر لب میگویم:"ساسکه...خوشحالم که ایتاچی تورو همراه مامان و بابا نکشت."


    ادامه دارد....
    ویرایش توسط tima : 07-05-2010 در ساعت 10:44 PM

  2. 14 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  3. #2
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من



    ناروتو....هنوز با فکر کردن بهش صربان قلبم تند میشود.کنار رودخونه به دور از دهکده نشسته ام.تمام شب روی علف ها دراز کشیدن بودم و به نجوای قطره های اب گوش میدادم.باد ارام میوزید و افکار من مغشوش تر از همیشه بود.هزار ها سوال در سرم می چرخید:
    ان پسر که بود؟
    این چه احساسیه؟عشق؟
    چرا ایتاچی ساسکه رو زنده گذاشت؟مطمئنا نمیشه گفت چون حواسش نبود.
    و....
    من فقط 16 سالم بیشتر نیست.پس چرا با دیدن یه پسر این همه اضطراب دارم؟یادم میاد مادر یه کم برام میخواست در مورد عشق توضیح بده ولی من ترجیح میدادم برم به کلاس های تمرین اکادمی...


    _آسوکا...تو اینجایی؟؟...خدا رو شکر چقدر دنبالت گشتم...


    _تویی پیرمرد؟ چی شده؟!! دوباره باید کجا برم؟


    _سوناده ساما برات یه ماموریت در نظر گرفته.سریعا باید بری و قبل از ظهر اونجا باشی.


    _ماموریت تو چه سطحیه؟


    _بگی نگی تو سطح s هستش.اگه میخوای نری میتونم با گودایمه صحبت کنم و...


    _نه میرم بعد از این همه مدت به یه ذره تنوع احتیاج دارم.


    و بدون اینکه منتظر جواب باشم به طرف ساختمان هوکاگه میروم.


    چند دقیقه بعد از اینکه خورشید به وسط اسمان امده میرسم....خورشید....مرا یاد ان پسر موبور می اندازد....کاش میشد دوباره ببینمش...اب دهانم را قورت میدهم و سعی می کنم روی ماموریتی که در پیش دارم تمرکز کنم..سپس دستگیره ی در را میگیرم و وارد میشوم....


    _"پس کی میاد؟!!مادر بزرگ من وقت ندارم...ساسکه رو باید سریع تر برگر...."

    پس از ورودم اولین کسی که میبینم او بود.خون به زیر گونه هایم میدود و نزدیک است با صورت بخورم زمین.
    هوکاگه مرا با دست نشان میدهد و میگوید:"این اسوکاست و تو ماموریت با شما می اید."

    _"ولی باچان اون یه دختره...ماها باید دوتا پسر باشیم و یه دختر مگه نه سنسه؟"

    _"خوب....ناروتو...سوناده ساما یه چیزی میدونه دیگه...."

    _"ساکت.اسوکا در حد یه جونینه و بیشتر چونین های ما هم برای یه ماموریت s مناسب نیستم غیر از تو و ساکورا پس..."
    دوباره کور و کر میشم هیچ چیز دیگر غیر از این پسر نمیبینم...غیر از صدایش هیچ چیز نمیشنوم...میخواهم قدمی بردارم...ولی بدنم تکان نمیخورد...انگار میلیون ها ریسمان از جنس فولاد مرا سر جای خود نگه داشته اند...صدای قلبم در گوشم طنین می اندازد...ناروتو...ناروتو...نا �وتو...

    _"خوب اسوکا برای رفتن اماده ای؟"

    صدای هوکاگه مرا به خود میاورد و در حالی که احساس می کنم مثل احمق ها شده ام میگونم:"ب...بله."

    ان مرد ماسک دار میگوید:"پس ما رفتیم."

    هنگامی که ناروتو از کنارم رد میشود جریان خیلی قوی احساس میکنم ولی با سعی به خونسرد نشان دادن خود در حالی که در دلم غوغایی است و قلبم تند تر از همیشه می تپد در را میبندم و پشت سر ان ها راه میافتم...

    ادامه دارد..

  4. 13 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  5. #3
    مدير Yu Gi Oh & fan fiction yasi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    مشهد
    نگارشها
    1,597
    yasi's: oochihaiee

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    اي جانم داستان خواهر ساسوكه .. كجا بوده اين خواهرش ؟ چه باحال هيجان زده شدم .. خود ساسوكه رو هم بيار .. جون من بيارش ..
    داستانت خيلي قشنگه خانمم .. مخصوصاً كه خواهر ساسوكه رو با ناروتو به هم انداختي .. خيلي جالب ميشه وقتي ساسوكه بفهمه خواهرش ناروتو رو ميخواد .. اميدوارم با ناروتو همو تيكه تيكه نكنن

    فقط يك موضوعي رو مد نظر بگير خوشگلم .. وقتي داري از زبان اول شخص صحبت ميكني عاميانه و خودموني بنويس .. اينجوري بيشتر با مخاطبت ارتباط برقرار ميكني و سعي كن از افعال گذشته استفاده كني چون تو راوي هستي و داري چيزي كه برات اتفاق افتاده رو توضيح ميدي .. اينجوري شكيل تره ..براي مثال :

    هنگامی که ناروتو از کنارم رد میشود
    هنگامي كه ناروتو از كنارم رد شد

    و يا مثلاً

    در حالی که در دلم غوغایی است و قلبم تند تر از همیشه می تپد در را میبندم و پشت سر ان ها راه میافتم...

    در حالي كه در دلم غوغايي برپا بود و قلبم تندتر از هميشه ميتپيد درا بستم و پست سر انها به راه افتادم





  6. 8 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  7. #4
    همکار بخش اسمايلی های انيمه اي sasuke_7 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    نگارشها
    1,721
    sasuke_7's: بدجنس

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    خیلی قشنگه شقایق جونم تبریک میگم با یاسی جون موافقم ساسکه رو هم بیار (ناروتورو بکشه )

  8. 7 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  9. #5
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    نقل قول نوشته اصلی توسط yasi نمایش پست ها
    اي جانم داستان خواهر ساسوكه .. كجا بوده اين خواهرش ؟ چه باحال هيجان زده شدم .. خود ساسوكه رو هم بيار .. جون من بيارش ..
    داستانت خيلي قشنگه خانمم .. مخصوصاً كه خواهر ساسوكه رو با ناروتو به هم انداختي .. خيلي جالب ميشه وقتي ساسوكه بفهمه خواهرش ناروتو رو ميخواد .. اميدوارم با ناروتو همو تيكه تيكه نكنن

    فقط يك موضوعي رو مد نظر بگير خوشگلم .. وقتي داري از زبان اول شخص صحبت ميكني عاميانه و خودموني بنويس .. اينجوري بيشتر با مخاطبت ارتباط برقرار ميكني و سعي كن از افعال گذشته استفاده كني چون تو راوي هستي و داري چيزي كه برات اتفاق افتاده رو توضيح ميدي .. اينجوري شكيل تره ..براي مثال :

    هنگامی که ناروتو از کنارم رد میشود
    هنگامي كه ناروتو از كنارم رد شد

    و يا مثلاً
    در حالی که در دلم غوغایی است و قلبم تند تر از همیشه می تپد در را میبندم و پشت سر ان ها راه میافتم...

    در حالي كه در دلم غوغايي برپا بود و قلبم تندتر از هميشه ميتپيد درا بستم و پست سر انها به راه افتادم



    ممنون یاسی جون....چشم سعی میکنم از این به بعد از فعل ماضی استفاده کنم(راست وگوئی اینطوری قشنگ تر بید)
    نقل قول نوشته اصلی توسط sasuke_7 نمایش پست ها
    خیلی قشنگه شقایق جونم تبریک میگم با یاسی جون موافقم ساسکه رو هم بیار (ناروتورو بکشه )
    مرسی سارا جونم...چشم ساسکه رو هم میارم...

  10. 6 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  11. #6
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من


    با هر قدمی که بر می داشتم صدای تپش قلبم در سرم می پیچید.ناروتو در حالی که دست هایش را پشت سرش قلاب کرده بود و به اسمان نگاه می کرد.چشمان همرنگ اسمانش زیبا تر از ابی اسمان و عمیق تر از عمق دریا بود.باورم نمیشد اینقدر بهش نزدیک بودم می توانستم دستم را دراز کنم و دستش را بگیرم ولی به جای این کار به ارامی پشت سرش راه میروم و ضربان قلبم را نادیده میگیرم.
    وارد محوطه ای باز شدیم.ان مرد ماسک دار ایستاد و به اطراف نگاه کرد.بعد رو به ما گفت:"شب همین جا اردو میزنیم."

    ناروتو:
    ولی سنسه.ما وقت نداریم...ساسکه.."

    ساکورا:
    بس کن ناروتو.سنسه حتما یه چیزی میدونه."

    ولی در چشمان ساکورا هم بی قراری دیده میشد.

    چند لحظه در سکوت اتش روشن کردیم و همگی بدون هیچ حرفی دورش نشستیم و چند دقیقه در سکوت به شعله های رقصان اتش خیره شدیم.ناگهان مرد ماسک دار از روی شاخه ای که روی ان نشسته بود پایین امد و گفت:"خوب چرا خودتونو معرفی نمیکنید؟!"بعد با لبخند رو به من گفت:"من هاتاکه کاکاشی هستم."
    ساکورا هم رو به من در ادامه ی حرف کاکاشی گفت:"منم هارونو ساکورا ام.یه نینجای درمانگر از اشناییت خوشبختم."ناروتو هم رو به من در حالی که کمتر از یک متر با هم فاصله داشتیم گفت:"منم اوزوماکی ناروتوئم کسی که در اینده از همه ی نینجاهای کونو ها قوی تر میشه و کاری می کنم که همه منو قبول کنن."ماتم برده بود.این پسر همچون شاهینی بود که سعی می کرد بالا تر و تندتر از همه پرواز کند.اون به هدفش تپه ها نبود و ان ها را نمی دید بلکه او اماده ی رسیدن به قله بود.ناگهان تکان دادن دستش مرا به خود اورد و در حالی که احساس می کردم خون زیر گونه هایم میدود زورکی لبخندی زدم و گفتم:"منم اوچی...منم اسوکام خیلی از اشناییتون خوشبختم."
    و و قتی سرم را بر گرداندم دیدم کاکاشی به طور عجیبی به من نگاه می کند.
    بعد از چند دقیقه همه در کیسه خواب هایشان خوابیدند(کاکاشی بالای درخت با یک کتاب که روی صورتش بود خوابیده بود)خوابم نمیبرد.بی هدف به ستاره ها نگاه می کردم.یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم یکی از این ستاره ها را داشته باشم...صدایش جیرجیرک ها در گوشم پیچیده بود...نا امید از اینکه خواب به سراغم نمیاید بلند میشوم و به میان درخت ها میروم.وارد بیشه ای میشوم که دیدن کرم های شب تاب نفسم را بند میاورد.در تاریکی شب کرم های شب تاب مانند ستاره های زمینی هستند که دست را با نورشان رنگین می کردند.

    خششششش..

    با شنیدن این صدا فهمیدم کسی دارد میاید کونایم را برداشتم و مانند سلاحی جلویم گرفتم و زیر لبی گفتم:"شارینگان."بعد همه چیز برایم کند شد.

    _هی...اسوکااا.تو اونجایی؟!!

    با شنیدن این صدا موجی از ارامش در سراسر بدنم پیچید.شارینگان را خاموش کردم و کونایم را سر جایش گذاشتم بر گشتم و ....محکم به ناروتو خوردم هر دو روی زمین افتادیم.تا چند ثانیه فقط سکوت بود بعد ناروتو رو به من گفت:"اسوکا حالت خوبه؟اینجا چیکار می کنی؟؟!"در یک لحظه می خواستم همه چی را برایش توضیح دهم ولی بعد حرف مادر در سرم پیچید:"اسوکا...یک اوچیها همیشه باید سعی کنه غرورشو نگه داره و تو ماموریت های مهمه هیچ وقت به ندای قلبش گوش نکنه."
    برای همین بدون نگاه کردن به چشم هایش بلند شدم و خودم را تکاندم و گفتم:"من فقط اومده بودم قدم بزنم."
    ناروتو یک دفعه انگار که بهش شوک وارد شده بود به من نگاه کرد.بعد لبخندی زد و گفت:"میدونی چیه؟لحن حرف زدنت خیلی شبیه ساسکه ست.حالا که دقت می کنم میبینم یه ذره شبیه اونم هستی.همون چشای مشکی سرد.همون موهای سیاه.مطمئنی که نمیشناسیش؟!"
    میخواستم با تمام وجود بگم"چرا اون برادرمه.من میشناسمش."ولی ساکت موندم و سرم را به علامت منفی تکان دادم.
    ناروتو انگار که داشت با خودش حرف می زد گفت:"اون هم از یه جهت رقیب منه از یه جهت بهترین دوستم.اون اولین کسی بود که منو به عنوان یه نینجا قبول و به مبارزه دعوت کرد.هرچند."صورتش با یاد اوری ان خاطره در هم رفت:"اون برای قوی تر شدن پیش اوروچیمارو رفت.من به ساکورا_چان قول دادم برش گردونم. خیلی سعی کردم برش گردونم حتی تا پای مرگ هم باهاش جنگیدم ولی اون قوی تر بود."جوشش ناگهانی اشک در چشم هاش قلبم را به اتش کشید.اون ناراحت بود که اونقدر قوی نبود که حتی دوستشو برگردونه یا حتی روی قولش به ایسته.می خواستم بهش دلداری بدم ولی تار ها ی صوتیم کار نمی کرد.فقط زیر لبی گفتم:"اوستوراتونکچی(احمق)."
    در حالی که با استین هایش داشت اشکهایش را پاک می کرد گفت:"ساسکه هم همیشه منو اینطور صدا می کرد هرچند خودش از من احمق تر بود."
    برگشتم و پشتم را به او کردم و گفتم:"من بر می گردم برم بخوابم."

    _"اره تو راست میگی بهتره برگردیم."

    هنگامی که دراز کشیدم پاهایم را تا جایی که تونستم در شکمم جمع کرد و بی توجه به جوشش اشک های داغی که روی گونه هایم میدوید سعی کردم بخوابم و قبل از اینکه رویا مرا در بر گیرد زیر لبی گفتم:"ساسکه،کجایی؟"

    ادامه دارد....
    ویرایش توسط tima : 07-05-2010 در ساعت 11:31 PM

  12. 9 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  13. #7
    Registered User julia آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    محل سکونت
    دنیایی که توی ذهنم وجود داره
    نگارشها
    617
    julia's: متعجبم

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    وااو
    محشره
    زود باش ادامشو بزار...
    من خیلی از اجی ساسکه خوشم میاد
    من منتظرم..
    زود بنویس

  14. 6 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  15. #8
    Registered User Naruto_Gaara آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    Konoha
    نگارشها
    585
    Naruto_Gaara's: دلم گرفته

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    اینطور که متوجه شدم داستان راجبه خواهر ساسکه بید خیلی خوبه همیشه فکر میکنم اگه ناروتو یا ساسکه یه خواهر داشته باشن چی میشه :دی

    هنوز همشو نخوندم ولی به زودی میخونم


    به نظرم بهتر نوشه ها کمتر رسمی باشه اینطوری بهتر مثه مانگا مرسییییییی

  16. 7 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  17. #9
    Registered User hinata آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    محل سکونت
    يه جايي همين نزديكي ها
    نگارشها
    418
    hinata's: hiukaiee

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    واي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    رقيب پيدا كردم!
    ناروتو مال منه!
    طرف نجي هم نمي ري!

    تيما جان عالي بود عالي!
    كاري با عيباش ندارم..........من عاشق اينجور نوشته هايي هستم! جرات مي كني ولش كن اون وقت من مي دونم و تو!

  18. 6 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  19. #10
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    نقل قول نوشته اصلی توسط hinata نمایش پست ها
    واي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    رقيب پيدا كردم!
    ناروتو مال منه!
    طرف نجي هم نمي ري!

    تيما جان عالي بود عالي!
    كاري با عيباش ندارم..........من عاشق اينجور نوشته هايي هستم! جرات مي كني ولش كن اون وقت من مي دونم و تو!
    یوهاهاهاهاها....
    ناروتو رو از چنگت در ویارم
    نجی رو بردار مال خودت(دوسش ندارم)
    ------------
    ممنون خانم گل چشم،نگران نباش ولش نمی کنم


    نقل قول نوشته اصلی توسط Naruto_Gaara نمایش پست ها
    اینطور که متوجه شدم داستان راجبه خواهر ساسکه بید خیلی خوبه همیشه فکر میکنم اگه ناروتو یا ساسکه یه خواهر داشته باشن چی میشه :دی

    هنوز همشو نخوندم ولی به زودی میخونم

    به نظرم بهتر نوشه ها کمتر رسمی باشه اینطوری بهتر مثه مانگا مرسییییییی
    ممنون دوست خوبم از نطرت....
    چشم سعی میکنم بیشتر عامیانه بنویسم

    نقل قول نوشته اصلی توسط julia نمایش پست ها
    وااو
    محشره
    زود باش ادامشو بزار...
    من خیلی از اجی ساسکه خوشم میاد
    من منتظرم..
    زود بنویس
    چشم زود مینوسم

  20. 6 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  21. #11
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من





    صبح به محض طلوع خورشید راه افتادیم.دیشب نتونستم خوب بخوابم برای همین مدام خمیازه میکشیدم.ساکورا همینطور که داشت راه میرفتیم ازم پرسید:"اسوکا_سان دیشب خوب نخوابیدی؟"در حالی که سعی می کردم جلوی خمیازه ی بعدی ام را بگیرم گفتم:"نه زیاد رفتم همینطوری یه ذره اطراف رو گشتم."نه من نه ناروتو در مورد صحبت دیشبمان چیزی نگفتیم.

    همینطور که راه میرفتیم ناگهان کاکاشی ایستاد و کتابش را در کیفش گذاشت.ساکورا و ناروتو بلافاصله گارد گرفتند.چند دقیقه بعد یه عده ادم با لباس های پاره و کثیف از انتهای جنگل به طرف ما امدند میشد گفت به کلی مارا محاصره کردند و در فاصله ی 100 متری ما متوقف شدند.

    بعد از چند ثانیه مردی با شنل بلند بسیار ارام از انتهای ان مردان به ظاهر شد.میشد از زیر شنل لبخند تمسخر امیزش رو تشخیص داد.ان مرد سرش را بلند کرد و کلاه شنل از سرش افتاد و صورت عینکی و موهای سفیدش معلوم شد.
    خیلی از ما بزرگ تر به نظر نمیامد پیشانی بند دهکده ی صدا هم روی سرش خودنمایی می کرد.

    قیافه ی ناروتو و ساکورا از خشم در هم رفته بود.ناروتو کنترلش را از دست داد و با خشم فریاد کشید:"هی تو....ساسکه کجاست؟اونو پسش بده."کاکشی ارام یکی از دست هایش را روی شانه ناروتو گذاشت و گفت:"اروم باش ناروتو .اون فقط میخواد تورو عصبانی کنه.یادته اخرین بار چه اتفاقی برای ساکورا افتاد؟"

    ناروتو با شنیدن این حرف اروم شد و کاکاشی با دست دیگرش هدبندش را بالا زد.با دیدن یک شارینگان نفسم بند اومد.کاکاشی که متوجه نگاه خیره ی من شده بود با لبخند گفت:"بعدا داستانشو برات می گم."

    _البته اگه زنده بمونی کاکاشی_سان.

    کابوتو این را گفت و با دستش علامتی داد و ان مردان حمله کردند.
    اول فکر میکردم این مزد ها ادم های معمولی هستند ولی متوجه شدم اشتباه کردم.اینها بسیار قوی اند.بعد از مدتی کم کم تغییر شکل دادند کل بدنشون خاکستری شد و قیافه های دیو گونه ای پیدا کردند.قدرت و سرعتشان دوبرابر شد و خستگی ناپذیر شده بودند.من با هیولایی که دوبرابر خودم بود می جنگیدم.کم کم پیش خودم گفتم به ریسک کردنش می ارزه.برای همین سریع کونایم را توی جیب شلوارم گذاشتم و اتش را در چاکرام حس کردم و جوتسو را اجرا نمودم:
    کاتون:گوکاکیو نو جوتوسو

    و اتش هر موجود زنده ای را در شعاع پنج متری از بین برد.هرچند این جوتسو چاکرای زیادی را مصرف کرد برای همین با خستگی سعی می کردم روی زمین نیوفتم.ناروتو و ساکورا با تعجب به من خیره شده بودند.ناگهان یکی از اون هیولاها به طرفم امد.حرکت سریع چیزی را از کنار احساس کردم ولی بدون توجه به ان زیر لبی گفتم:"شارینگان." و هر حرکتی را میدیم برای همین سریع بلند شدم و با کونایم به طرف ان هیولا حمله کردم.ولی کونایی مرا متوقف و وقتی سرم را بالا اوردم صورت ناروتو را در کمتر از 10 سانتیمتری خود دیدم.تعادلم را از دست دادم.ناروتو سریع من را گرفت و گفت:هی اسوکا!!حالت خوبه؟؟"در حالی که سرم را گرفته بودم سعی کردم روی پای خودم به ایستم گفتم:"من خوبم."
    _"تو از اون جوتسو استفاده کردی.اون اتیش...و شارینگان....تو کی هس...

    _ما الان وقت این حرف ها را نداریم

    این را با پرخاش گفتم و دوباره با کونایم به هیولایی دیگر حمله کردم که صدایی از بالای درختی مرا مخاطب قرار دا:"چیه؟؟میترسی بفهمن؟؟"این کابوتو بود که با لحن تمسخر امیزی به من می گفت.با خشم به بالای درخت پریدم و کونایم را با قصد کشت به طرفش پرت کردم.کونای با فاصله ی کمی از کنار گونه اش رد شد و خراش کوچکی رئی صورتش به وجود اورد.کونای دیگری برداشتم و در حالی که او مرا با کونای خودش متوقف کرده بود با خشم گفتم:"خفه شو."
    اون روی درخت عقب تری پرید و با همان لبخند شرارت امیز گفت:"و اگه نشم چی؟منو می کشی؟"و دستش را رئی زخمش کشید و خون روی انگشتش را به زبانش مالید رو به من ادامه داد:"تو خیلی شبیه برادرتی...حدافل خوشحالم که قربانی این همه ازمایش ها باعث شد که پیدات کنیم.اروچیمارو_ساما حتما خوشحال میشه."ساکورا و ناروتو با تعجب به ما نگاه می کردند ولی کاکاشی اصلا متعجب نبود.
    کابوتو با نیشخند دیگری گفت:"اگه ساسکه هم یکی از این هیولا ها باشه چیکار میکنی؟"
    این حرفش باعث شد اتش خشم بیشتر از هر وقت دیگری در بدنم شعله ور شود.با خشمی غیر قابل توضیح به سمتش حمله شدم.شمشیرم را از غلافش در اوردم.میخواستم تکه تکه اش کنم.او هم با لبخند به عقب پرید به دنبالش دوباره پریدم که یکدفعه دیدم زیر پایم دره ای عمیق است.غافلگیر شده بودم.کابوتو خودش را با نخی دستش وصل بود به طرف شاخه ای پرت کرد.در یک ثانیه چند چیز را دیدم گویی زمان برایم کند شده بود :
    1_ساکورا که روی شاخه ی درختی امده بود جیغ کشید:اسوکا_سان

    2_کاکشی که هنوز مشغول مبارزه بود با تکنیک برقش هیولایی را از پا انداخت و برگشت و گفت:لعنتی

    3_ناروتو که با همان قیافه ی متحیر به من خیره شده بود اخرین چیزی بود که دیدم.چشمانش می خواستند چیزی بگویند ولی فقط فریادش در گوشم پیچید:آسوکااااااا.........

    و بعد به عمق دره سقوط کردم.....
    __________________________________________________ ______

    چک....چک...چک...

    صدای چکیدن قطره های اب در سرم طنین انداخت.با بیحالی چشمانم را باز کردم.فکر میکردم مرده ام ولی دردی که در بدنم پیچیده بود و سرمای غار منکر مرگم بودند.ارام بلند شدم.شمشیر و بقیه وسایلم کنارم بودند.

    _بالاخره بیدار شدی؟

    با شنیدن این صدا سریع بلند شدم و شمشیرم را کشیدم و شارینگان را فعال کردم.

    _هم تو هم من میدونیم با این حالی که تو داری حتی یه گنین هم از پست برمیاد.

    در صدایش چیز اشنایی بود برای همین شمشیرم را کمی پایین اوردم و به انتهای غار خیره شدم.در ابتدا پیکر سیاهی دیدم برای همین کمی نزدیک تر رفتم و با دیدن ان شخص و شارینگانش نفسم بند امد.بادی ملایم وزید و موهای سیاهش را به سمت چپ هدایت کرد.چشمان سردش به من خیره شدند و لبخند کمرنگی رو لب هایش پدید امد.
    _خیلی بزرگ شدی آسوکا.

    اشک هایم ناخوداگاه از چشمانم سرازیر شد.من باید از این شخص متنفر باشم...من باید اونو بکشم...من باید انتقامم رو بگیرم....من...من...ولی با دیدن چشم های اشنایش...لبخندش...و همان لحن برادرانه اش...تمام نفرتم از بین میرود...صحنه های کودکی ام مانند فیلم سینمایی از جلوی چشمم میگذرند:مامان بابا ساسکه ایتاچی ...یک خانواده ی خوشبخت...همینطور که قطره های اشکم بی محابا روی گونه هایم میریزند شمشیرم را می اندازم و خودم را بدون خجالت ان غریبه ی اشنا را در اغوش می گیرم با هق هق می گویم:"ایتاچی_نی سان...."او هم با تردید با دست هایش مرا در بر میگیرد و میگوید:"خواهر کوچولوی احمق من."

    ادامه دارد.....
    ویرایش توسط tima : 07-05-2010 در ساعت 10:13 PM

  22. 7 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  23. #12
    همکار بخش انیمیشن و کاربر فعال فن فيکشن golpar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    وطن
    نگارشها
    941
    golpar's: oochihaiee

    پاسخ : عشق من،نفرت من(فن فیکشن ناروتو شیپودن)

    خودش را روی تخت میاندازد بعد قاب عکسی را که کنار تختش است بر میدارد و زیر لب با لبخند میگوید:"ساسکه من بالاخره تورو از دست اوروچیمارو نجات میدم و به کونوها برت میگردونم." و بعد قاب عکس را سر جایش میگذارد.

    اول بگم که داستانت خیلی جذبم کرد!واقعا مشتاقم که بقیه رو بخونم.
    چون خیلی دوست دارم داستانت رو(و البته خواهر شوهرم شدی) ایرادا رو می گم!
    این جا از کجا صدای ناروتو رو شنید؟اون روی نزدیک ترین درخت هم اگه باشه نمی تونه بشنوه!
    اگه اشتباه می کنم پوزیشن دختره رو جوری توضیح بده که بفهمم!
    نمی تونم درکش کنم.
    دوم این که به نظرم خیلی سریع از روی اون صحنه ای که فهمید ساسکه زنده است گذشتی!

  24. 6 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  25. #13
    کاربر فعال بخش InuYasha tima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ネバーランド
    نگارشها
    1,193
    tima's: درس

    پاسخ : عشق من،نفرت من(فن فیکشن ناروتو شیپودن)

    ها....اممممم...اهان...
    پنجره اتاق باز بود بعد دختره روی یه شاخ ای بود که صدای ناروتو رو میشنید و جلوشم یه چند تا شاخه ی دیگه بود که پنهانش می کرد.فکر کنم مشکل از زیر لب گفتنش باشه>الان ویرایشش می کنم ممنون که گفتی)

    (ممنون گلی جونم لطف داری^_^)
    ----------------------------------
    خوب وقتی قاب عکس رو دید فهمید دیگه؟
    غیر از این چجوری میفهمید؟
    منظورت اینه که جزئیاتشو زیاد تر می کردم؟
    ویرایش توسط tima : 07-05-2010 در ساعت 10:48 PM

  26. 5 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  27. #14
    همکار بخش انیمیشن و کاربر فعال فن فيکشن golpar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    وطن
    نگارشها
    941
    golpar's: oochihaiee

    پاسخ : عشق من،نفرت من

    ولی در چشمان ساکورا هم بی قراری دیده میشد.برایم خنده دار بود که اون برادر سردی و مغروری که داشتم چطوری تونسته بود با این سه تا همچین رابطه ی محکمی ایجاد کنه.

    یه نکته ای عزیز دلم.وقتی ایتاچی زد همه چ یرو داغون کرد ساسکه خیلی کوچولو بود!این اسوکا خانوم هم همین طور.و اگه یادت باشه...ساسکه اصلا بچه ی سردی نبود.اون هم مثل بقیه خجالت می کشید،ذوق می کرد،خوشحال می شد،می خندید!پس این تیکه یه کمی....

    شارینگان را خاموش کردم (بعدش فکر کردم شاید کلمه ی بهتری به ذهنت نرسیده!)

  28. 5 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  29. #15
    همکار بخش انیمیشن و کاربر فعال فن فيکشن golpar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    وطن
    نگارشها
    941
    golpar's: oochihaiee

    پاسخ : عشق من،نفرت من(فن فیکشن ناروتو شیپودن)

    نقل قول نوشته اصلی توسط tima نمایش پست ها
    ها....اممممم...اهان...
    پنجره اتاق باز بود بعد دختره روی یه شاخ ای بود که صدای ناروتو رو میشنید و جلوشم یه چند تا شاخه ی دیگه بود که پنهانش می کرد.فکر کنم مشکل از زیر لب گفتنش باشه>الان ویرایشش می کنم ممنون که گفتی)

    (ممنون گلی جونم لطف داری^_^)
    ----------------------------------
    خوب وقتی قاب عکس رو دید فهمید دیگه؟ اره چون اون عکس مال بزرگی ساسکه بوده! پس می فهمه که برادرش زنده است
    غیر از این چجوری میفهمید؟ ^_^
    منظورت اینه که جزئیاتشو زیاد تر می کردم؟
    نه دیگه حالا درست شد!

  30. 5 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

+ پاسخ به موضوع
صفحه 1 از 5 1 2 3 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 78
    آخرين نوشته: 08-13-2010, 12:28 PM
  2. نامه ی 90 ام ( فن فيكشن فاينال فانتزي )
    By Aerith in forum Fan Fiction - هنر داستان نويسى
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 07-16-2010, 12:59 AM
  3. اندر احوالات عاقلي در ديوانگان فن فيكشن اينوياشا
    By Dr_of_Love in forum Fan Fiction - هنر داستان نويسى
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 02-09-2010, 11:31 AM
  4. گرفتاری استاد اسپلینتر ( فن فيكشن هاي لاك پشت هاي نينجا )
    By Arian Ninja in forum Fan Fiction - هنر داستان نويسى
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: 09-11-2008, 12:55 PM
  5. سانین ها ( فن فيكشن هاي ناروتو )
    By itachi1232 in forum Fan Fiction - هنر داستان نويسى
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-02-2008, 06:29 PM

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ