$vboptions[bbtitle]

بازگشت   AnimParadise forums > مانگا و فانتزى - Manga & Fantasy > Fan Creations - آثار مجازى > Fan Fiction - هنر داستان نويسى
ثبت نام
Anime Google AnimParadise Toolbar تولبار بهشت AnimParadise iGoogle AnimParadise Sitemap نقشه سايت

به انجمن بهشت انيمه و انيميشن و مانگا خوش آمديد.

در حال حاضر شما به صورت مهمان هستيد كه دسترسى محدودى را در نمايش مباحث و دسترسى به امكانات انجمن در اختيار شما قرار مى دهد. با ثبت نام در انجمن آزاد و مجانى شما به تمامى پست ها، ارسال پيام خصوصى به اعضا، شركت در نظرسنجى ها، آپلود مطالب دلخواه و هر چيزى كه انجمن براى اعضاى خود تهيه ديده است دسترسى كامل خواهيد داشت. ثبت نام سهل و آسان ميباشد لطفا براى عضويت از ثبت نام در انجمن بهشت انيمه انيميشن و مانگا!استفاده نماييد.

در صورت بروز هر گونه مشكلى در فرآيند ثبت نام لطفا از طريق تماس با ماموضوع را به ما اطلاع دهيد.

با تشكر بهشت انیمه انيميشن و مانگا


محلي است كه در ان داستان هاي طرفداران انيمه ها و فيلم ها قرار مي گيرد .اينجا سلطان و فرمانرواي داستان شماييد . شما هستيد كه تصميم ميگيريد كاراكتر محبوبتان بخندد يا گريه كند . مثبت باشد يا منفي باشد . بكشد يا نجات بدهد . اينجا مكانيست كه از خواندن نوشته هاي هم ديگر لذت ببريم . فن فيكشن ( fan fiction ) يعني قلمرو فرمانروايي شما .

دختر ماه ، پسر خورشيد ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

;

دوستان عزيزم ما اينجا داستان هاي فن فيكشن خودمون از يوگي اوه رو قرار ميديم .


پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 01-26-2008, 11:54 AM   #1
مدير يوگي اوه و Fan Creations
 
yasi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نگارشها: 817
تصاوير من: (0)
Yu Gi OH دختر ماه ، پسر خورشيد ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

دوستان عزيزم ما اينجا داستان هاي فن فيكشن خودمون از يوگي اوه رو قرار ميديم .
__________________

yami

ان روز كه سایه درون تو سر بر اورد ، تو دیگر تنها نخواهی بود
انیمه yu gi oh

داستان های من
دختر ماه ، پسر خورشید
اشك هایت را دوست دارم

عاشقانه ها در ناروتو
عاشقانه ها در یوگی اوه

خزانه ادبي ناروتو
yasi هم اکنون آنلاین است.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
5 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند
قدیمی 01-26-2008, 03:42 PM   #2
مدير يوگي اوه و Fan Creations
 
yasi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نگارشها: 817
تصاوير من: (0)
Yu Gi OH پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

سلام دوستاي گلم .
خوب اين اولين داستان يوگي اوه توي اينجاست .
من معمولاً خيلي ساكن و غمگين نمي نويسم اما خب اينجا از اين سكون اين يكي خوشم اومد . احتمالاً تو قسمتهاي بعدي هيجان انگيز تر ميشه .
اميدوارم خوشتون بياد . نظر بدين .

مقدمه

اين داستان بر طبق روال يوگي اوه جلو نميره و ميشه گفت كاملاً مجزاست و سير داستاني متفاوتي داره . اينجا يوگي و يامي هركدوم داراي بدن مستقل براي خودشونن . اين داستان بر اساس سليقه شخصي خودمه و دليل بر اين نيست كه حوادث اينجا حتماً مرتبط با خود يوگي اوه باشه .

(( دختر ماه ، پسر خورشيد ))





چپتر1 : دوستت دارم

* شيشششششششششششششششششش *

" من تنهام "
" سردمه "
" من ميترسم "
* من اينجام عشق من *
" اينجا تاريكه "
" من ميترسم "
" من سردمه "
* شيشششششش *
" م...م...من.... ميترسم "
* شيششششش *

يامي ارام قدم بر ميداشت . دانه هاي برف بر موهايش نشسته بودند . سرما در وجودش ميپيچيد . شب احاطه اش كرده بود .

" تنهام نذار "
" من سردمه "
* من اينجام . نترس عزيزم *
" من سردمه .... سردمه........ سردمه .................................................. .."

يامي تلو تلو خورد .
يكنفر ارام دستش را دور بازوي يامي حلقه كرد .
يامي ميلرزيد . به او نگاه كرد . چشمان تيا برق ميزد .
يامي لبخند زد .
نور محيط تغيير كرد . فضا تيره شد . تيا محو شد . يامي پلك زد .

تيا : يامي ؟
يامي : تا حالا چيزي به قشنگي اينا ديده بودي ؟
تيا به اسمان نگاه كرد . برف ها ارام پايين مي امدند . تيا با دستش يكي از دانه هاي برف را گرفت . دانه ي برف ارام در كف دستش ذوب شد .
تيا جواب نداد اما همانطور به نگاه شيفته يامي كه دانه هاي برف را دنبال ميكرد خيره شد .
يامي : ميدوني تيا من هنوز باورم نميشه كه اينا چطوري از اون بالا ميان پايين ..................... ( سكوت ) ......... تيا ؟
تيا نگاهش كرد .
اونا به قشنگيه چشماي تو هستن .
يامي در نگاه تيا غرق شده بود .
تيا خيلي ارام دست هايش را بالا برد و يقه كت يامي را گرفت در جايش چرخ زد و او را به ديوار كنار خيابان چسباند .
سرش را كنار گوش يامي برد و ارام زمزمه كرد :
Far from your eye's sun
snow have now com
stay with me
my love. Son of the sun
تيا سرش را عقب برد و بعد ارام به جلو متمايل شد .
يامي سرش را به ديوار تكيه داد . لبهاي برهنه تيا لبهاي يامي را مي سوزاند .
يامي دستهايش را دور كمر تيا حلقه كرد . تيا دستهايش را دور گردن يامي پيچيد .
تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي ييييييييييييييي
اسمان به هم پيچيد و يامي در خلائي عظيم به چرخش افتاد .
يامي پلك زد . برف ها هنوز به ارامي بر موهايش مينشستند . او به قدم زدن به تنهايي ادامه داد .
يك صداي بلند . همه چيز در ذهن يامي بهم ريخت ، خورد شد و به جريان افتاد .
يامي در يك خيابان ايستاده بود و وحشت زده به مقابلش نگاه مي كرد .
تيا خون الود به سمتش امد : دوستم داري ؟
يامي به جسد تيا روي زمين نگاه كرد و بعد دستش را به طرف تيايي كه مقابلش ايستاده بود دراز كرد .
سياهي همه جا را گرفت و اطراف يامي پيچيد .
دو چشم قرمز به يامي زل زدند .
قهقهه
قهقهه
يامي به تيا نگاه كرد . سر تيا به پهلو متمايل شده بود و صاحب چشمهاي قرمز بر گردنش خم شده بود .
تيا با چشمهاي تهي از نور به يامي زل زده بود .
يامي جيغ كشيد : نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .................................................. .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه چيز به هم پيچيده شد .
تيا جيغ كشيد .
يامي جيغ كشيد .
يوگي فرياد زد : تياااااااااااااااااا
تيا كر كر مي خنديد : تو ديوونه اي خوشگل من
ماي پريد تو بغل جوي و همه زدند زير خنده .
تيا و يامي روي تاب نشسته بودند و يامي موهاي تيا را نوازش مي كرد .
تيا جيغ ميكشيد .
تيا خون الود به يامي نگاه ميكرد .
صداها در هم و برهم شد .
و يامي تيا را ديد
بعد يوگي
بعد جوي
باز تيا
بعد يوگي
بعد ماي
بعد ستو
بعد تياي خون الود.......................
يامي وحشت زده از جا پريد . تمام بدنش ميلرزيد و خيس از عرق شده بود .
يوگي ارام در اتاق را باز كرد و وقتي يامي را لرزان ديد به سمتش امد و كنار تخت نشست .
يوگي زمزمه كرد : حالت خوبه ؟
يامي گيج و مبهوت به يوگي زل زد .
يوگي از جعبه كنار تخت يك برگ دستمال كاغذي بيرون كشيد و ارام در حالي كه با ان پيشاني يامي را خشك ميكرد گفت : همه اومدن . منتظر تو هستيم . حالت اونقدر خوب هست كه بياي پايين ؟
يامي نگاهش را پايين انداخت .
يوگي در حالي كه نم اشك پلك هايش را خيس كرده بود گفت : ميدونم سخته يامي . گفتم الان حال خوبي نداري اما پدر و مادرش اومدن . اونا دوست دارن تو توي مراسم باشي . اونا مي خوان ببيننت .
يامي ارام از تخت بلند شد و از پنجره به بيرون خيره شد . ستاره ها چشمك مي زدند .
يامي : لباسم و عوض ميكنم و ميام .
يوگي : مي خواي كمكت كنم ؟
يامي : نه ، حالم خوبه . تو برو منم ميام .
يوگي نگاهي غم الود و نگران به يامي انداخت و از اتاق بيرون رفت .

.................................................. .................................................. .................................................
يامي ارام از پله ها پايين امد . به هيچ كس نگاه نمي كرد اما ميدانست كه همه نگاهش مي كنند .
پايين پله ها ايستاد و به عكس تيا كه روي ميز بود خيره شد .
صداي جوي در گوشش ميپيچيد . جوي در گوش ماي زمزمه مي كرد : حالا واقعاً لازم بود اين مراسم و بگيرن ؟
اين كه نمك رو زخم پاشيدنه .
ماي : يوگي گفت اقاي موتو دوست داشته يه مراسم يادبود براي تيا بگيره . مادر و پدرشم خوشحال شدن .
جوي غمگين : من هنوز باورم نميشه .
يامي احساس مي كرد نگاه يك نفر روي صورتش قفل شده . زير بار نگاه در حال خورد شدن بود . يك نفر ارام دستش را بر شانه ي يامي گذاشت .
يوگي : خانم و اقاي گاردنر اين يامي ، پسر عموي منه .
خانم گاردنر به طرف يامي امد : همونطوره كه برام گفته بود . ناز و دوستداشتني .
خانم گاردنر ارام گونه يامي را لمس كرد . يامي لرزيد و به چشمهاي او خيره شد .
تيا با نگاهي غم الود به يامي نگاه ميكرد .يامي نگاهش را پايين انداخت .
يوگي شانه هاي يامي را گرفت و زمزمه كرد : حالت خوبه ؟ داري ميلرزي .
يامي : خوبم . چيزي نيست .
خانم گاردنر ارام سر جايش نشست : خيلي طول كشيد تا درست بهم گفت توي دلش چي ميگذره .
و بعد به يامي نگاه كرد : ازت ممنونم عزيزم . تو لحظه هاي قشنگي رو به دخترم هديه كردي .
و بعد قطره اشكي لرزان از گوشه ي چشمش پايين افتاد .
ماي كنار خانم گاردنر نشست و دلداريش داد .
اقاي موتو : خوب امشب بغير از غذاهاي دست پخت خودم يك غذاي محشر ديگه هم داريم اونم رامن از بهترين نوعش . به ياد تيا اونقدر بخورين كه شب مجبور شيم اورژانس خبر كنيم .
بقيه خنديدند . خانم گاردنر در حالي كه اشكش را پاك ميكرد از اقاي موتو تشكر كرد : خيلي ممنونم . باور كنين امشب بعد از 2 ماه كه از نبودنش ميگذره حس ميكنم تيا اينجاست .
جوي : من اينقدر ميخورم كه شبيه سوپ بشم . احتمالاً تيا دوباره داره غر ميزنه . و بعد اداي تيا را در اورد : اي جوي شكمو . مواظب اون خندقت باش نتركه .
همه در حالتي از غم خنديدند .
فقط يامي بود كه به زمين خيره شده بود .
جوي در گوش يوگي زمزمه كرد : فكر ميكردم بهتر شده . مگه نگفتي حالش بهتره ؟
يوگي زمزمه كرد : بهتر بود . ولي باز كابوساش شروع شده .
اقاي موتو : بياين سر ميز تا غذا سرد نشده .
.................................................. .................................................. ..................................
جوي و ماي ارام ميخنديدند .
ماي : يواشتر بخور . جداً اگه تيا بود يكي ميزد تو سرت .
جوي : خيلي دلم براش تنگ شده . پس به يادش
و يك قاشق ديگر را در دهان گذاشت .
يوگي و باكورا و دوك در حال حرف زدن بودند . همينطور سرنيتي و تريستان با هم و اقا و خانم گاردنر با اقاي موتو .
يامي ارام قاشق را به دهان برد .
صداي صحبت هاي زمزمه گونه كساني كه دور ميز نشسته بودند در سرش همچون وز وز زنبور بود . صداي قاشق و چنگال ها او را به ياد سر و صداي تكه هاي فلزي كه روي زمين كشيده ميشدند مي انداخت .
مزه سوپ وحشتناك بود . يامي قاشقش را پايين اورد و به سوپ نگاه كرد .
تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي يييييييي..............
يامي تكاني ناگهاني خورد و اين باعث شد كه كمي از سوپش روي ميز بريزد .
يوگي از جا پريد : حالت خوبه يامي ؟
يامي سرش را بالا اورد . بعضي ها با تعجب و بعضي ها غمگين نگاهش ميكردند .
اقاي موتو خيلي سريع با دستمال ميز را پاك كرد : چيزي نشد . يكم ديگه برات بريزم يامي ؟
يامي مبهوت به اقاي موتو زل زد .
جوي كاسه را جلو كشيد و مقداري سوپ در بشقاب يامي ريخت : بخور يامي كه از دستت ميره . خيلي خوشمزه اس .
يامي سعي كرد لبخند بزند اما نشد و بعد قاشقش را در سوپ فرو كرد .
همه به سر صحبت هايشان برگشتند . وز وز دوباره شروع شد . يامي با سوپ بازي ميكرد .
رنگ سوپ جلو چشمهايش ارام ارام پرنگ تر و قرمز تر شد . يامي يك قاشق را بالا اورد و ارام دوباره ان را سرازير كرد .
به جوي نگاه كرد و احساس كرد حالش دارد بهم ميخورد . جوي با ولع اونها رو ميخورد . صداي مكيدن در ذهن يامي طنين انداخت .
از چيزي كه مي ديد و ميشنيد چندشش شد .
يوگي در حالي كه با باكورا حرف ميزد به يامي نگاه ميكرد .
هواي اتاق خفه كننده شده بود . يامي از جا بلند شد : غذا عالي بود پدربزرگ . شب همگي بخير .
تريستان : تو كه چيزي نخوردي .
يامي لبخند زد و به سمت راه پله ها به راه افتاد .
يوگي خودش را به يامي رساند : ميخواي تا بالا باهات بيام ؟
يامي لبخندي مصنوعي تحويل يوگي داد : نه ممنونم يوگي . ميرم يكم بخوابم . سرم درد ميكنه . شب بخير
يوگي همانطور كه از پشت سر به يامي خيره شده بود زمزمه كرد : شب بخير

.................................................. .................................................. .................................................. .....
You love me?
You love me?
I want you love me
To forget about your gray days
I want you always love me

يامي چشمهايش را باز كرد . صدا هنوز در سرش طنين انداز بود .

Don't love me
Because my heart is breaking
You have suffered enough
My heart has turned cold like a million winter
Don't love me
صدا گويي در تالاري خالي ميپيچيد .

You know well
that I can't
That is useless
I will always love you


يامي گوش هايش را با دست پوشاند .

Don't love me
Because I'm lost
Because I change the world
Because it's my destiny

اشكهاي يامي سرازير شدند .
I'm not afraid
I want to love you
Stop breaking my heart with these
" don’t love me's "
I love you so much

يامي سرش را در متكايش فرو كرد .

Don't leave me
Don't leave me
Don't leave me

يامي : بس كن تيا ، بس كن .
سكوت اتاق را در بر گرفت .
يامي سرش را بلند كرد .
اشكهايش در نور ماه برق ميزدند.
تيا در چهره ماه به يامي لبخند ميزد .
يامي سعي كرد چند نفس عميق بكشد اما نمي توانست .

يك صداي ارام در اتاق پيچيد .
* يامي ؟ *
يامي به اطراف نگاه كرد .
* يامي ؟ *
يامي از جايش بلند شد و به سمت پنجره رفت و ان را باز كرد . سوز سرما بر گونه هايش نشست . دانه هاي برف ارام به داخل پرواز كردند . يامي نفس عميقي كشيد . ريه هايش از سرما تير كشيد اما يامي لبخند زد .
* يامي ؟ *
يامي به فضاي تهي بيرون از پنجره نگاه كرد .
* يامي ؟ *
يامي چشمهايش را بست و خودش را به دست باد سپرد . ارام ارام به جلو خم شد . باد اغوش باز كرد و او را در بازوانش گرفت .
يامي زير لب زمزمه كرد : دوستت دارم .
پاهايش از زمين كنده شد . احساس سبكي در بند بند وجودش دويد .
يك نفر جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي ييي!!!!!!!!!!!!
دو دست اطراف كمرش حلقه شدند و او را عقب كشيدند .
يامي به درون اتاق افتاد . حس از اعضاي بدنش عقب كشيد .
يوگي در گوشش جيغ كشيد : يامي داري چيكار ميكني ؟ و بعد وقتي جوابي نيامد شروع كرد به هق هق كردن .
صداي قدمهايي سريع در گوش يامي پيچيد . اقاي موتو با عجله وارد شد .
اقاي موتو : چي شده ؟
يوگي با هق هق : داشت خودش و مينداخت پايين . پدربزرگ داشت خودش و مينداخت پايين .
اقاي موتو با چشمهاي از حدقه در امده به انها زل زد .
يوگي يامي را به خودش فشرد و اشكهايش بر گونه هاي يامي پاشيدند : اين كار رو با من نكن يامي . اين كار رو با من نكن .
يامي سرش را به شانه ي يوگي تكيه داد و در سياهي غرق شد .
و ادامه دارد .........................

خب اين چپتر اول بود . اميدوارم خوشتون اومده باشه . بزودي بعدي رو هم مينويسم

ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 11:55 AM.
yasi هم اکنون آنلاین است.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
18 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند
قدیمی 01-28-2008, 09:43 PM   #3
مدير يوگي اوه و Fan Creations
 
yasi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نگارشها: 817
تصاوير من: (0)
Yu Gi OH پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

سلام دوستان . از قرار معلوم فعلاً فقط يوگي جان داره داستان ميخونه . ممنونم يوگي جان . نظر بده براي بهتر شدن داستانام لازمه . خب لازم ديدم اين و بگم كه تو اين داستان يامي واقعاً پسر عموي يوگيه و از مصر اومده . اميدوارم از خوندنش خوشتون بياد .


چپتر 2 : به دنبال قاتل يك عشق از دست رفته





مرد ارام به جلو خم شد . جنازه دختر را روي زمين رها كرد و لبهايش را ليسيد . چشمهاي دختر كاملاً باز بود و مبهوت به اسمان زل زده بود .
يك نفر از كنار خيابان پديدار شد .
_ : گودريك داري چه غلطي ميكني ؟
گودريك : با اجازه شما شامم و ميخوردم . تو اينجا چيكار ميكني ؟
_ : احمق بي شعور زود باش الان رئيس ميده پوستمون و بكنن . يادت رفته ؟ امشب نوبت ماست كه شام رئيس و ببريم .
گودريك محكم به پيشانيش كوبيد : مرتيكه عوضي الان وقت گفتنه ؟ چرا زودتر نگفتي ؟ حالا تو اين سرما ادم از كجا گير بياريم ؟
يك سايه سياه از پشت بام درست پشت سر گودريك به زمين پريد .
سايه : دنبال ادم ميگردين ؟
گودريك و دوستش به طرف سايه چرخيدند .
گودريك : خب خب . ببين كي اينجاست . استافي ما دنبال ادم ميگشتيم ؟ مثل اينكه يكيش اينجاست .
استافي لبخند موزيانه اي زد : اره اونم از خوش تيپاش . خوب كوچولو به چه جرئتي اين موقع شب اومدي بيرون ؟
سايه لبخند كينه توزانه اي زد : بهتره هيچ وقت كوچيك تر از خودت و دست كم نگيري عوضي .
سايه از تاريكي خارج شد و قدم به روشنايي مقابلش گذاشت . چشمان بنفش خوشرنگش در حاله اي از تاريكي فرو رفته بود و موهاي سه رنگش با سه دسته موي طلايي رنگ كه در بقيه موهايش فرو رفته بود و چند دسته كه اطراف صورتش را قاب گرفته بودند توجه دو مرد را به خود جلب كردند .
استافي وحشت زده : گودريك اين قيافه برات اشنا نيست ؟
اما يامي فرصتي براي جواب دادن به مرد قوي هيكل نداد .
استافي وحشت زده به سر دوستش كه روي زمين قل ميخورد خيره شد و بعد سرش را بالا اورد . يامي درست روبه رويش ايستاده بود و شمشيرش را كه به خون گودريك اغشته بود بالا نگه داشته بود .
استافي عقب عقب رفت : خ.....خ...خوا.....هش ميكنم . من و نكش .
يامي دندانهايش را از شدت عصبانيت روي هم ميفشرد : فقط يك دليل بيار كه نبايد اين كار رو بكنم . فقط يكي .
استافي هنوز عقب عقب مي رفت : م...م...من ..... م..من ...... خواهش ميكنم .
ناگهان چيزي محكم به يامي كوبيده شد و يامي با سر به زمين غلطيد .
يامي به سرعت از جا پريد و موقعيتش را حفظ كرد . مردي كه رويش پريده بود مقابلش ايستاده بود . مرد و استافي هم زمان به يامي حمله كردند . يامي در برابر يكي جا خالي داد و با پا به شكم ديگري كوبيد . چند دور پشتك و وارو زد و از روي استافي كه دوباره حمله كرده بود پريد و استافي خون الود به زمين غلطيد . يك درد تيز در دست يامي پيچيد و همراه با ان يامي به عقب پريد . به دستش نگاه كرد . زخم باريكي استين لباسش را خون الود كرده بود .
يامي به مرد مقابلش زل زد . چشمان مرد كه در خشم ميلرزيد و دندان هاي بزرگ و درازش و صورت رنگ پريده و وحشتناكش ميدرخشيدند .
مرد : پس يامي معروف تويي . خيليا دنبالتن انسان كثيف .
يامي : و منم دنبال خيلي از شما حرومزاده هام خون اشام عوضي .
يامي و مرد به سمت هم حمله ور شدند . يامي در برابر سلاح عجيب مرد جا خالي داد .شنل مرد را گرفت و چرخ زد . سلاح بران مرد درست از چند ميليمتري گردنش رد شد و يامي پشت او ظاهر شد و شمشيرش را درست در قلبش فرو كرد . مرد در جا خشكش زد . يامي شمشيرش را بيرون كشيد .
يامي : كثافت عوضي تو جهنم خوش بگذره
و به خاكستر هاي جسد سه خون اشام نگاه كرد . درد در دستش دويد . يامي نفس تيزي كشيد و دست ديگرش را روي دست زخميش گذاشت .
يك صدا : * يامي ؟ *
يامي برگشت و به اطراف نگاه كرد و بعد سرش را پايين انداخت .
_ : * يامي ؟ *
يامي سرش را به اطراف تكان داد تا شايد صدا قطع شود .
كمي صبر كرد . صدا رفته بود . يامي شمشيرش را در جايش كه روي پشتش بود قرار داد و به راه افتاد .
.................................................. .................................................. .................................................. .......................................

لالالالا... لالا ... لاي
_ : جوي ؟ بهتره خفه شي ، وگرنه خودم مجبورم خفت كنم .
جوي : اه . ستو . اينجا اواز خوندنم قدغنه ؟
ستو در حالي كه دست هايش را با يك پارچه مرطوب پاك ميكرد از اتاق كناري وارد اتاقي كه جوي در ان مشغول پاك كردن يك ظرف بود شد .
ستو : اينجا هرچي كه من بگم همونه. پس اگه ميگم دهنت و ببند يعني ببند و خوندن قدغنه .
جوي : بله جناب رئيس . يادم رفته بود رئيس گنددماغ اينجا تويي .
ستو با چشماني اتشين به سمت جوي رفت .
تريستان : ميشه تمومش كنين ؟ .
جوي به تريستان كه روي يكي از تخت هاي اتاق خوابيده بود نگاه كرد : تو هم كه فقط بخواب . يوقت از اين همه كم خوابي نميري .
تريستان : خب چيكار كنم ؟ از پاك كردن ظرفي كه بوي گند سير ميده كه بهتره .
ستو : تو هم فعلاً ميتوني لنگاتو دراز كني بخوابي چون وقتي بهت نياز پيدا كنم بايد اون هيكل بي خاصييت و جمع و جور كني .
جوي تو دهني خنديد .
در باز شد و يامي وارد اتاق شد .
جوي نفس صداداري كشيد : يا خدا تو چه غلطي با خودت كردي ؟
يامي خيلي ارام بدون اينكه به قيافه بهت زده جوي اهميت بدهد روي كاناپه نشست .
يامي : جوي ميشه يكم باند و سرنين برام بياري ؟
ستو به سمت يامي رفت و جلوش نشست .
ستو : خب موتوي احمق باز چه گندي زدي ؟
و در همان حال استين يامي را در روي زخم پاره كرد .
يامي مستقيم به ستو خيره شد و چيزي نگفت .
ستو در حالي كه زخم را وارسي ميكرد : هي ويلر كيف من و با يكم اب بيار .
جوي با ظرف اب و كيف ستو برگشت : اومدم اقاي رئيس .
يامي : يوگي كجاست ؟ اين دور و براست ؟
جوي كنار ستو زانو زد و به زخم خيره شد : نه . رفته خونه . فكر ميكرد تو ميري خونه .
ستو زخم را با اب شست و يامي از درد دندان هايش را روي هم فشار داد و گفت : ميخواستم برم خونه ولي ديدم اينجوري بهتره نرم .
ستو : تصميم درستي گرفتي . جوي بهتره كمكم كني بايد بخيش كنم .
در حالي كه ستو زخم را بخيه ميكرد يامي سرش را عقب برد و به كاناپه تكيه داد.
جوي كمي سرنين را از درون شيشه با سرنگ بالا كشيد : خوب امشب كار چندتاشون و ساختي ؟
يامي چشمانش را باز نكرد و در همان حال كه سرش را به عقب تكيه داده بود زير لب گفت : 3 تا
جوي : تو به يوگي قول دادي ديگه تنها نري شكار ولي امشب دوباره رفتي
ستو : و خوب شانس اوردي كه زخمت عميق نيست . جوي ؟
جوي با اشاره ستو سرنگ را به او داد .
ستو چند ضربه ارام روي بازو يامي زد و بعد دارو را تزريق كرد .
ستو : خوب . كار من تمومه . اين سرنين جديد يكم دستكاري شده است . روي بقيه خوب جواب داده ولي با اين حال بهتره يكم استراحت كني تا ببينم روي تو چطور جواب ميده .
جوي دست يامي را تميز ميكرد .
جوي : يامي من نگرانم . يوگي هم نگرانه . اين كاراي تو عاقبت باعث ميشه يه بلايي سرت بياد . نمي خواي اين تك رويات و تموم كني ؟ با اين كارا تيا زنده نميشه .
يامي دستش را از دست جوي بيرون كشيد و با عصبانيت از جايش بلند شد : من نيازي به نگراني تو و يوگي ندارم . اگه شماها منتظر نشستين تا قاتل تيا براي خودش راحت پرسه بزنه و چند تا ديگه رو هم بكشه من نميتونم .
جوي : هي اروم باش پسر . من فقط براي خودت گفتم .
يامي : نيازي ني.....................
يامي تلو تلو خورد . سرش گيج مي رفت و اگر ستو او را نگرفته بود نقش زمين ميشد .
ستو : بهت گفتم استراحت كن . نشنيدي ؟
يامي : اين چي بود بهم زدي . چرا سرم اينجوري ميشه ؟
ستو يامي را بلند كرد و روي كاناپه خواباند .
ستو : اين دزش بيشتره و پكانين داره كه با عصاره سير مخلوطه . درصد تبديل شدن به يكي از اون اشغالو رو به صفر رسونده و مثل يكي قبلي باعث كم خوني و از دست رفتن گلبولاي قرمز نميشه ولي سرگيجه اوره . يه چند ساعتي كه بخوابي همه چيز برمي گرده سر جاي اولش . پس ديوونه بازيات و بذار براي يوگي تو خونه و بگير بخواب .

يامي گيج شده بود . اتاق دور سرش مي چرخيد .
زير لب زمزمه كرد : اين چقدر وحشتناكه
و بعد چشمانش را بست .
_ : * يامي ؟ *
تيا كر كر خنديد و موهاي يامي را كشيد .
يامي زير لب زمزمه كرد : اي .... تيا نكن دردم مياد .
جوي كنار يامي نشست و پيشانيش را لمس كرد : هي ستو فكر كنم از حال رفت .
ستو نگاهي گذرا به يامي انداخت و چيزي نگفت .
.................................................. .................................................. ........
_ : تيا ؟ هي !!!!!
تيا دستانش را دور گردن يامي حلقه كرد و بعد وقتي كنار كشيد يك گردنبند طلايي از گردن يامي اويزان شد .
تيا با لبخند به يامي خيره شد : تولدت مبارك عزيزم .
يامي پلاك را لمس كرد و بعد ان را جلو چشمانش گرفت . گردنبند به شكل يك خورشيد به همراه شراره هاي سوزانش بود و پشت ان نوشته بود . عشق من ..... اتم .
يامي پلاك را روي سينه اش رها كرد و بعد با دو دست تيا را گرفت و به خودش چسباند .
يامي : اين خيلي قشنگه تيا . ممنونم .
تيا ارام گردن يامي را بوسيد : اين لنگه ي همون گردنبند ماهه كه روز تولدم به من دادي . اينو هميشه داشته باش عشق من . ازت محافظت ميكنه . روح من هميشه تو اين همراه توئه .
يامي گونه تيا را نوازش كرد و بعد يك دستش را روي گردنبند خودش و يك دستش را روي گردنبند تيا كه به شكل ماه در حالت نيمه بود گذاشت .
تيا عقب رفت .
يامي زمزمه كرد : تيا ؟
يوگي : هيش . چيزي نيست يامي .
يامي چشمانش را باز كرد . روي يكي از تخت هاي اتاق مخصوص ويزيت كايبا خوابيده بود و يوگي كنارش نشسته بود .
يامي به يوگي نگاه كرد : يوگي ؟
يوگي : بهتري ؟
يامي : تو كي اومدي ؟
يوگي : چند ساعتي ميشه . تو به سرنين جديد خوب جواب ندادي . از قرار معلوم باعث شده تشنج كني . جوي چند ساعت پيش زنگ زد و گفت تو اينجايي و حالت خوب نيست . منم اومدم .
يامي كمي سرش را تكان داد ولي چيزي نگفت .
يوگي با قيافه اي رنجيده : بازم تنهايي رفته بودي شكار ؟ يامي تو به من قول دادي .
يامي : متاسفم يوگي . پيش اومد .
_ : هميشه پيش مياد . ولي فقط احمقان كه خودشون و تو هچل ميندازن . حالش چطوره ؟
يامي به ستو نگاه كرد كه وارد اتاق شد .
يوگي : بهتره . ديگه تب نداره .
ستو نبض يامي را گرفت : خب از قرار معلوم بهتري .
يوگي : ميتونم ببرمش خونه ؟ .
ستو : اره ولي امشبه رو مجبورش كن خوب استراحت كنه . من دارم ميرم خونه اگه مياين با ماشين ميرسونمتون .
يوگي : ممنونم ستو اما ماشين اوردم .
ستو : خيل خوب پس بعداً ميبينمتون . فعلاً .
يوگي به ستو لبخند زد و كمك كرد تا يامي از روي تخت بلند شود .
.................................................. .................................................. ........................................
ميراندا ارام به اتاق نزديك شد . صداي نفس هاي بريده بريده يك نفر كه ارام ارام رو به خاموشي مي رفت از اتاق شنيده ميشد .
ميراندا پشت در ايستاد . موهاي كوتاه قهوه اي رنگش دور صورتش در نوسان بودند و چشمان ابي رنگش به در دوخته شده بود . ارام در زد .
_ : بيا تو
ميراندا وارد شد : با من كار داشتين ؟
مرد سرش را از روي جسد بي جان مردي كه زير دستش بود بلند كرد : اووووووو. عزيزم اومدي ؟
و بعد فرياد كشيد : جانتي ؟ پسره احمق كجايي ؟
جانتي : اومدم قربان . در خدمتم .
مرد : اينو از اينجا ببر بيرون .
جانتي مرد بي جان را از روي زمين بلند كرد و او را كشان كشان بيرون برد .
ميراندا با چشمان بي احساس به جسد مرد نگاه كرد و بعد جلو رفت .
مرد روي تخت خوابيد و به ميراندا اشاره كرد كه كنارش بخوابد و ميراندا اطاعت كرد .
مرد با موهاي ميراندا بازي كرد و بعد دستش را به گردن ميراندا برد و بعد گردنبندش را لمس كرد .
ميراندا به چشمان قرمز و اتشين مرد نگاه كرد در حالي كه مرد با گردنبندش كه به شكل ماه در حالت نيمه بود بازي مي كرد .
و ادامه دارد..................

خوب . اميدوارم از اين چپترم خوشتون اومده باشه . تا چپتر بعد .

ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 12:21 PM.
yasi هم اکنون آنلاین است.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
15 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند
قدیمی 02-07-2008, 09:37 AM   #4
مدير يوگي اوه و Fan Creations
 
yasi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نگارشها: 817
تصاوير من: (0)
Yu Gi OH پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

چپتر 3 : ديدار در كافه




صداي باد در خيابان هاي شهر دومينو غوغا ميكرد . شب با تمام گستره ي اسمان هم اغوش شده بود و ستاره ها از فراز اسمان چشمك ميزدند .
ماي يكي از زانوانش را خم كرد و لكه اي كه روي زمين بود را با دستش لمس كرد و سپس ان را بو كشيد .
جوي كنار ماي ايستاده بود : خوب ؟
ماي ايستاد : يكي ديگه است . بوي خونش با بوي پكانين مخلوطه . پكانيني كه يامي استفاده ميكنه . بايد از شكاراي اون باشه .
هردو با شنيدن يك صداي تيز چرخيدند . دو سايه تاريك روي پشت بامي نزديك اندو پريدند و به نبردشان ادامه دادند .
يك نفر به سرعت از كنار اندو گذشت .
جوي : هي يوگ!!!!!!!!!!!!!!!!
يوگي در حال دويدن : اين يكي هفتمه . امشب من و يامي قصد داريم كولاك كنيم .
و بعد پريد روي پشت بامي كه يامي و يكي از خون اشام ها در حال جنگيدن بودند . چند ساعت بعد دو هانتر جوان جلو فروشگاه بازي ( خانه يوگي ) ايستادند . افتاب در حال طلوع كردن بود .
يوگي به يامي كه خستگي روي صورتش نمايان بود نگاه كرد . يامي به طلوع شراره هاي درخشان خورشيد خيره شده بود
يوگي : دلت براش تنگ شده نه ؟
يامي به يوگي نگاه كرد و بعد به طرف در خانه چرخيد : من خسته ام يوگي . ميرم بخوابم .
چشمان يوگي يامي را دنبال كردند و بعد چرخيد و به خورشيد خيره شد .
.................................................. .................................................. .................................................

جوي چند ليوان پر از شامپاني را از روي بار برداشت و در حالي كه دستش را دور كمر ماي حلقه كرده بود به ميز نزديك شد .
جوي : بزنين دوستان . چقدر تعطيلي كيف داره نه ؟
ستو : براي ادم تنبلي مثل تو زيادي كيف داره . ممكنه رودل كني .
يامي به سر و صداي دوستانش و صداهايي كه از اطراف مي امد گوش ميداد ارام ليوانش را به لب برد و يك جرعه سر كشيد . شراب گرم و سوزان تا معده اش را سوزاند . يامي لبخند زد .

فلاشبك

دخترها و پسرهاي جوان دست در دست هم پاي كوبان و جيغ كشان در حال رقصيدن بودند . كافه خيلي شلوغ بود و سر و صداي افراد و موزيك به اسمان بلند شده بود .
تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييي
يامي كركر خنديد و دوباره تيا را به هوا پرت كرد و بعد با هردو دستش او را گرفت .
تيا : اگه يكدفعه ديگه پرتم كني بالا ............
يامي دوباره تيا را پرت كرد .
تيا جيغ كشيد و يامي از ته دل قهقهه زد .
يامي : اين سزاي دختريه كه دير بياد سر قرار .
تيا : سر رقص امشب حاليت ميكنم . يوگي بيا كمكم كن .
يوگي در حالي كه از خنده ريسه ميرفت و به اندو نگاه ميكرد .
يامي : اوه ه ه ه ه . ترسيدم . دختر زرنگ يوگي طرف منه .هه هه
تيا از بغل يامي پايين پريد و در حالي كه صورتش از شادي ميدرخشيد به يامي زبون درازي كرد : نشونت ميدم اقاي زرنگ و به سمت ديگر كافه دويد .
يامي به دنبالش دويد : وايسا ببينم پرنده فراري .كجا ؟ هنوز باهات كار دارم
يامي و تيا دور ميزهاي كافه ميچرخيدند .
صداي خنده ي تيا هنوز در گوش يامي طنين انداز بود .

پايان فلاشبك

_ يامي ؟
يامي به يوگي نگاه كرد و بلافاصله لبخند زد .
ربكا : حالت چطوره يامي ؟
يامي : ممنونم ربكا خوبم .
يوگي : من و ربكا داريم ميريم روي لژ رقص . بقيه هم اونجان . تو نمياي ؟
ربكا با شيطنت : بيا يامي چشم خيليا دنبالته . چشم انتظارشون نذار
يامي لبخند زد : شما برين خوش باشين . منم شايد اومدم .
يامي همانطور كه به يوگي و ربكا نگاه مي كرد چشمش به جيمز افتاد .
جيمز با چشمهاي خمار و مست كنار يامي نشست : هي چطوري يامي ؟ خيلي وقته نمياي كافه
يامي يه جرعه ديگه سر كشيد و چيزي نگفت .
جيمز : درباره دوست خوشگلت شنيدم . واقعاً متاسف شدم ولي پسر خوب دنيا دو روزه نمي ارزه اينجوري خودت و عذاب بدي بيا بزن تو رگ حالش و ببر بهتر از غصه خوردنه و دوباره ليوان يامي را پر كرد .
ربكا و يوگي خندان و پاي كوبان به بقيه نزديك شدند .
يوگي در حالي كه به خاطر حركت هاي سريع رقص نفسش بند امده بود گفت : هي بچه ها يامي كجاست ؟
جوي : با جيمز اونجا نشستن . دل ميدن و قلوه ميگيرن .
دوك : باز اين مرتيكه يه گوش پيدا كرد تا چرندياتش و بده به خوردش .
يوگي : من و ربكا ميريم اين اطراف يه چرخي بزنيم اگه خواستين برين يامي رو هم ببرين . من بعدش ربكا رو ميرسونم و خودم ميرم خونه .
چشماي يامي سرخ و خمار شده بودن . پوست صورتش شفاف شده بود و چند دانه درشت عرق روي پيشانيش خودنمايي مي كردند .
يامي به حرف هاي جيمز گوش مي كرد ولي در واقع اصلاً متوجه انها نميشد . صداي تيا هنوز در گوشش طنين مي انداخت .
جيمز دوباره ليوان را پر كرد : من عاشق يه دختري بودم ولي.......
يك نفر جيمز را صدا كرد .
جيمز : اينو بزن الان برميگردم .
يامي به ليوان و تلالو نورها در ان نگاه كرد .
_ اجازه هست اينجا بشينم ؟
يامي به فردي كه مقابلش ايستاده بود نگاه كرد . سرش گيج ميرفت و اطراف را تار ميديد .
دختر كنار يامي نشست و به او خيره شد : مدتيه دارم نگاهت ميكنم . هر چي بيشتر ميخوري جذابتر ميشي . ميدونستي ؟
يامي با گيجي سرش را به يك طرف كج كرد . پرهيبي از موهاي قهوه اي و چشمان ابي دختر در چشمانش بازتاب ميشدند . يامي چشمانش را باريك كرد تا شايد بتواند صورت دختر را واضح ببيند .
يامي گيج و مست زمزمه كرد : تيا ؟
ميراندا : به نظر مياد گيج شدي . خوب يكم تو خوردن زياده روي كردي . اسم من ميرانداست . تيا كيه ؟
يامي به ليوانش خيره شد . ذهنش خالي و تهي بود . هيچ حد و مرزي در جلو خودش نميديد .
ارام زمزمه كرد : ميدوني عشق چيه ؟
ميراندا خنديد : سوال جالبيه . عشق ؟
و بعد سرش را به يامي نزديك كرد : من فكر نميكنم وجود خارجي داشته باشه پس اون و ول كن و بيا از امشبت لذت ببر.
ميراندا دست يامي را كشيد و به سوي لژ مخصوص رقص حركت كرد . يامي كمي تلو تلو خورد اما سعي كرد قدمهايش را با او هماهنگ كند .
ميراندا دستانش را روي شانه يامي گذاشت و در حالي كه اطراف لژ دور ميزدند زمزمه كرد : من تا حالا اينجا نيومده بودم .
جاي جالبيه . راستي اسمت چيه ؟
يامي گويي در اب قدم ميزد : يامي
ميراندا به يامي نگاه كرد : تاريكي ؟ با اين موها بيشتر شبيه خورشيدي . خوب ، اهل كجايي يامي ؟ بهت نمياد اهل اينجا باشي .
يامي زمزمه كرد : تيا دوست داري بريم ستاره ها رو ببينيم ؟
ميراندا اخم كرد و در همين حين يامي سرش را روي شانه او گذاشت .
يامي زمزمه كرد : بهت گفته بودم دوستت دارم ، پس چرا رفتي ؟ چرا تنهام گذاشتي ؟ . چرا هميشه بايد تو روياهام ببينمت ؟
ميراندا احساس كرد پيراهنش خيس شد و فهميد كه يامي گريه ميكند .
.................................................. .................................................. .................................................. .
يك صداي بيب بيب جوي را از جا پراند . ماي و دوك و سرنيتي و تريستان به جوي نگاه كردند .
جوي اول بهت زده به ساعتش نگاه كرد و بعد با وحشت از جا پريد : علامت خطر از طرف يوگيه . احتمالاً تو دردسر افتاده
عجله كنين .
.................................................. .................................................. .................................................
صداي بيب بيب از ساعتي كه روي مچ يامي بود به گوش ميرسيد . چند بيب بيب ديگه و صدا قطع شد . يامي تكاني خورد اما دوباره بي حركت در جايش ماند . ميراندا لبخند زد و به يامي كه سرش را روي بازوانش كه روي ميز حلقه شده بودند گذاشته بود خيره شد . اين پسر تاثير عجيبي روي او گذاشته بود و ميراندا نمي دانست براي چي ولي يك وسوسه اني او را ترغيب مي كرد كه دستش را لا به لاي موهاي او ببرد و...................
و بعد ميراندا متوجه شد كه يك نفر به سمت او ميدود .
ميراندا اخم كرد و به دختر زل زد .
.................................................. .................................................. .............................................
حالت تهوع و سر گيجه باعث شد يامي به دنياي هوشياري برگردد . صداي بيب بيب متداوم باعث ميشد كه سردردش بيشتر شود . يامي سرش را از روي ميز بلند كرد . بار خلوت شده بود . يامي به اطراف نگاه كرد . كسي اطرافش نبود و وقتي بعد از چند ثانيه گيجي متوجه شد كه منبع صدا از كجاست ذهنش هوشيارتر شد . يامي از جا پريد . صندلي اش واژگون شد . وحشت تمام وجودش را پر كرده بود .
يه چيزي در ذهن يامي زنگ زد : اين علامت خطر از طرف يوگيه !!!!!!!
. يامي از كافه بيرون دويد و كنار در نزديك بود با سر به زمين بخورد . سرش هنوز گيج مي رفت اما به ان توجهي نكرد . دنياي اطراف در برابر چشمانش تار بود و موج ميزد . يامي سرش را به اطراف تكان داد و بعد به سرعت رد سيگنال ساعتش را گرفت و روي پشت بام مقابلش پريد .
.................................................. .................................................. ............................................

جوي يكي از خون اشام ها را به عقب پرت كرد و يوگي را كشيد .
ماي و دوك جلو اندو پريدند و خون اشام دوم و سوم را عقب راندند .
جوي كنار يوگي زانو زد : يوگ ؟
يوگي پاي چپش را بايك دست گرفته بود و از درد به خود ميپيچيد .
ستو يكي از خون اشام ها را از وسط به دو نيم كرد : جوي مواظب باش!!!!!!!!
جوي جاخالي داد و به خون اشام محاجم حمله كرد . دو هانتر ديگر به كمكش شتافتند و با دو خون اشام ديگر كه به سمت جوي حمله ور شده بودند درگير شدند .
خون اشام زن روي پشت بام مقابل ايستاده بود : چند نفرن ؟
مردي كه كنارش ايستاده بود : 12 نفر
خون اشام زن : چه طور اينقدر زياد شدن ؟
مرد : اونا يه جوري به هم خبر ميدن اما نگران نباشين بانوي من تعداد ما بيشتره . از پسشون بر ميايم . ما رد اين هانتر رو با استفاده از اخبار يكي از جاسوسامون گرفتيم و حالا ميتونيم به واسطه اون بقيشونم از بين ببريم .

يوگي هنوز از درد به خودش ميپيچيد . در همين حين جوي را ديد كه بوسيله خون اشام روي زمين پرت شد .
يوگي جيغ كشيد : جوي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خون اشام با صورت بي روح و رنگ پريده اش لبخند زد و از جوي روي برگرداند و به سمت يوگي پريد . او يوگي را از شانه اش گرفت . يوگي با او گلاويز شد اما قدرت مقابله با او را نداشت . خون اشام سر يوگي را به زور كج كرد و دهانش را به گردنش نزديك كرد .
جوي فرياد كشيد : يوگيييييييييييييييييييييي ييييي!!!!!!!
اما در همين لحظه خون اشام متوقف شد .يوگي با تقلا سرش را برگرداند و به چشمان از حدقه در امده خون اشام نگاه كرد . خون اشام كنار يوگي روي زمين فرو ريخت .
يوگي به چشمان خون گرفته و در عين حال كمي گيج يامي نگاه كرد : يامي؟
يامي خنجرش را محكم در دست گرفت و به سمت بقيه خون اشام ها حمله كرد . حركاتش كمي متزلزل و كند بود و اين به دليل گيجي و سستي بود كه هنوز نمي توانست از خودش دورشان كند .
صحنه جنگ و خون ريزي كمي تغيير كرده بود و خون اشام زن به دنبال دليل ان از روي چند پشت بام انطرفتر سرك ميكشيد .
خون اشام زن با خودش زمزمه كرد : اون كيه ؟ . تكنيك جنگيدنش منحصر به فرده .
مرد خون اشام از كنار او زمزمه كرد : اون هر كي هست داره بچه هاي ما رو خيلي راحت نابود ميكنه . بايد يه كاري بكنيم .
خون اشام زن با موهاي قهوه اي و چشمان ابي اش كه ته رنگي از سرخي خون در انها هويدا بود به صحنه ي مقابلش خيره شد . دو دندان تيز و درخشان ارام ارام از كنار لبش بيرون خزيدند : تو نمي خواد نگران باشي . خودم حلش ميكنم .
خون اشام مرد : اما بانوي من رئيس دوست ندارن شما تو اينجور موارد جونتون و به خطر بندازين .
خون اشام زن : خودتو براي همچين چيزي نگران نكن . از پس اين هانتر فقط خودم برميام .
ميراندا ارام به جلو خم شد . ناگهان از پشتش دو بال سياه جوانه زدند و رشد كردند . ميراندا انها را پشت سرش باز كرد و از روي پشت بام پريد .
او شمشيرش را كشيد و درست جلو يامي به زمين پريد . او و يامي در تيره گي محيط اطراف به هم خيره شدند .
ميراندا لبخند موزيانه اي زد : خيلي عالي ميجنگي هانتر . اما اين اخرين شانس جنگيدنت خواهد بود . پس بهترين استفاده رو ازش ببر .
يامي كمي سرش را به اطراف حركت داد . سرگيجه بدجوري ازارش ميداد : خواهيم ديد كي اخرين شانس جنگيدن و داره خون اشام عوضي .
ميراندا و يامي به طرف همديگر حمله ور شدند و.......
ادامه دارد............................

راستي تا يادم نرفته بدونين اينجا قد يامي از تيا بلندتره . پس شاخ در نيارين چطور بالا و پايين ميندازتش .

ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 12:39 PM.
yasi هم اکنون آنلاین است.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
13 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند
قدیمی 02-08-2008, 05:01 PM   #5
Sensei
 
Miss Kaiba آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: ll3H
نگارشها: 387
تصاوير من: (15)
پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

واااااای خیلی جالبه یاسی! تیا مرده... خیلی جالبه! ( منظورم از اون لحاظ نیست! ) خون آشاما کشتنش؟! ووووووو......
به یامی خیلی باعرضه شده....
خیلی قشنگه
__________________

Naruto Fans - صفحه اصلی
Miss Kaiba آنلاین نیست.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
2 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما Miss Kaiba تشكر كرده اند
قدیمی 02-09-2008, 01:18 PM   #6
مدير يوگي اوه و Fan Creations
 
yasi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نگارشها: 817
تصاوير من: (0)
Yu Gi OH پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه )

مرسي عزيزم . اره مرده . الهي بميرم براي ياميم .
تماري جانم ؟ يامي باعرضه شده ؟
دختر خوب يامي با عرضه بود ، يعني چي باعرضه شده ؟ از دست تو
yasi هم اکنون آنلاین است.   بهشت انيمه پاسخ با نقل قول
5 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند
قدیمی 02-10-2008, 03:59 PM   #7
Sensei
 
Miss Kaiba آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: ll3H
نگارشها: 387
تصاوير من: (15)
پاسخ :