|
| |||||||
|
به انجمن بهشت انيمه و انيميشن و مانگا خوش آمديد. در حال حاضر شما به صورت مهمان هستيد كه دسترسى محدودى را در نمايش مباحث و دسترسى به امكانات انجمن در اختيار شما قرار مى دهد. با ثبت نام در انجمن آزاد و مجانى شما به تمامى پست ها، ارسال پيام خصوصى به اعضا، شركت در نظرسنجى ها، آپلود مطالب دلخواه و هر چيزى كه انجمن براى اعضاى خود تهيه ديده است دسترسى كامل خواهيد داشت. ثبت نام سهل و آسان ميباشد لطفا براى عضويت از ثبت نام در انجمن بهشت انيمه انيميشن و مانگا!استفاده نماييد. در صورت بروز هر گونه مشكلى در فرآيند ثبت نام لطفا از طريق تماس با ماموضوع را به ما اطلاع دهيد. با تشكر بهشت انیمه انيميشن و مانگا |
محلي است كه در ان داستان هاي طرفداران انيمه ها و فيلم ها قرار مي گيرد .اينجا سلطان و فرمانرواي داستان شماييد . شما هستيد كه تصميم ميگيريد كاراكتر محبوبتان بخندد يا گريه كند . مثبت باشد يا منفي باشد . بكشد يا نجات بدهد . اينجا مكانيست كه از خواندن نوشته هاي هم ديگر لذت ببريم . فن فيكشن ( fan fiction ) يعني قلمرو فرمانروايي شما .دختر ماه ، پسر خورشيد ( فن فيكشن هاي يوگي اوه );دوستان عزيزم ما اينجا داستان هاي فن فيكشن خودمون از يوگي اوه رو قرار ميديم . |
![]() |
| | ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 |
| مدير يوگي اوه و Fan Creations ![]() | دوستان عزيزم ما اينجا داستان هاي فن فيكشن خودمون از يوگي اوه رو قرار ميديم . ![]()
__________________ ![]() yami ان روز كه سایه درون تو سر بر اورد ، تو دیگر تنها نخواهی بود انیمه yu gi oh داستان های من دختر ماه ، پسر خورشید اشك هایت را دوست دارم عاشقانه ها در ناروتو عاشقانه ها در یوگی اوه خزانه ادبي ناروتو |
| | |
| 5 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند |
| | #2 |
| مدير يوگي اوه و Fan Creations ![]() | سلام دوستاي گلم . خوب اين اولين داستان يوگي اوه توي اينجاست . من معمولاً خيلي ساكن و غمگين نمي نويسم اما خب اينجا از اين سكون اين يكي خوشم اومد . احتمالاً تو قسمتهاي بعدي هيجان انگيز تر ميشه . اميدوارم خوشتون بياد . نظر بدين . ![]() مقدمه اين داستان بر طبق روال يوگي اوه جلو نميره و ميشه گفت كاملاً مجزاست و سير داستاني متفاوتي داره . اينجا يوگي و يامي هركدوم داراي بدن مستقل براي خودشونن . اين داستان بر اساس سليقه شخصي خودمه و دليل بر اين نيست كه حوادث اينجا حتماً مرتبط با خود يوگي اوه باشه . (( دختر ماه ، پسر خورشيد )) چپتر1 : دوستت دارم * شيشششششششششششششششششش * " من تنهام " " سردمه " " من ميترسم " * من اينجام عشق من * " اينجا تاريكه " " من ميترسم " " من سردمه " * شيشششششش * " م...م...من.... ميترسم " * شيششششش * يامي ارام قدم بر ميداشت . دانه هاي برف بر موهايش نشسته بودند . سرما در وجودش ميپيچيد . شب احاطه اش كرده بود . " تنهام نذار " " من سردمه " * من اينجام . نترس عزيزم * " من سردمه .... سردمه........ سردمه .................................................. .." يامي تلو تلو خورد . يكنفر ارام دستش را دور بازوي يامي حلقه كرد . يامي ميلرزيد . به او نگاه كرد . چشمان تيا برق ميزد . يامي لبخند زد . نور محيط تغيير كرد . فضا تيره شد . تيا محو شد . يامي پلك زد . تيا : يامي ؟ يامي : تا حالا چيزي به قشنگي اينا ديده بودي ؟ تيا به اسمان نگاه كرد . برف ها ارام پايين مي امدند . تيا با دستش يكي از دانه هاي برف را گرفت . دانه ي برف ارام در كف دستش ذوب شد . تيا جواب نداد اما همانطور به نگاه شيفته يامي كه دانه هاي برف را دنبال ميكرد خيره شد . يامي : ميدوني تيا من هنوز باورم نميشه كه اينا چطوري از اون بالا ميان پايين ..................... ( سكوت ) ......... تيا ؟ تيا نگاهش كرد . اونا به قشنگيه چشماي تو هستن . يامي در نگاه تيا غرق شده بود . تيا خيلي ارام دست هايش را بالا برد و يقه كت يامي را گرفت در جايش چرخ زد و او را به ديوار كنار خيابان چسباند . سرش را كنار گوش يامي برد و ارام زمزمه كرد : Far from your eye's sun snow have now com stay with me my love. Son of the sun تيا سرش را عقب برد و بعد ارام به جلو متمايل شد . يامي سرش را به ديوار تكيه داد . لبهاي برهنه تيا لبهاي يامي را مي سوزاند . يامي دستهايش را دور كمر تيا حلقه كرد . تيا دستهايش را دور گردن يامي پيچيد . تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي ييييييييييييييي اسمان به هم پيچيد و يامي در خلائي عظيم به چرخش افتاد . يامي پلك زد . برف ها هنوز به ارامي بر موهايش مينشستند . او به قدم زدن به تنهايي ادامه داد . يك صداي بلند . همه چيز در ذهن يامي بهم ريخت ، خورد شد و به جريان افتاد . يامي در يك خيابان ايستاده بود و وحشت زده به مقابلش نگاه مي كرد . تيا خون الود به سمتش امد : دوستم داري ؟ يامي به جسد تيا روي زمين نگاه كرد و بعد دستش را به طرف تيايي كه مقابلش ايستاده بود دراز كرد . سياهي همه جا را گرفت و اطراف يامي پيچيد . دو چشم قرمز به يامي زل زدند . قهقهه قهقهه يامي به تيا نگاه كرد . سر تيا به پهلو متمايل شده بود و صاحب چشمهاي قرمز بر گردنش خم شده بود . تيا با چشمهاي تهي از نور به يامي زل زده بود . يامي جيغ كشيد : نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .................................................. .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه چيز به هم پيچيده شد . تيا جيغ كشيد . يامي جيغ كشيد . يوگي فرياد زد : تياااااااااااااااااا تيا كر كر مي خنديد : تو ديوونه اي خوشگل من ماي پريد تو بغل جوي و همه زدند زير خنده . تيا و يامي روي تاب نشسته بودند و يامي موهاي تيا را نوازش مي كرد . تيا جيغ ميكشيد . تيا خون الود به يامي نگاه ميكرد . صداها در هم و برهم شد . و يامي تيا را ديد بعد يوگي بعد جوي باز تيا بعد يوگي بعد ماي بعد ستو بعد تياي خون الود....................... يامي وحشت زده از جا پريد . تمام بدنش ميلرزيد و خيس از عرق شده بود . يوگي ارام در اتاق را باز كرد و وقتي يامي را لرزان ديد به سمتش امد و كنار تخت نشست . يوگي زمزمه كرد : حالت خوبه ؟ يامي گيج و مبهوت به يوگي زل زد . يوگي از جعبه كنار تخت يك برگ دستمال كاغذي بيرون كشيد و ارام در حالي كه با ان پيشاني يامي را خشك ميكرد گفت : همه اومدن . منتظر تو هستيم . حالت اونقدر خوب هست كه بياي پايين ؟ يامي نگاهش را پايين انداخت . يوگي در حالي كه نم اشك پلك هايش را خيس كرده بود گفت : ميدونم سخته يامي . گفتم الان حال خوبي نداري اما پدر و مادرش اومدن . اونا دوست دارن تو توي مراسم باشي . اونا مي خوان ببيننت . يامي ارام از تخت بلند شد و از پنجره به بيرون خيره شد . ستاره ها چشمك مي زدند . يامي : لباسم و عوض ميكنم و ميام . يوگي : مي خواي كمكت كنم ؟ يامي : نه ، حالم خوبه . تو برو منم ميام . يوگي نگاهي غم الود و نگران به يامي انداخت و از اتاق بيرون رفت . .................................................. .................................................. ................................................. يامي ارام از پله ها پايين امد . به هيچ كس نگاه نمي كرد اما ميدانست كه همه نگاهش مي كنند . پايين پله ها ايستاد و به عكس تيا كه روي ميز بود خيره شد . صداي جوي در گوشش ميپيچيد . جوي در گوش ماي زمزمه مي كرد : حالا واقعاً لازم بود اين مراسم و بگيرن ؟ اين كه نمك رو زخم پاشيدنه . ماي : يوگي گفت اقاي موتو دوست داشته يه مراسم يادبود براي تيا بگيره . مادر و پدرشم خوشحال شدن . جوي غمگين : من هنوز باورم نميشه . يامي احساس مي كرد نگاه يك نفر روي صورتش قفل شده . زير بار نگاه در حال خورد شدن بود . يك نفر ارام دستش را بر شانه ي يامي گذاشت . يوگي : خانم و اقاي گاردنر اين يامي ، پسر عموي منه . خانم گاردنر به طرف يامي امد : همونطوره كه برام گفته بود . ناز و دوستداشتني . خانم گاردنر ارام گونه يامي را لمس كرد . يامي لرزيد و به چشمهاي او خيره شد . تيا با نگاهي غم الود به يامي نگاه ميكرد .يامي نگاهش را پايين انداخت . يوگي شانه هاي يامي را گرفت و زمزمه كرد : حالت خوبه ؟ داري ميلرزي . يامي : خوبم . چيزي نيست . خانم گاردنر ارام سر جايش نشست : خيلي طول كشيد تا درست بهم گفت توي دلش چي ميگذره . و بعد به يامي نگاه كرد : ازت ممنونم عزيزم . تو لحظه هاي قشنگي رو به دخترم هديه كردي . و بعد قطره اشكي لرزان از گوشه ي چشمش پايين افتاد . ماي كنار خانم گاردنر نشست و دلداريش داد . اقاي موتو : خوب امشب بغير از غذاهاي دست پخت خودم يك غذاي محشر ديگه هم داريم اونم رامن از بهترين نوعش . به ياد تيا اونقدر بخورين كه شب مجبور شيم اورژانس خبر كنيم . بقيه خنديدند . خانم گاردنر در حالي كه اشكش را پاك ميكرد از اقاي موتو تشكر كرد : خيلي ممنونم . باور كنين امشب بعد از 2 ماه كه از نبودنش ميگذره حس ميكنم تيا اينجاست . جوي : من اينقدر ميخورم كه شبيه سوپ بشم . احتمالاً تيا دوباره داره غر ميزنه . و بعد اداي تيا را در اورد : اي جوي شكمو . مواظب اون خندقت باش نتركه . همه در حالتي از غم خنديدند . فقط يامي بود كه به زمين خيره شده بود . جوي در گوش يوگي زمزمه كرد : فكر ميكردم بهتر شده . مگه نگفتي حالش بهتره ؟ يوگي زمزمه كرد : بهتر بود . ولي باز كابوساش شروع شده . اقاي موتو : بياين سر ميز تا غذا سرد نشده . .................................................. .................................................. .................................. جوي و ماي ارام ميخنديدند . ماي : يواشتر بخور . جداً اگه تيا بود يكي ميزد تو سرت . جوي : خيلي دلم براش تنگ شده . پس به يادش و يك قاشق ديگر را در دهان گذاشت . يوگي و باكورا و دوك در حال حرف زدن بودند . همينطور سرنيتي و تريستان با هم و اقا و خانم گاردنر با اقاي موتو . يامي ارام قاشق را به دهان برد . صداي صحبت هاي زمزمه گونه كساني كه دور ميز نشسته بودند در سرش همچون وز وز زنبور بود . صداي قاشق و چنگال ها او را به ياد سر و صداي تكه هاي فلزي كه روي زمين كشيده ميشدند مي انداخت . مزه سوپ وحشتناك بود . يامي قاشقش را پايين اورد و به سوپ نگاه كرد . تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي يييييييي.............. يامي تكاني ناگهاني خورد و اين باعث شد كه كمي از سوپش روي ميز بريزد . يوگي از جا پريد : حالت خوبه يامي ؟ يامي سرش را بالا اورد . بعضي ها با تعجب و بعضي ها غمگين نگاهش ميكردند . اقاي موتو خيلي سريع با دستمال ميز را پاك كرد : چيزي نشد . يكم ديگه برات بريزم يامي ؟ يامي مبهوت به اقاي موتو زل زد . جوي كاسه را جلو كشيد و مقداري سوپ در بشقاب يامي ريخت : بخور يامي كه از دستت ميره . خيلي خوشمزه اس . يامي سعي كرد لبخند بزند اما نشد و بعد قاشقش را در سوپ فرو كرد . همه به سر صحبت هايشان برگشتند . وز وز دوباره شروع شد . يامي با سوپ بازي ميكرد . رنگ سوپ جلو چشمهايش ارام ارام پرنگ تر و قرمز تر شد . يامي يك قاشق را بالا اورد و ارام دوباره ان را سرازير كرد . به جوي نگاه كرد و احساس كرد حالش دارد بهم ميخورد . جوي با ولع اونها رو ميخورد . صداي مكيدن در ذهن يامي طنين انداخت . از چيزي كه مي ديد و ميشنيد چندشش شد . يوگي در حالي كه با باكورا حرف ميزد به يامي نگاه ميكرد . هواي اتاق خفه كننده شده بود . يامي از جا بلند شد : غذا عالي بود پدربزرگ . شب همگي بخير . تريستان : تو كه چيزي نخوردي . يامي لبخند زد و به سمت راه پله ها به راه افتاد . يوگي خودش را به يامي رساند : ميخواي تا بالا باهات بيام ؟ يامي لبخندي مصنوعي تحويل يوگي داد : نه ممنونم يوگي . ميرم يكم بخوابم . سرم درد ميكنه . شب بخير يوگي همانطور كه از پشت سر به يامي خيره شده بود زمزمه كرد : شب بخير .................................................. .................................................. .................................................. ..... You love me? You love me? I want you love me To forget about your gray days I want you always love me يامي چشمهايش را باز كرد . صدا هنوز در سرش طنين انداز بود . Don't love me Because my heart is breaking You have suffered enough My heart has turned cold like a million winter Don't love me صدا گويي در تالاري خالي ميپيچيد . You know well that I can't That is useless I will always love you يامي گوش هايش را با دست پوشاند . Don't love me Because I'm lost Because I change the world Because it's my destiny اشكهاي يامي سرازير شدند . I'm not afraid I want to love you Stop breaking my heart with these " don’t love me's " I love you so much يامي سرش را در متكايش فرو كرد . Don't leave me Don't leave me Don't leave me يامي : بس كن تيا ، بس كن . سكوت اتاق را در بر گرفت . يامي سرش را بلند كرد . اشكهايش در نور ماه برق ميزدند. تيا در چهره ماه به يامي لبخند ميزد . يامي سعي كرد چند نفس عميق بكشد اما نمي توانست . يك صداي ارام در اتاق پيچيد . * يامي ؟ * يامي به اطراف نگاه كرد . * يامي ؟ * يامي از جايش بلند شد و به سمت پنجره رفت و ان را باز كرد . سوز سرما بر گونه هايش نشست . دانه هاي برف ارام به داخل پرواز كردند . يامي نفس عميقي كشيد . ريه هايش از سرما تير كشيد اما يامي لبخند زد . * يامي ؟ * يامي به فضاي تهي بيرون از پنجره نگاه كرد . * يامي ؟ * يامي چشمهايش را بست و خودش را به دست باد سپرد . ارام ارام به جلو خم شد . باد اغوش باز كرد و او را در بازوانش گرفت . يامي زير لب زمزمه كرد : دوستت دارم . پاهايش از زمين كنده شد . احساس سبكي در بند بند وجودش دويد . يك نفر جيغ كشيد : ياميييييييييييييييييييييي ييي!!!!!!!!!!!! دو دست اطراف كمرش حلقه شدند و او را عقب كشيدند . يامي به درون اتاق افتاد . حس از اعضاي بدنش عقب كشيد . يوگي در گوشش جيغ كشيد : يامي داري چيكار ميكني ؟ و بعد وقتي جوابي نيامد شروع كرد به هق هق كردن . صداي قدمهايي سريع در گوش يامي پيچيد . اقاي موتو با عجله وارد شد . اقاي موتو : چي شده ؟ يوگي با هق هق : داشت خودش و مينداخت پايين . پدربزرگ داشت خودش و مينداخت پايين . اقاي موتو با چشمهاي از حدقه در امده به انها زل زد . يوگي يامي را به خودش فشرد و اشكهايش بر گونه هاي يامي پاشيدند : اين كار رو با من نكن يامي . اين كار رو با من نكن . يامي سرش را به شانه ي يوگي تكيه داد و در سياهي غرق شد . و ادامه دارد ......................... خب اين چپتر اول بود . اميدوارم خوشتون اومده باشه . بزودي بعدي رو هم مينويسم ![]() ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 11:55 AM. |
| | |
| 18 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند |
| | #3 |
| مدير يوگي اوه و Fan Creations ![]() | سلام دوستان . از قرار معلوم فعلاً فقط يوگي جان داره داستان ميخونه . ممنونم يوگي جان . نظر بده براي بهتر شدن داستانام لازمه . خب لازم ديدم اين و بگم كه تو اين داستان يامي واقعاً پسر عموي يوگيه و از مصر اومده . اميدوارم از خوندنش خوشتون بياد . چپتر 2 : به دنبال قاتل يك عشق از دست رفته ![]() مرد ارام به جلو خم شد . جنازه دختر را روي زمين رها كرد و لبهايش را ليسيد . چشمهاي دختر كاملاً باز بود و مبهوت به اسمان زل زده بود . يك نفر از كنار خيابان پديدار شد . _ : گودريك داري چه غلطي ميكني ؟ گودريك : با اجازه شما شامم و ميخوردم . تو اينجا چيكار ميكني ؟ _ : احمق بي شعور زود باش الان رئيس ميده پوستمون و بكنن . يادت رفته ؟ امشب نوبت ماست كه شام رئيس و ببريم . گودريك محكم به پيشانيش كوبيد : مرتيكه عوضي الان وقت گفتنه ؟ چرا زودتر نگفتي ؟ حالا تو اين سرما ادم از كجا گير بياريم ؟ يك سايه سياه از پشت بام درست پشت سر گودريك به زمين پريد . سايه : دنبال ادم ميگردين ؟ گودريك و دوستش به طرف سايه چرخيدند . گودريك : خب خب . ببين كي اينجاست . استافي ما دنبال ادم ميگشتيم ؟ مثل اينكه يكيش اينجاست . استافي لبخند موزيانه اي زد : اره اونم از خوش تيپاش . خوب كوچولو به چه جرئتي اين موقع شب اومدي بيرون ؟ سايه لبخند كينه توزانه اي زد : بهتره هيچ وقت كوچيك تر از خودت و دست كم نگيري عوضي . سايه از تاريكي خارج شد و قدم به روشنايي مقابلش گذاشت . چشمان بنفش خوشرنگش در حاله اي از تاريكي فرو رفته بود و موهاي سه رنگش با سه دسته موي طلايي رنگ كه در بقيه موهايش فرو رفته بود و چند دسته كه اطراف صورتش را قاب گرفته بودند توجه دو مرد را به خود جلب كردند . استافي وحشت زده : گودريك اين قيافه برات اشنا نيست ؟ اما يامي فرصتي براي جواب دادن به مرد قوي هيكل نداد . استافي وحشت زده به سر دوستش كه روي زمين قل ميخورد خيره شد و بعد سرش را بالا اورد . يامي درست روبه رويش ايستاده بود و شمشيرش را كه به خون گودريك اغشته بود بالا نگه داشته بود . استافي عقب عقب رفت : خ.....خ...خوا.....هش ميكنم . من و نكش . يامي دندانهايش را از شدت عصبانيت روي هم ميفشرد : فقط يك دليل بيار كه نبايد اين كار رو بكنم . فقط يكي . استافي هنوز عقب عقب مي رفت : م...م...من ..... م..من ...... خواهش ميكنم . ناگهان چيزي محكم به يامي كوبيده شد و يامي با سر به زمين غلطيد . يامي به سرعت از جا پريد و موقعيتش را حفظ كرد . مردي كه رويش پريده بود مقابلش ايستاده بود . مرد و استافي هم زمان به يامي حمله كردند . يامي در برابر يكي جا خالي داد و با پا به شكم ديگري كوبيد . چند دور پشتك و وارو زد و از روي استافي كه دوباره حمله كرده بود پريد و استافي خون الود به زمين غلطيد . يك درد تيز در دست يامي پيچيد و همراه با ان يامي به عقب پريد . به دستش نگاه كرد . زخم باريكي استين لباسش را خون الود كرده بود . يامي به مرد مقابلش زل زد . چشمان مرد كه در خشم ميلرزيد و دندان هاي بزرگ و درازش و صورت رنگ پريده و وحشتناكش ميدرخشيدند . مرد : پس يامي معروف تويي . خيليا دنبالتن انسان كثيف . يامي : و منم دنبال خيلي از شما حرومزاده هام خون اشام عوضي . يامي و مرد به سمت هم حمله ور شدند . يامي در برابر سلاح عجيب مرد جا خالي داد .شنل مرد را گرفت و چرخ زد . سلاح بران مرد درست از چند ميليمتري گردنش رد شد و يامي پشت او ظاهر شد و شمشيرش را درست در قلبش فرو كرد . مرد در جا خشكش زد . يامي شمشيرش را بيرون كشيد . يامي : كثافت عوضي تو جهنم خوش بگذره و به خاكستر هاي جسد سه خون اشام نگاه كرد . درد در دستش دويد . يامي نفس تيزي كشيد و دست ديگرش را روي دست زخميش گذاشت . يك صدا : * يامي ؟ * يامي برگشت و به اطراف نگاه كرد و بعد سرش را پايين انداخت . _ : * يامي ؟ * يامي سرش را به اطراف تكان داد تا شايد صدا قطع شود . كمي صبر كرد . صدا رفته بود . يامي شمشيرش را در جايش كه روي پشتش بود قرار داد و به راه افتاد . .................................................. .................................................. .................................................. ....................................... لالالالا... لالا ... لاي _ : جوي ؟ بهتره خفه شي ، وگرنه خودم مجبورم خفت كنم . جوي : اه . ستو . اينجا اواز خوندنم قدغنه ؟ ستو در حالي كه دست هايش را با يك پارچه مرطوب پاك ميكرد از اتاق كناري وارد اتاقي كه جوي در ان مشغول پاك كردن يك ظرف بود شد . ستو : اينجا هرچي كه من بگم همونه. پس اگه ميگم دهنت و ببند يعني ببند و خوندن قدغنه . جوي : بله جناب رئيس . يادم رفته بود رئيس گنددماغ اينجا تويي . ستو با چشماني اتشين به سمت جوي رفت . تريستان : ميشه تمومش كنين ؟ . جوي به تريستان كه روي يكي از تخت هاي اتاق خوابيده بود نگاه كرد : تو هم كه فقط بخواب . يوقت از اين همه كم خوابي نميري . تريستان : خب چيكار كنم ؟ از پاك كردن ظرفي كه بوي گند سير ميده كه بهتره . ستو : تو هم فعلاً ميتوني لنگاتو دراز كني بخوابي چون وقتي بهت نياز پيدا كنم بايد اون هيكل بي خاصييت و جمع و جور كني . جوي تو دهني خنديد . در باز شد و يامي وارد اتاق شد . جوي نفس صداداري كشيد : يا خدا تو چه غلطي با خودت كردي ؟ يامي خيلي ارام بدون اينكه به قيافه بهت زده جوي اهميت بدهد روي كاناپه نشست . يامي : جوي ميشه يكم باند و سرنين برام بياري ؟ ستو به سمت يامي رفت و جلوش نشست . ستو : خب موتوي احمق باز چه گندي زدي ؟ و در همان حال استين يامي را در روي زخم پاره كرد . يامي مستقيم به ستو خيره شد و چيزي نگفت . ستو در حالي كه زخم را وارسي ميكرد : هي ويلر كيف من و با يكم اب بيار . جوي با ظرف اب و كيف ستو برگشت : اومدم اقاي رئيس . يامي : يوگي كجاست ؟ اين دور و براست ؟ جوي كنار ستو زانو زد و به زخم خيره شد : نه . رفته خونه . فكر ميكرد تو ميري خونه . ستو زخم را با اب شست و يامي از درد دندان هايش را روي هم فشار داد و گفت : ميخواستم برم خونه ولي ديدم اينجوري بهتره نرم . ستو : تصميم درستي گرفتي . جوي بهتره كمكم كني بايد بخيش كنم . در حالي كه ستو زخم را بخيه ميكرد يامي سرش را عقب برد و به كاناپه تكيه داد. جوي كمي سرنين را از درون شيشه با سرنگ بالا كشيد : خوب امشب كار چندتاشون و ساختي ؟ يامي چشمانش را باز نكرد و در همان حال كه سرش را به عقب تكيه داده بود زير لب گفت : 3 تا جوي : تو به يوگي قول دادي ديگه تنها نري شكار ولي امشب دوباره رفتي ستو : و خوب شانس اوردي كه زخمت عميق نيست . جوي ؟ جوي با اشاره ستو سرنگ را به او داد . ستو چند ضربه ارام روي بازو يامي زد و بعد دارو را تزريق كرد . ستو : خوب . كار من تمومه . اين سرنين جديد يكم دستكاري شده است . روي بقيه خوب جواب داده ولي با اين حال بهتره يكم استراحت كني تا ببينم روي تو چطور جواب ميده . جوي دست يامي را تميز ميكرد . جوي : يامي من نگرانم . يوگي هم نگرانه . اين كاراي تو عاقبت باعث ميشه يه بلايي سرت بياد . نمي خواي اين تك رويات و تموم كني ؟ با اين كارا تيا زنده نميشه . يامي دستش را از دست جوي بيرون كشيد و با عصبانيت از جايش بلند شد : من نيازي به نگراني تو و يوگي ندارم . اگه شماها منتظر نشستين تا قاتل تيا براي خودش راحت پرسه بزنه و چند تا ديگه رو هم بكشه من نميتونم . جوي : هي اروم باش پسر . من فقط براي خودت گفتم . يامي : نيازي ني..................... يامي تلو تلو خورد . سرش گيج مي رفت و اگر ستو او را نگرفته بود نقش زمين ميشد . ستو : بهت گفتم استراحت كن . نشنيدي ؟ يامي : اين چي بود بهم زدي . چرا سرم اينجوري ميشه ؟ ستو يامي را بلند كرد و روي كاناپه خواباند . ستو : اين دزش بيشتره و پكانين داره كه با عصاره سير مخلوطه . درصد تبديل شدن به يكي از اون اشغالو رو به صفر رسونده و مثل يكي قبلي باعث كم خوني و از دست رفتن گلبولاي قرمز نميشه ولي سرگيجه اوره . يه چند ساعتي كه بخوابي همه چيز برمي گرده سر جاي اولش . پس ديوونه بازيات و بذار براي يوگي تو خونه و بگير بخواب . يامي گيج شده بود . اتاق دور سرش مي چرخيد . زير لب زمزمه كرد : اين چقدر وحشتناكه و بعد چشمانش را بست . _ : * يامي ؟ * تيا كر كر خنديد و موهاي يامي را كشيد . يامي زير لب زمزمه كرد : اي .... تيا نكن دردم مياد . جوي كنار يامي نشست و پيشانيش را لمس كرد : هي ستو فكر كنم از حال رفت . ستو نگاهي گذرا به يامي انداخت و چيزي نگفت . .................................................. .................................................. ........ _ : تيا ؟ هي !!!!! تيا دستانش را دور گردن يامي حلقه كرد و بعد وقتي كنار كشيد يك گردنبند طلايي از گردن يامي اويزان شد . تيا با لبخند به يامي خيره شد : تولدت مبارك عزيزم . يامي پلاك را لمس كرد و بعد ان را جلو چشمانش گرفت . گردنبند به شكل يك خورشيد به همراه شراره هاي سوزانش بود و پشت ان نوشته بود . عشق من ..... اتم . يامي پلاك را روي سينه اش رها كرد و بعد با دو دست تيا را گرفت و به خودش چسباند . يامي : اين خيلي قشنگه تيا . ممنونم . تيا ارام گردن يامي را بوسيد : اين لنگه ي همون گردنبند ماهه كه روز تولدم به من دادي . اينو هميشه داشته باش عشق من . ازت محافظت ميكنه . روح من هميشه تو اين همراه توئه . يامي گونه تيا را نوازش كرد و بعد يك دستش را روي گردنبند خودش و يك دستش را روي گردنبند تيا كه به شكل ماه در حالت نيمه بود گذاشت . تيا عقب رفت . يامي زمزمه كرد : تيا ؟ يوگي : هيش . چيزي نيست يامي . يامي چشمانش را باز كرد . روي يكي از تخت هاي اتاق مخصوص ويزيت كايبا خوابيده بود و يوگي كنارش نشسته بود . يامي به يوگي نگاه كرد : يوگي ؟ يوگي : بهتري ؟ يامي : تو كي اومدي ؟ يوگي : چند ساعتي ميشه . تو به سرنين جديد خوب جواب ندادي . از قرار معلوم باعث شده تشنج كني . جوي چند ساعت پيش زنگ زد و گفت تو اينجايي و حالت خوب نيست . منم اومدم . يامي كمي سرش را تكان داد ولي چيزي نگفت . يوگي با قيافه اي رنجيده : بازم تنهايي رفته بودي شكار ؟ يامي تو به من قول دادي . يامي : متاسفم يوگي . پيش اومد . _ : هميشه پيش مياد . ولي فقط احمقان كه خودشون و تو هچل ميندازن . حالش چطوره ؟ يامي به ستو نگاه كرد كه وارد اتاق شد . يوگي : بهتره . ديگه تب نداره . ستو نبض يامي را گرفت : خب از قرار معلوم بهتري . يوگي : ميتونم ببرمش خونه ؟ . ستو : اره ولي امشبه رو مجبورش كن خوب استراحت كنه . من دارم ميرم خونه اگه مياين با ماشين ميرسونمتون . يوگي : ممنونم ستو اما ماشين اوردم . ستو : خيل خوب پس بعداً ميبينمتون . فعلاً . يوگي به ستو لبخند زد و كمك كرد تا يامي از روي تخت بلند شود . .................................................. .................................................. ........................................ ميراندا ارام به اتاق نزديك شد . صداي نفس هاي بريده بريده يك نفر كه ارام ارام رو به خاموشي مي رفت از اتاق شنيده ميشد . ميراندا پشت در ايستاد . موهاي كوتاه قهوه اي رنگش دور صورتش در نوسان بودند و چشمان ابي رنگش به در دوخته شده بود . ارام در زد . _ : بيا تو ميراندا وارد شد : با من كار داشتين ؟ مرد سرش را از روي جسد بي جان مردي كه زير دستش بود بلند كرد : اووووووو. عزيزم اومدي ؟ و بعد فرياد كشيد : جانتي ؟ پسره احمق كجايي ؟ جانتي : اومدم قربان . در خدمتم . مرد : اينو از اينجا ببر بيرون . جانتي مرد بي جان را از روي زمين بلند كرد و او را كشان كشان بيرون برد . ميراندا با چشمان بي احساس به جسد مرد نگاه كرد و بعد جلو رفت . مرد روي تخت خوابيد و به ميراندا اشاره كرد كه كنارش بخوابد و ميراندا اطاعت كرد . مرد با موهاي ميراندا بازي كرد و بعد دستش را به گردن ميراندا برد و بعد گردنبندش را لمس كرد . ميراندا به چشمان قرمز و اتشين مرد نگاه كرد در حالي كه مرد با گردنبندش كه به شكل ماه در حالت نيمه بود بازي مي كرد . و ادامه دارد.................. خوب . اميدوارم از اين چپترم خوشتون اومده باشه . تا چپتر بعد . ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 12:21 PM. |
| | |
| 15 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند |
| | #4 |
| مدير يوگي اوه و Fan Creations ![]() | چپتر 3 : ديدار در كافه ![]() صداي باد در خيابان هاي شهر دومينو غوغا ميكرد . شب با تمام گستره ي اسمان هم اغوش شده بود و ستاره ها از فراز اسمان چشمك ميزدند . ماي يكي از زانوانش را خم كرد و لكه اي كه روي زمين بود را با دستش لمس كرد و سپس ان را بو كشيد . جوي كنار ماي ايستاده بود : خوب ؟ ماي ايستاد : يكي ديگه است . بوي خونش با بوي پكانين مخلوطه . پكانيني كه يامي استفاده ميكنه . بايد از شكاراي اون باشه . هردو با شنيدن يك صداي تيز چرخيدند . دو سايه تاريك روي پشت بامي نزديك اندو پريدند و به نبردشان ادامه دادند . يك نفر به سرعت از كنار اندو گذشت . جوي : هي يوگ!!!!!!!!!!!!!!!! يوگي در حال دويدن : اين يكي هفتمه . امشب من و يامي قصد داريم كولاك كنيم . و بعد پريد روي پشت بامي كه يامي و يكي از خون اشام ها در حال جنگيدن بودند . چند ساعت بعد دو هانتر جوان جلو فروشگاه بازي ( خانه يوگي ) ايستادند . افتاب در حال طلوع كردن بود . يوگي به يامي كه خستگي روي صورتش نمايان بود نگاه كرد . يامي به طلوع شراره هاي درخشان خورشيد خيره شده بود يوگي : دلت براش تنگ شده نه ؟ يامي به يوگي نگاه كرد و بعد به طرف در خانه چرخيد : من خسته ام يوگي . ميرم بخوابم . چشمان يوگي يامي را دنبال كردند و بعد چرخيد و به خورشيد خيره شد . .................................................. .................................................. ................................................. جوي چند ليوان پر از شامپاني را از روي بار برداشت و در حالي كه دستش را دور كمر ماي حلقه كرده بود به ميز نزديك شد . جوي : بزنين دوستان . چقدر تعطيلي كيف داره نه ؟ ستو : براي ادم تنبلي مثل تو زيادي كيف داره . ممكنه رودل كني . يامي به سر و صداي دوستانش و صداهايي كه از اطراف مي امد گوش ميداد ارام ليوانش را به لب برد و يك جرعه سر كشيد . شراب گرم و سوزان تا معده اش را سوزاند . يامي لبخند زد . فلاشبك دخترها و پسرهاي جوان دست در دست هم پاي كوبان و جيغ كشان در حال رقصيدن بودند . كافه خيلي شلوغ بود و سر و صداي افراد و موزيك به اسمان بلند شده بود . تيا جيغ كشيد : ياميييييييييييييييي يامي كركر خنديد و دوباره تيا را به هوا پرت كرد و بعد با هردو دستش او را گرفت . تيا : اگه يكدفعه ديگه پرتم كني بالا ............ يامي دوباره تيا را پرت كرد . تيا جيغ كشيد و يامي از ته دل قهقهه زد . يامي : اين سزاي دختريه كه دير بياد سر قرار . تيا : سر رقص امشب حاليت ميكنم . يوگي بيا كمكم كن . يوگي در حالي كه از خنده ريسه ميرفت و به اندو نگاه ميكرد . يامي : اوه ه ه ه ه . ترسيدم . دختر زرنگ يوگي طرف منه .هه هه تيا از بغل يامي پايين پريد و در حالي كه صورتش از شادي ميدرخشيد به يامي زبون درازي كرد : نشونت ميدم اقاي زرنگ و به سمت ديگر كافه دويد . يامي به دنبالش دويد : وايسا ببينم پرنده فراري .كجا ؟ هنوز باهات كار دارم يامي و تيا دور ميزهاي كافه ميچرخيدند . صداي خنده ي تيا هنوز در گوش يامي طنين انداز بود . پايان فلاشبك _ يامي ؟ يامي به يوگي نگاه كرد و بلافاصله لبخند زد . ربكا : حالت چطوره يامي ؟ يامي : ممنونم ربكا خوبم . يوگي : من و ربكا داريم ميريم روي لژ رقص . بقيه هم اونجان . تو نمياي ؟ ربكا با شيطنت : بيا يامي چشم خيليا دنبالته . چشم انتظارشون نذار يامي لبخند زد : شما برين خوش باشين . منم شايد اومدم . يامي همانطور كه به يوگي و ربكا نگاه مي كرد چشمش به جيمز افتاد . جيمز با چشمهاي خمار و مست كنار يامي نشست : هي چطوري يامي ؟ خيلي وقته نمياي كافه يامي يه جرعه ديگه سر كشيد و چيزي نگفت . جيمز : درباره دوست خوشگلت شنيدم . واقعاً متاسف شدم ولي پسر خوب دنيا دو روزه نمي ارزه اينجوري خودت و عذاب بدي بيا بزن تو رگ حالش و ببر بهتر از غصه خوردنه و دوباره ليوان يامي را پر كرد . ربكا و يوگي خندان و پاي كوبان به بقيه نزديك شدند . يوگي در حالي كه به خاطر حركت هاي سريع رقص نفسش بند امده بود گفت : هي بچه ها يامي كجاست ؟ جوي : با جيمز اونجا نشستن . دل ميدن و قلوه ميگيرن . دوك : باز اين مرتيكه يه گوش پيدا كرد تا چرندياتش و بده به خوردش . يوگي : من و ربكا ميريم اين اطراف يه چرخي بزنيم اگه خواستين برين يامي رو هم ببرين . من بعدش ربكا رو ميرسونم و خودم ميرم خونه . چشماي يامي سرخ و خمار شده بودن . پوست صورتش شفاف شده بود و چند دانه درشت عرق روي پيشانيش خودنمايي مي كردند . يامي به حرف هاي جيمز گوش مي كرد ولي در واقع اصلاً متوجه انها نميشد . صداي تيا هنوز در گوشش طنين مي انداخت . جيمز دوباره ليوان را پر كرد : من عاشق يه دختري بودم ولي....... يك نفر جيمز را صدا كرد . جيمز : اينو بزن الان برميگردم . يامي به ليوان و تلالو نورها در ان نگاه كرد . _ اجازه هست اينجا بشينم ؟ يامي به فردي كه مقابلش ايستاده بود نگاه كرد . سرش گيج ميرفت و اطراف را تار ميديد . دختر كنار يامي نشست و به او خيره شد : مدتيه دارم نگاهت ميكنم . هر چي بيشتر ميخوري جذابتر ميشي . ميدونستي ؟ يامي با گيجي سرش را به يك طرف كج كرد . پرهيبي از موهاي قهوه اي و چشمان ابي دختر در چشمانش بازتاب ميشدند . يامي چشمانش را باريك كرد تا شايد بتواند صورت دختر را واضح ببيند . يامي گيج و مست زمزمه كرد : تيا ؟ ميراندا : به نظر مياد گيج شدي . خوب يكم تو خوردن زياده روي كردي . اسم من ميرانداست . تيا كيه ؟ يامي به ليوانش خيره شد . ذهنش خالي و تهي بود . هيچ حد و مرزي در جلو خودش نميديد . ارام زمزمه كرد : ميدوني عشق چيه ؟ ميراندا خنديد : سوال جالبيه . عشق ؟ و بعد سرش را به يامي نزديك كرد : من فكر نميكنم وجود خارجي داشته باشه پس اون و ول كن و بيا از امشبت لذت ببر. ميراندا دست يامي را كشيد و به سوي لژ مخصوص رقص حركت كرد . يامي كمي تلو تلو خورد اما سعي كرد قدمهايش را با او هماهنگ كند . ميراندا دستانش را روي شانه يامي گذاشت و در حالي كه اطراف لژ دور ميزدند زمزمه كرد : من تا حالا اينجا نيومده بودم . جاي جالبيه . راستي اسمت چيه ؟ يامي گويي در اب قدم ميزد : يامي ميراندا به يامي نگاه كرد : تاريكي ؟ با اين موها بيشتر شبيه خورشيدي . خوب ، اهل كجايي يامي ؟ بهت نمياد اهل اينجا باشي . يامي زمزمه كرد : تيا دوست داري بريم ستاره ها رو ببينيم ؟ ميراندا اخم كرد و در همين حين يامي سرش را روي شانه او گذاشت . يامي زمزمه كرد : بهت گفته بودم دوستت دارم ، پس چرا رفتي ؟ چرا تنهام گذاشتي ؟ . چرا هميشه بايد تو روياهام ببينمت ؟ ميراندا احساس كرد پيراهنش خيس شد و فهميد كه يامي گريه ميكند . .................................................. .................................................. .................................................. . يك صداي بيب بيب جوي را از جا پراند . ماي و دوك و سرنيتي و تريستان به جوي نگاه كردند . جوي اول بهت زده به ساعتش نگاه كرد و بعد با وحشت از جا پريد : علامت خطر از طرف يوگيه . احتمالاً تو دردسر افتاده عجله كنين . .................................................. .................................................. ................................................. صداي بيب بيب از ساعتي كه روي مچ يامي بود به گوش ميرسيد . چند بيب بيب ديگه و صدا قطع شد . يامي تكاني خورد اما دوباره بي حركت در جايش ماند . ميراندا لبخند زد و به يامي كه سرش را روي بازوانش كه روي ميز حلقه شده بودند گذاشته بود خيره شد . اين پسر تاثير عجيبي روي او گذاشته بود و ميراندا نمي دانست براي چي ولي يك وسوسه اني او را ترغيب مي كرد كه دستش را لا به لاي موهاي او ببرد و................... و بعد ميراندا متوجه شد كه يك نفر به سمت او ميدود . ميراندا اخم كرد و به دختر زل زد . .................................................. .................................................. ............................................. حالت تهوع و سر گيجه باعث شد يامي به دنياي هوشياري برگردد . صداي بيب بيب متداوم باعث ميشد كه سردردش بيشتر شود . يامي سرش را از روي ميز بلند كرد . بار خلوت شده بود . يامي به اطراف نگاه كرد . كسي اطرافش نبود و وقتي بعد از چند ثانيه گيجي متوجه شد كه منبع صدا از كجاست ذهنش هوشيارتر شد . يامي از جا پريد . صندلي اش واژگون شد . وحشت تمام وجودش را پر كرده بود . يه چيزي در ذهن يامي زنگ زد : اين علامت خطر از طرف يوگيه !!!!!!! . يامي از كافه بيرون دويد و كنار در نزديك بود با سر به زمين بخورد . سرش هنوز گيج مي رفت اما به ان توجهي نكرد . دنياي اطراف در برابر چشمانش تار بود و موج ميزد . يامي سرش را به اطراف تكان داد و بعد به سرعت رد سيگنال ساعتش را گرفت و روي پشت بام مقابلش پريد . .................................................. .................................................. ............................................ جوي يكي از خون اشام ها را به عقب پرت كرد و يوگي را كشيد . ماي و دوك جلو اندو پريدند و خون اشام دوم و سوم را عقب راندند . جوي كنار يوگي زانو زد : يوگ ؟ يوگي پاي چپش را بايك دست گرفته بود و از درد به خود ميپيچيد . ستو يكي از خون اشام ها را از وسط به دو نيم كرد : جوي مواظب باش!!!!!!!! جوي جاخالي داد و به خون اشام محاجم حمله كرد . دو هانتر ديگر به كمكش شتافتند و با دو خون اشام ديگر كه به سمت جوي حمله ور شده بودند درگير شدند . خون اشام زن روي پشت بام مقابل ايستاده بود : چند نفرن ؟ مردي كه كنارش ايستاده بود : 12 نفر خون اشام زن : چه طور اينقدر زياد شدن ؟ مرد : اونا يه جوري به هم خبر ميدن اما نگران نباشين بانوي من تعداد ما بيشتره . از پسشون بر ميايم . ما رد اين هانتر رو با استفاده از اخبار يكي از جاسوسامون گرفتيم و حالا ميتونيم به واسطه اون بقيشونم از بين ببريم . يوگي هنوز از درد به خودش ميپيچيد . در همين حين جوي را ديد كه بوسيله خون اشام روي زمين پرت شد . يوگي جيغ كشيد : جوي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خون اشام با صورت بي روح و رنگ پريده اش لبخند زد و از جوي روي برگرداند و به سمت يوگي پريد . او يوگي را از شانه اش گرفت . يوگي با او گلاويز شد اما قدرت مقابله با او را نداشت . خون اشام سر يوگي را به زور كج كرد و دهانش را به گردنش نزديك كرد . جوي فرياد كشيد : يوگيييييييييييييييييييييي ييييي!!!!!!! اما در همين لحظه خون اشام متوقف شد .يوگي با تقلا سرش را برگرداند و به چشمان از حدقه در امده خون اشام نگاه كرد . خون اشام كنار يوگي روي زمين فرو ريخت . يوگي به چشمان خون گرفته و در عين حال كمي گيج يامي نگاه كرد : يامي؟ يامي خنجرش را محكم در دست گرفت و به سمت بقيه خون اشام ها حمله كرد . حركاتش كمي متزلزل و كند بود و اين به دليل گيجي و سستي بود كه هنوز نمي توانست از خودش دورشان كند . صحنه جنگ و خون ريزي كمي تغيير كرده بود و خون اشام زن به دنبال دليل ان از روي چند پشت بام انطرفتر سرك ميكشيد . خون اشام زن با خودش زمزمه كرد : اون كيه ؟ . تكنيك جنگيدنش منحصر به فرده . مرد خون اشام از كنار او زمزمه كرد : اون هر كي هست داره بچه هاي ما رو خيلي راحت نابود ميكنه . بايد يه كاري بكنيم . خون اشام زن با موهاي قهوه اي و چشمان ابي اش كه ته رنگي از سرخي خون در انها هويدا بود به صحنه ي مقابلش خيره شد . دو دندان تيز و درخشان ارام ارام از كنار لبش بيرون خزيدند : تو نمي خواد نگران باشي . خودم حلش ميكنم . خون اشام مرد : اما بانوي من رئيس دوست ندارن شما تو اينجور موارد جونتون و به خطر بندازين . خون اشام زن : خودتو براي همچين چيزي نگران نكن . از پس اين هانتر فقط خودم برميام . ميراندا ارام به جلو خم شد . ناگهان از پشتش دو بال سياه جوانه زدند و رشد كردند . ميراندا انها را پشت سرش باز كرد و از روي پشت بام پريد . او شمشيرش را كشيد و درست جلو يامي به زمين پريد . او و يامي در تيره گي محيط اطراف به هم خيره شدند . ميراندا لبخند موزيانه اي زد : خيلي عالي ميجنگي هانتر . اما اين اخرين شانس جنگيدنت خواهد بود . پس بهترين استفاده رو ازش ببر . يامي كمي سرش را به اطراف حركت داد . سرگيجه بدجوري ازارش ميداد : خواهيم ديد كي اخرين شانس جنگيدن و داره خون اشام عوضي . ميراندا و يامي به طرف همديگر حمله ور شدند و....... ادامه دارد............................ راستي تا يادم نرفته بدونين اينجا قد يامي از تيا بلندتره . پس شاخ در نيارين چطور بالا و پايين ميندازتش . ویرایش توسط yasi : 02-07-2008 در ساعت 12:39 PM. |
| | |
| 13 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند |
| | #5 |
| Sensei ![]() | پاسخ : yu gi oh fan fiction ( فن فيكشن هاي يوگي اوه ) واااااای خیلی جالبه یاسی! تیا مرده... خیلی جالبه! ( منظورم از اون لحاظ نیست! ) خون آشاما کشتنش؟! ووووووو...... به یامی خیلی باعرضه شده.... خیلی قشنگه |
| | |
| | #6 |
| مدير يوگي اوه و Fan Creations ![]() | مرسي عزيزم . اره مرده . الهي بميرم براي ياميم . تماري جانم ؟ يامي باعرضه شده ؟ ![]() ![]() دختر خوب يامي با عرضه بود ، يعني چي باعرضه شده ؟ از دست تو ![]() |
| | |
| 5 كاربر بدليل پست مفيدتان از شما yasi تشكر كرده اند |