Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 


دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها  تبلیغات در بهشت انیمه

صفحه 1 از 16 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 226

موضوع: معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

  1. #1
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    در اين تاپيك به شرح حال و زندگينامه نويسندگان مختلف مي پردازيم...
    چه ايراني چه غير ايراني...
    بهتر است در مورد هر نويسنده غير از مشخصات عمومي اش ليست آثار و يا مختصري در مورد سبك و نوع قلمش را هم براي خوانندگان شرح دهيم...
    استفاده از عكس نويسنده و معرفي لينكهاي مربوط به او نيز پيشنهاد مي شود...

    ایندکس نویسندگان غیر ایرانی:
    رومن گاری
    جی دی سلینجر
    ولادیمیر ناباکوف
    هرمان هسه
    توماس مان
    شل سیلور استاین
    جرج اورول
    گي دو مو پاسان
    آ لدوس هاکسی لئونارد هاکسی
    آلفونس دوده
    ویلیام شکسپیر
    ويکتور ماري هوگو
    آلبركامو
    انوره دوبالزاك
    مارگریت دوراس
    ویرجینیا ولف
    پائلو کوئیلو
    تالکین
    رولینگ
    آرتور چارلز کلارک
    امیل زولا
    آنتوان دوسنت اگزوپری
    هاروکی کوراکامی
    جبران خلیل جبران
    هومر
    ایتالو کالوینو
    ایندکس نویسندگان ایرانی
    بهرام صادقی
    صادق هدایت
    صادق چوبک
    احمد محمود
    سیمین دانشور
    ویرایش توسط kinshin : 06-22-2008 در ساعت 03:48 PM دلیل: ایندکس

  2. #2
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)





    احمد محمود (عطا) داستان نويس نامدار ايراني در چهارم دي ماه 1310 در اهواز به دنيا آمد و دوران ابتدايي تحصيلاتش را در همان شهر به پايان برد.
    محمود در ابتدا به نوشتن داستان‌‏هاي كوتاه گرايش پيدا كرد و تا پيش از انتشار رمان معروف خود « همسايه ها» اورا بيشتر نويسنده داستان‌‏هاي كوتاه مي دانستند. «مول» 1338، « دريا هنوز آرام است » 1339 ،« بيهودگي» 1341،« زائري زير باران» 7- 1346،« پسرك بومي» و« غريبه ها» 1350 نام مجموعه داستان هايي است كه او پيش از نخستين رمانش منتشر كرده بود.
    پس از خلق رمان « همسايه ها» در سال 1353، اگر چه هم‌‏چنان داستان كوتاه مي نوشت ، اما بايد گفت او را بيشتر با عنوان رمان نويسي نامدار در عرصه ادبيات مي شناختند .
    محمود پس از انتشار رمان‌‏هاي« همسايه ها» ، «داستان يك شهر» 60- 1358 ، و« زمين سوخته» 1361( 1367)، مجموعه داستان‌‏هايي به نام هاي« ديدار» 1369، « قصه آشنا» 1370 منتشر كرد .
    محمود در سال 1376 ترجمه رماني با عنوان « آدم زنده» از يك نويسنده عراقي را منتشر كرد و در سال 1379 آخرين اثر خود يعني رمان « درخت انجير معابد» را در دو جلد روانه بازار كتاب كرد.
    درون مايه بيشتر آثاراو نگاهي انساني به اجتماع و بيان زندگي مردم و دردهاي آن‌‏هاست. زباني استوار و بياني ساده و رك گويي را مي توان از خصوصيات ديگرآثار محمود دانست كه در رمان‌‏هاي او بيشتر به چشم مي خورد.
    زندگي و علاقه محمود به جنوب و بيان زندگي مردم آن در آثارش خصوصيتي است كه باعث شد عده اي او را راوي جنوب بنامند.
    محمود در دوره اي از زندگي نيز به سياست روي آورد ومدتي را نيز به همين دليل در تبعيد به سر برد اما هيچ وقت يك مرد سياسي نشد و در عرصه سياست باقي نماند.
    اين نويسنده برجسته به دليل بيماري تنگي نفس روز جمعه 12 مهرماه 1381 پيش از تمام كردن آخرين اثر خود با عنوان « مرد خاكستري » در تهران درگذشت.

    به همت دختر و پسر احمد محمود، دست نوشته هاي احمد محمود گرد آوري مي‌‏شود.
    "سارك اعطا" دختر احمد محمود با بيان اين مطلب به خبر نگار ادبي ايلنا گفت: دست نوشته هايي از پدرم به صورت پراكنده باقي مانده است كه همراه با برادرم در حال جمع آوري و منظم كردن آن‌‏ها هستيم و سعي داريم بعد از گردآوري و تدوين در صورتي كه ممكن شد آن‌‏ها را منتشر كنيم.
    وي گفت: بخشي از اين دست نوشته ها به خاطرات پدر مربوط مي‌‏شود كه آن‌‏ها را درسال‌‏هاي مختلف به صورت پراكنده نوشته است.
    به گفته وي، در ميان اين دست نوشته ها تعدادي نامه نيز وجود دارد كه شامل مكاتبات پدر با ديگر نويسندگان هم عصر خودش است.
    سارك اعطا تصريح كرد : در ضمن يادداشت‌‏هايي هم از پدرم باقي مانده است كه در آن‌‏ها به بررسي داستان و داستان نويسي پرداخته است .البته اين نظرات و بررسي ها به صورت پراكنده هستند اما من فكر مي كنم مي توان آن‌‏ها را به صورت منظم و در يك كتاب جدا گانه منتشر كرد .
    وي در پايان اضافه كرد: در صورت تحقق اين امر, سعي مي كنيم آنه‌‏ا را در كتابي به همراه زندگي نامه احمد محمود منتشر كنيم.


    همسايه ها:
    این رمان در سال ۱۳۵۳چاپ و در زمان محمدرضا شاه و بعد انقلاب اسلامی ممنوع چاپ اعلام شد.

    بهمن مقصدلو فيلمي از زندگي اين نويسنده ساخته است. فيلم که "احمد محمود نويسنده انسانگرا"عنوان دارد، سه ماه قبل از مرگ اين نويسنده ايرانی درخانه اش در نارمک تهران فيلمبرداری شده است و او با بيانی صميمی و تاثير گذار از دوران کودکی و تنگدستی خانواده، تحصيلات ناتمام و از فعاليتهای سياسی و بازداشت شدن هايش در دوران جوانی می گويد در حاليکه آخرين روزهای زندگی او را، در لرزش دستهايش در سيگار کشيدن های مداوم و در ناتوانی او در قدم از قدم برداشتنش در فيلم شاهديم

  3. #3
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)

    سيمين دانشور


    دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیاتدانشگاه تهران رفت.
    دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.
    در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
    در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).
    دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در همین سال با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
    پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.


    کتابها
    اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطنناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.
    معروف‌ترین اثر دانشور، رمانسَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده‌است (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می‌کند (گلشیری، ص ۱۷۱).
    از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
    مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.
    ۳۰ تیر ۱۳۸۶ خورشیدی دانشور به علت مشکلات حاد تنفسی در بیمارستان پارس بستری شد، نیز شایع شد که وی درگذشته‌است اما این خبر تکذیب شد، او در ۲۲ مرداد۱۳۸۶ با تشخیص تیم پزشکی از بیمارستان پارس مرخص شد.

    رمان سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور در حوالی جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از سوی بیگانگان رخ می‌دهد. داستان تا حدودی جنگ‌های داخلی ایل و عشایر جنوب ایران و نیز دخالت بیگانگان بویژه دولت انگلیس را در منطقه‌ی شيراز به عنوان بخشی از ایران به تصویر می‌کشد. صاحب‌منصبان و مالکان بزرگ ایرانی یا از ترس جان و مال و یا به‌خاطر منافع شخصی خود با بیگانگان هم‌دستی دارند و نه‌تنها به فکر مردم و رعیت نیستند، بلکه با خودشیرینی در برابر بیگانگان و نیز حکام مستبد داخلی نان را نیز از مردم دریغ می‌کنند و اجازه می‌دهند تا گرسنگی و بیماری تا مغز استخوان مردم رسوخ کند.
    سووشون از مطرح‌ترین رمان‌های دهه‌ی چهل شمسی است، نه تنها از نظر سبک داستان‌نویسی و کشش و شیوایی در نثر، بلکه در تجسم اندیشه و احساس زن ایرانی در جامعه‌ی سنتی و بسته‌ی چندین دهه‌ی گذشته‌ی ایران. نویسنده از شخصیت‌های داستان خوبِ خوب و بدِ بد نمی‌سازد و ما شخصیت مطلقی در این داستان نمی‌بینیم، حتی در شخصیت یوسف، که جانش را در راه رعیتش از دست می‌دهد.
    رمان از دید زری در شکل سوم شخص حکایت می‌شود. زری و یوسف دوقلوهای دختری دارند و نیز پسری بزرگ‌تر. داستان با روز عقدکنان دختر حاکم آغاز می‌شود. خانواده‌ی حاکمی که از خودکامگی دست کمی از بیگانگان اشغالگر ندارد. در دوره‌ی گرسنگی و قحطی جنگ جهانی دوم صنف نانوا نان بزرگی به حکمران شیراز هدیه داده. از همان صفحه‌ی نخست داستان برخورد تند یوسف به این تشریفات آغاز می‌شود و زری نیز می‌بیند که همان حرف‌های شوهرش را زیر لب با خود تکرار می‌کند. با شدت گرسنگی و بیماری یوسف در برابر بیگانگان فعال‌تر می‌شود و با دوستان عمده‌مالکش هم‌قسم می‌شوند تا نان شهر را تأمین کند و نیز با نمایندگان شورشی عشایر نیز مذاکراتی انجام می‌دهد تا جبهه‌ی آنان را به سود خود عوض کند. در تمام این دید و بازدید‌های سیاسی مردانه‌ی محرمانه، زری تنها برای پذیرایی به اتاق وارد می‌شود و اگر کمی بیشتر پیش مهمانان بماند، شوهر محترمانه عذر زنش را می‌خواهد.

  4. #4
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)



    مارگريت دوراس


    دوراس سال ۱۹۱۴ در هند و چين متولد شد، پدرش را زود از دست داد براى همين پدر در داستان هاى او نقشى كمرنگ تر از مادر دارد. ۱۸ سال داشت كه به فرانسه سفر كرد، همان روزها «بى شرمان» را نوشت، با اين حال «آلن رنه» كارگردان سينما بود كه اولين بار او را به عنوان يك نويسنده معرفى كرد. «هيروشيما عشق من» نقطه عطفى بود در زندگى دوراس. دوراس مثل بيشتر نويسنده ها از بيان تجربه هاى شخصى در داستان هايش هيچ ابايى نداشت، شايد به همين دليل است كه حوادث و پرداختن به مسائل ايدئولوژيك در داستان هايش تا به اين حد ملموس و واقعى است. او مى نويسد: «فكر مى كرديم سوسيال دموكرات ها همه چيز را سر و سامان مى دهند، اما غافل از اينكه... دوران كمونيسم «سرآمده بود» و اين تجربه اى است كه بيشتر قهرمان هاى دوراس در آخر به آن مى رسند. دوراس اما با رمان «عاشق» به آنچه مى خواست رسيد و جايزه گنكور هم در محبوبيت اين رمان بى تأثير نبود. دوراس پنج ماه در اغما بود و كم مانده بود كه سال ۱۹۸۸ در تقويم ها سالمرگ او شود، اما با اين حال او به زندگى برگشت و دوباره نوشت، نوشت و نوشت و در سال ۱۹۹۶ در ۸۲ سالگى زندگى را بدرود گفت. درد - عاشق - بي شرمان -هيروشيما عشق من وچندين كتاب ديگري كه اورا در تاريخ ادبيات جهان جاودانه كرد ."



    نخستين‌بار با «هيروشيما عشق من» بود که جمع کثيري از مردم با نام مارگريت دوراس آشنا شدند. درواقع، هرچند که غيرعادي است، اين فيلم پيش‌درآمد درخشاني براي آثار او است. هيروشيما در عين حال که نگارشي کاملاً سينمايي دارد، داراي حجم و وزن داستاني است و زمان بطئي و غني آن، با بازگشت‌هايي که به گذشته دارد، همانا رمان «رمان نو» است. هم‌چنين در اين فيلم، گفتار جاي اساسي را اشغال مي‌کند و متن مارگريت دوراس، به هيچ‌وجه گفتار را تحت‌الشعاع تصوير قرار نمي‌دهد. اين فيلم به همان اندازه که اثر سينماگر خود (آلن رنه) است اثر نويسنده نيز شمرده مي‌شود.
    دنياي هيروشيما عشق من، با فضاي تنگ خود، با شخصيت‌هايش که در حصار خويشتن اسيرند و دست‌خوش عشقي نافرجام، همان دنياي مدراتو کانتابيله است.
    اولين رمان مارگريت دوراس چندان نويدي از آثار بعدي او نمي‌داد. در واقع، بي‌شرمان(1) رماني است با زمينة شناخته شده که در حال‌وهواي فرانسوا مورياک و ژولين گرين پيش مي‌رود. با وجود اين نوع افسوني که قهرمان رمان در خواهر خود اعمال مي‌کند در خاطر خواننده مي‌ماند. و اين نظير همان افسوني است که در رمان زندگي آرام(2)، نيکلاي زيبا در کار خواهر خود فرانکو(3) مي‌کند. اين رمان دوم هم، با مکان گمشده‌اش در دل يک روستاي دورافتاده، با فجايعي که مانند آتش‌هاي زير خاکستر است، با خشونت پنهاني و هيجان‌هاي عاشقانه‌اش سرانجام به مرگ مي‌انجامد، تا حد زيادي از نوع آثار مورياک يا گرين است. اما فرانکو را دارد که همان مشخصات قهرمانان مارگريت دوراس را داراست. به سخن او گوش کنيم، «ملال است که باقي مي‌ماند. ديگر هيچ‌چيزي نمي‌تواند انسان را غافلگير کند مگر ملال. انسان هربار گمان مي‌کند که به عمق آن رسيده است. اما حقيقت ندارد. در اعماق ملال، سرچشمة ملال ديگري وجود دارد که هميشه تازه است. مي‌توان با ملال زيست. گاهي اتفاق مي‌افتد که سپيده‌دم بيدار مي‌شوم و شب را مي‌بينم که در برابر سفيدي‌هاي بلعندة روز طالع ناتوان شده است و فرار مي‌کند. پيش از فرياد پرندگان، خنکي مرطوبي وارد اتاق مي‌شود که از دريا مي‌آيد و از شدت پاکي، تقريباً خفه کننده است. چيزي است که نمي‌توان گفت. کشف ملال تازه‌اي است. انسان آن را آن‌چنان مي‌يابد که از فاصله‌اي دورتر از شب پيش آمده است. با خلا يک روز. خودم را با ملال در کاخ تنهايي‌ام زنداني کردم تا همدم من باشد.»
    آن‌چه پل والري «ملال زيستن» مي‌ناميد و فرانکو کشف مي‌کند، يکي از مضامين عميق آثار مارگريت دوراس است. و فرانکو ــ هم‌چنان‌که ساير زنان آثار مارگريت دوراس ــ مي‌داند که زن، براي فرار از «ملال زيستن» تنها يک پناهگاه دارد: عشق! همان عشقي که او را به سوي تي‌ين(4)، مي‌راند و فرانکو او را با همة وجودش و با همة جسم زنانه‌اش دوست مي‌دارد. اين «ملال زيستن» ــ صورت منفي «هوس زيستن» که هيچ‌چيزي سرشارش نمي‌کند، نوعي زندگي بي‌هدف و خالي ــ برادر و خواهر داستان سدي بر اقيانوس آرام را هم بيزار مي‌سازد. تا آن حد که ديگر براي آن‌ها زندگي فقط چهرة بدبختي را دارد.
    خواهر در ساية عشق آتشيني که به برادرش دارد از اين ملال مي‌گريزد. و وقتي که برادر، از او و مادرش دور مي‌شود و به دنبال يک زن مي‌رود و آن‌ها را ترک مي‌گويد، خواهر به انتظار مجسمي در کنار جاده بدل مي‌شود، انتظار مردي که عشق او نقابي برچهرة ملال واقعيت خواهد بود.

    ماهيت عشق جزو دغدغه‌هاي اصلي زندگي مارگريت دوراس بود و L’Amour نام کتابي است که در سال 1971 توسط وي نوشته‌شد. کتاب، تحت عنوان «داستان‌هاي فرانسوي» در شناسنامه‌اش معرفي مي‌شود ولي فاقد عناصر داستاني، حتا در مدرن‌ترين تعاريف است و نمي‌توان آن را يک داستان دانست. در جزيره‌اي موهوم به ‌نام اس‌تالا، مرد مسافري، عاشق زني مي‌شود و اين کل ماجرائي است که در فضايي افسرده و در خلاء شکل مي‌گيرد. آن‌چه داريم، صداي آب، ديالوگ‌هاي مبهم و نامفهوم، کش آمدن بي‌دليل زمان است در انتزاعي آزاردهنده. دوراس در ارائه‌ي اطلاعات، حتي به ميزان جزئي، خست به خرج مي‌دهد و کتاب را تا حد يک متن بي‌هدف و ناشيانه پائين مي‌آورد. زبان به کار گرفته‌شده در «عشق» بسيار خام، دروني و مبهم است که بعدها با کمي تغيير و پخته‌گي مشخصه‌ي نگارشي نويسنده شد و مخاطبان بسياري براي خود يافت. پيتر هاندکه خود را مجذوب اين خاصيت زبان دوراس مي‌داند و از آن به عنوان سحر، جادو و افسون ياد مي‌کند. با اين حال «عشق» در رديف کتاب‌هاي خسته‌کننده و ضعيف ادبيات فرانسه به‌شمار مي‌رود.

    عاشقترجمه‌ي قاسم روبين / انتشارات نيلوفر«عاشق» اما، جايزه‌ي کنگور را در سال 1984 نصيب نويسنده‌اش کرد، پرفروش‌ترين کتاب قرن فرانسه شد و به بيش از 50 زبان دنيا ترجمه گرديد. اين كتاب به نوعي خودزندگي‌نامه مارگريت دوراس است که در يک برش زماني از دوره‌ي نوجواني‌اش، به روايت مکان- زمان و آدم‌هاي اطرافش مي‌پردازد. در مستعمره‌ي هندوچين، يك مرد چيني پولدار عاشق دختر پانزده ساله‌اي مي‌شود كه با كرجي در حين گذر از رودخانه است. راوي گاه دخترك، گاهي داناي كل و بعضن پيرزني است خاطرات جواني‌اش را تعريف مي‌كند و در حين روايتْ ما را با شخصيت‌هاي اطاف دخترك و خصوصيات اجتماعي- روان‌شناسي آنان آشنا مي‌سازد. دخترك گاه عاشق خود را دوست دارد و گاه از او بيزار است. همين او حس پارادوكسيكال را نسبت به مادر خود هم دارد اما در مورد برادرانش تصميم خود را گرفته: از برادر ارشد متنفر است و برادر كوجك را دوست دارد و علت آن مرگ زودهنگام برادر كوچك‌تر و شباهت برادر بزرگ‌تر به خود اوست. در نهايت پدر عاشق، مانع ازدواج او و پسرش مي‌شود و علي‌رغم ميل پسر، زني چيني برايش اختيار مي‌كند. اما آن‌چه موجب فروش جهاني موفق كتاب تحت عنوان «رمان نو» شد، ماجراي آن نيست، بلكه عدم التزام دوراس به رعايت كليشه‌هاي رايج رمان‌نويسي يا خاطره‌نگاري محض و در نتيجه نگارش آزادانه و بي‌قيد و بند اوست. ديدگاه روان‌كاوانه و تصويرپرداز دوراس، گرچه در جاهائي بي‌ربط مي‌نمايد، اما حاكي از هوش نويسنده در جهت جلب و انگيزش مخاطب عام است تا حدي كه «عاشق» به عنوان نمونه‌اي از ادبيات روان‌شناسي معرفي مي‌شود. خاطرات تراژيك نويسنده كه به صورت يك مجموعه صيقل‌شده و آماده‌ي ارائه است، باعث مي‌شود كه زمان روايت بصورت پاندولي در حال رفت و بازگشت در حال و گذشته باشد. زبان سيال و عريان دوراس به پخته‌گي لازم رسيده تا از عشق، لذت، بدنامي، گناه و تنفر، هرچند با ابهام و ايجاز، اما به سادگي سخن گويد و به درد زيستن اعتراف كند.
    ترجمه‌ي روبين در اين كتاب، برخلاف «عشق» در حد قابل قبولي است و ضربه‌اي به متن نمي‌زند. البته انتقاداتي هم در سطح lexical semantics* وارد است. به عنوان نمونه در صفحه 50 چنين آمده‌است «مي‌گويد كه اين نوع خانه‌ها، نسبت به مسكونيهاي مستقل، نيازهاي سكنهٔ محلات فقيرنشين را بهتر تامين مي‌كند. ساكنين اين خانه‌ها ترجيح مي‌دهند…» دليل روبين براي ارادتي كه به واژه‌ي ”مسكوني” دارد، مبهم است.
    با تمام اين اوصاف و چاپ ششم كتاب در 1384 شايد دليلي براي موفقيت آن باشد ولي «عاشق» خاننده‌ي حرفه‌اي كه از خاطره‌خاني و توضيح واضحات به تنگ آمده را هرگز قانع نمي‌كند.





  5. #5
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)




    ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پرده‌ها (1941) ، ویرجینیا ولف روز‌به‌روز شیوه‌های نامتعارف‌تری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصه‌های نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری می‌گوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روز‌به‌روز بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزه‌آسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی می‌گوید نه پیرنگی می بافد.یعنی می‌تواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"می‌خواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمی‌گویند." در رمان ما‌قبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیت‌پردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.

    رنج‌ها‌، بدبختي‌ها، طغيان‌هاي عقيم‌مانده، روزهاي كسالت‌بارِ آكنده از يأس و اندوه:

    زندگي ويرجينيا وولف درست مثل آثارش، سقوطي آرام به قعر دوزخ‌هاست

    نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و مرگ.
    اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر می‌آورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی می‌کند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید می‌سازد،هسته‌های هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره می‌شوند

    همانطور كه همگي خوب مي دانيم در سال 2002 Stephen Daldry فيلمي بنام ساعتها بر مبناي زندگي وولف ساخت كه موفقيت زيادي را نصيب خود و بازيگران فيلمش كرد...

  6. #6
    tensho
    Guest

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    پائلو کوئیلو



    پائلو كوئيلو در سال ۱۹۴۷ در كشور برزيل در يك خانواده متوسط به دنيا آمد. پدرش، مهندس بود و مادرش خانه دار. كتاب هاى پائلو تا كنون به ۵۶ زبان زنده جهان ترجمه شده اند و فروش قابل توجهى در كشورهاى جهان داشته اند.
    او در سن هفت سالگى به دبستان مذهبى «سن اگناسيو» در ريودوژانيو وارد شد. كوئيلو به تدريج دريافت كه از فراگيرى تعاليم مذهبى بيزار است. درپى آن كوئيلو از شركت در مراسم مذهبى گروهى كه بالاجبار برگزار مى شد سر باز زد و تنفر خود را به آئين و فرايض دينى خود نشان داد.به رغم تمايل والدينش براى دنبال كردن درس و فراگيرى رشته مهندسى، كوئيلو به وادى ادبيات علاقه مند شد و بر آن شد تا نويسنده شود. پدر كوئيلو احساس مى كرد فرزندش از بيمارى روانى خاصى رنج مى برد. به همين دليل در سن هفده سالگى، او را دو بار در بيمارستان روانى بسترى كرد. در آن جا پزشكان براى معالجه كوئيلو، چندين بار از شوك الكتريكى استفاده كردند.پس از خلاصى از بيمارستان، پائلوكوئيلو به يك گروه تئاتر پيوست و كارهاى پراكنده اى در مطبوعات انجام داد. در نظر تماشاگرانى كه به ديدن اين تئاتر رفته بودند، نمايش فوق كاملاً ضداخلاقى و ترويج دهنده فساد قلمداد شد.در پى آن پدر كوئيلو كه به شدت ترسيده بود او را براى بار سوم در بيمارستان روانى بسترى كرد. وقتى كوئيلو از بيمارستان روانى بيرون آمد خود را براى مدت مديدى گم كرده بود. سى سال بعد، كوئيلو رمان «ورونيكا تصميم دارد بميرد» را در سال ۱۹۹۸ منتشر كرد. كتاب بيانگر تجارب شخصى او در اين خصوص بود. كوئيلو خود مى گويد پس از نشر كتاب، نامه هاى بسيارى را دريافت كرده كه بسيارى داراى تجربه مشابه با او بودند. او پس از مدتى تصميم گرفت مسيرى كه والدينش برايش انتخاب كرده بودند را طى كند اما پس از مدتى از ادامه تحصيل سرباز زد و دوباره به تئاتر پيوست. در پى آن كوئيلو موهاى خود را بلند كرد و هيچ گاه كارت شناسايى خود را همراه خود نمى برد. او براى مدتى براى معالجه خود از دارو استفاده كرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روى آورد.پس از مدتى يكى از آهنگسازان به نام رائول سيكساس از او خواست تا برايش شعر بسرايد. نوار آهنگ هايى كه او شعرش را سروده بود فروش خوبى كرد و براى اولين بار پائلو را به پول قابل توجهى رساند. او بيش از شصت شعر براى آهنگ هاى رائول سرود. آن ها با هم موسيقى راك برزيلى را دچار تحول كردند. آن ها خلق اين آثار را شيوه اى براى رسيدن به آزادى انسان ها قلمداد كردند. حكومت وقت كتاب هاى فوق را مضر دانست و آن ها را به زندان انداخت. رائول خيلى زود آزاد شد اما كوئيلو براى مدت طولانى در زندان ماند. دو روز پس از آزادى، كوئيلو ربوده و به يك بازداشتگاه نظامى منتقل شد و در آن جا مورد شكنجه قرار گرفت. او در آن جا اعتراف كرد كه ديوانه است و سه بار در بيمارستان روانى بسترى شده. بدين شيوه او توانست از آن جا خلاصى يابد.او براى متقاعد كردن زندانبان ها حتى حاضر شد به خود صدمات جسمانى شديدى وارد سازد. در سن ۲۶ سالگى كوئيلو تصميم گرفت زندگى عادى و معمولى را دنبال كند. به همين منظور كوئيلو وارد يك شركت ضبط موسيقى شد و به كار نسخه بردارى مشغول گشت. در همانجا با زنى آشنا شد كه بعدها با او ازدواج كرد.در سال ۱۹۷۷ آن ها به كشور انگلستان سفر كردند و كوئيلو با خريد يك دستگاه تايپ به كار نوشتن مشغول گشت. او در اين كار موفق نبود پس به برزيل بازگشت و پس از مدتى از همسرش جدا گشت. در پى آن كوئيلو اقدام به خودكشى كرد. اما جان سالم از ماجرا به در برد.او پس از مدتى با زنى به نام كريستينا اوتيكيكا كه از دوستان قديمى اش بود ملاقات كرد. آن ها سفرهاى طولانى را به اروپا داشتند. در كشور آلمان او با مرد فراواقعى آشنا شد. مرد چندين بار در مكان هاى مختلف بر او ظاهر گشت و از او خواست مجدداً به آيين كاتوليك ايمان بياورد. او به فراگيرى زبان نمادين كاتوليكى مشغول گشت. آن مرد عجيب از كوئيلو خواست تا جاده اى كه به سوى سانتياگو ختم مى شود را بپيمايد.
    اين جاده كه ميان اسپانيا و فرانسه كشيده شده يك جاده خاص مذهبى است كه زائران مذهبى بسيارى اين مسافت را طى مى كنند. در سال ۱۹۸۷ يك سال پس از انجام اين فريضه دينى، كوئيلو اولين اثر خود «زائر كوم پوستل» را خلق كرد. در سال ۱۹۸۸ كوئيلو رمان كيمياگر را خلق كرد. او در سن يازده سالگى به كيمياگرى علاقه مند شد و مدت طولانى براى فراگيرى اين علم وقت گذاشته بود.پائلو كوئيلو پس از فروش بالاى كتاب كيمياگر هيچ گاه حاضر نشد اعلام دارد كه اين داستان را از مثنوى مولوى دفتر ششم گرته بردارى كرده است. در ماه سپتامبر ۱۹۹۹ پس از سفرهاى طولانى به اقصى نقاط جهان كوئيلو از كشور اسرائيل ديدن كرد. تمام كتاب هاى او در اين كشور فروش فوق العاده اى داشت و مسوولان حكومت از مضامين به كار گرفته شده توسط او حمايت كردند. ناشر كتاب هاى او در اسرائيل اظهار اميدوارى كرده كه روزى فرا رسد كه مردم جهان براى خريد كتاب هاى نويسندگان اسرائيلى چون آثار كوئيلو در اسرائيل صف بكشند.
    در سال ۲۰۰۰ كوئيلو از ايران ديدار مى كند. او پس از انقلاب اسلامى خود را اولين نويسنده غيرمسلمانى مى نامد كه به طور رسمى از ايران ديدار كرده است. او توسط نهاد گفت وگوى تمدن ها به ايران دعوت شد.به رغم اين كه در ايران قانون كپى رايت وجود ندارد كوئيلو موفق مى شود حق التأليف آثار چاپ شده خود را در ايران دريافت كند و پس از آن به عنوان اولين نويسنده غيرمسلمان حق التأليف آثار چاپ شده اش را به طور مستمر دريافت كند. كوئيلو خود مى گويد كه هداياى گران بهاى بسيارى را در ايران دريافت كرده است. او مدعى است: ايرانيان بهتر از مردم ساير كشورها توانسته اند با آثار من ارتباط برقرار كنند. او مدعى شد كه در ايران احساس غربت نمى كرده و با مردمى آشنا شده كه ساليان طولانى آن ها را مى شناخته است.
    جالب اين است كه كوئيلو پيش از اين در كنفرانس جهانى سازى داموس سخنرانى مى كند. لازم به ذكر است كه اين كنفرانس در طول سال يك بار تشكيل مى شود و تنها شخصيت هاى عالى رتبه كشورهاى قدرتمند سياسى و اقتصادى در آن حضور مى يابند و حتى شخصيت هاى رده دوم اجازه ورود به اين همايش را ندارد. كوئيلو در اين نشست پيرامون آثار خود و نوع عرفانى كه القا مى كند صحبت به ميان مى رود. در آن نشست شيمون پرز از او قدردانى مى كند و مى گويد معنويتى كه شما مبلغ آن هستيد در خاورميانه بسيار براى ما مفيد است و ما بدين شيوه مى توانيم صلح و آرامش را در كشور خود حكمفرما كنيم.

    فهرست کتابهای پائولو کوئیلو: خاطرات یک مغ (1987) – کیمیاگر(1988)- بریدا(1990)-عطیه برتر(1991) -والکیری ها (1992)-کنار رودخانه پیدرانشستم و گریستم(1994)- مکتوب(1994)-کوه پنجم(1996)- کتاب راهنمای رزم آورنور(1997)-نامه های عاشقانه ی یک پیامبر(1997)- دومین مکتوب(1997)-ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد(1998)-شیطان و دوشیزه پریم(2000). و زهیر که در حال حاضر آخرین کتاب اوست که شخصیت اصلی خود نویسنده و زندگی اوست .
    ویرایش توسط kinshin : 06-22-2008 در ساعت 12:58 PM دلیل: کوچک بودن فونت

  7. #7
    Registered User frodo آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    نگارشها
    139

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    جان رجینالد تالکین



    جان رجینالد تالکین (John Reginald Tolkien) در سوم ژانویه 1892 در بلومفونتین آفریقای جنوبی به دنیا آمد. والدینش انگلیسی بودند و زمانی که تالکین سه ساله بود، به انگلستان بازگشتند.

    تالکین در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد به مدت 8 سال به تحصیل پرداخت. همان زمان با دوست دوران کودکیش "ایدث برات" ازدواج کرد که ثمره این ازدواج 4 فرزند بود. از سال 1925 تا 1959، 20 سال به عنوان استاد آنگلوساکسون و 14 سال به عنوان استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه محل تحصیلش به تدریس پرداخت.

    او در آغاز قصد داشت شاعر شود، اما به خاطر خلاقیتش در خلق زبان‌های تصویری به سمت داستان ‌نویسی روی آورد. شهرت وی به خاطر دو اثر "هابیت" (The Hobbit) و شاهکار حماسی "ارباب حلقه‌ها" (The Lord of the Rings) است. وی در جنگ جهانی اول در صف‌های نخست جبهه جنگیده است و آثاری که از جنگ در ذهنش مانده را می‌توان به خوبی در داستان‌هایش حس کرد. "کتاب داستان‌های گم‌شده" نخستین داستان او بود که درحال بیماری‌‏ و در زمان جنگ جهانی اول نگاشت.

    این نویسنده و محقق انگلیسی حس تخریب طبیعت به واسطه تکنولوژی جدید را به طور عمیقی در هر سه مجموعه ارباب حلقه‌ها به کار برده است. فردی به نام سارومان که تمامی درختان کهنسال اطراف قلعه‌اش را برای تامین سلاح برای لشکر جدیدش می‌سوزاند به واقع حس تالکین را در از بین رفتن طبیعت بیان می‌کند. وی از زمانی که در دانشگاه مشغول تحصیل بود، نوشتن آثاری چون "سر گاوین و شوالیه سبز" (1925) و "بیولوف: هیولاها و منتقدان" (1936 ) را آغاز کرد. وی نوشتن تریلوژی "ارباب حلقه‌ها" را زمانی شروع کرد که هنوز مشغول تحصیل بود. او در همان دوران نوشتن کتاب "هابیت" (1937) را نیز آغاز کرد که مقدمه‌ای برای ارباب حلقه‌ها باشد. شخصیت اصلی هابیت فردی است به نام "بیلبو بگینز" که از زندگی راحت و بی‌دغدغه خود دست شسته و به همراه "گندالف" جادوگر و گروهی "دوارف" حفره‌های گرم و نرم هابیتی‌اش را به قصد ماجراجویی ترک می‌کند. او در طول این سفر پرماجرا قابلیت‌هایی از خود نشان می‌دهد که خودش را نیز متعجب می‌کند.

    وقایع هابیت و ارباب حلقه‌ها در گذشته‌های دور و دوران اساطیر روی می‌دهد. نوشتن این تریلوژی یست و سه سال یعنی تا سال 1960 برای تالکین طول کشید. داستان این مجموعه در سه کتاب "یاران حلقه"(The Fellowship of the Ring) ، "دو برج"(The Two Towers) و "بازگشت شاه"(The Return of the King) رخ می‌دهد. داستان در حیطه جنگی است بین دو گروه خیر (فرودو، گندالف و ...) و شر (سارومان، سائرون) بر سر حلقه قدرت که می‌تواند موازنه‌ قدرت را در جهان به هم زند. هابیت و ارباب حلقه‌ها با قدرت تخیل شگفت‌آور نویسنده پایه و اساس بسیاری از آثار علمی- تخیلی در قرن بیستم بوده است. می‌توان رد پای تخیلات و افسانه‌های تالکینی را در آثار سینمایی چون "جنگ ستاره‌ها" نیز دید. لازم به ذکر است، ارباب حلقه‌ها در ابتدا قرار بود دنباله داستان کودکانه هابیت باشد، اما در روند نوشتن، فضایی تیره‌تر و جدی‌تر یافت و در نتیجه رده سنی مخاطبانش بالاتر رفت.

    تالکین از دوستان نزدیک "سی. اس. لوئیس" نویسنده "وقایع نارینا" و "دابلیو. اچ اودن" شاعر انگلیسی به شمار می‌رفت. به شدت تحت تاثیر ادبیات آنگلوساکسون، اسطوره‌‏شناسی آلمان، فولکلور فنلاند، کتاب مقدس و اسطوره‌‏شناسی یونان بود، به گونه‌‏ای که تاثیر آن‌ها را می‌‏توان در آثارش به وضوح مشاهده کرد. تالکین مشخصا به تاثیر اسطوره‌‏هایی همچون "هومر"، "ادیپیوس"، "کالوالا" و نیز "بیوولف" بر آثارش اشاره کرده است. بابل و مصر نیز از مکان‌‏های الهام‌بخش آثار وی به شمار می‌روند.

    وی از اساتید زبان‌‏شناسی بود که برای فرهنگ لغت آکسفورد نیز کار می‌‏کرد. تالکین علاقه وافری به ساختن زبان‌های علمی یا فراساخته داشت. او شاید تنها کسی باشد که 15 زبان ساخته است. با این وجود، توصیه او به کسانی که علاقمند به زبان بین‌المللی هستند، این است که: «از اسپرانتو پشتیبانی کنید.» وی در جایی گفته است که انگیزه او از نگارش کتاب‌های تخیلی‌اش (مانند ارباب حلقه‌ها) و به وجود آوردن میان‌زمین (Middle earth) این بوده است که زبان‌های فراساخته او در آن صحبت شود.

    تالکین در 2 سپتامبر 1973 درگذشت.

    در اواسط سال 2004 خانه تالکین به فروش گذاشته شد. منزل تالکین در شمال آکسفورد واقع شده جایى که وی هابیت را نوشته و نوشتن ارباب حلقه‌ها را آغاز کرده. این خانه به مدت 17 سال و از زمانى که تالکین استاد دانشگاه آکسفورد شد، محل اقامت این خانواده بوده و اتاقى دارد که اتاق مطالعه نویسنده بوده است. این خانه در یکى از محلات اعیان‌نشین شهر و محل س******************ت اعضاى دانشگاه آکسفورد است.

    از دیگر کتاب‌های وی می‌‏توان آثار زیر را نام برد‌:

    "سیلماریلون" [حماسه الف‌های عصر اول] (The Silmarillion)، " ماجراهای تام بامبادیل" (The Adeventures of Tom Bombadil)، "آن‌جا رفتم و بازگشتم"، سری تاریخی سرزمین میانه (The History of Middle Earth Series)، ترانه‌های بلریاند(The Lays of Beleriand) ، شکل دادن سرزمین میانه(The Shaping of Middle-Earth) ، راه گمشده و دیگر نوشته‌ها (The Lost Road and Other Writings)، "جاده همچنان ادامه دارد" (1967)، "خواننده تالکین" ( 1966) و "تالکین درباره تالکین" (1966(. نیز آثاری که پس از مرگ وی منتشر شدند‌: "نامه‌‏های پدر کریسمس" (1976)، "قصه‌‏های ناتمام" (Unfinished Tales- 1980)، "هیولا و منتقدین": مجموعه مقاله (1983)، "در باب ترجمه بیوولف" (1940)، "کتاب داستان‌‌‏های گمشده 1 و 2" (The Book of Lost Tales, Part 1,2- 1983,4)، "بازگشت سایه: تاریخ ارباب حلقه‌ها، قسمت اول"(The Return of the Shadow: The History of the Lord of the Rings, Part One)، "خیانت ایزنگارد: تاریخ ارباب حلقه‌ها، قسمت دوم"(The Treason of Isengard: The History of the Lord of the Rings, Part Two)، "جنگ حلقه: تاریخ ارباب حلقه‌ها، قسمت سوم" (The War of the Ring: The History of the Lord of the Rings, Part Three- 1990)، "سائرون شکست‌خورده: تاریخ ارباب حلقه‌ها، قسمت چهارم" (Sauron Defeated: The History of the Lord of the Rings, Part Four)، "حلقه مارگوت: بعد از سیلماریلیون قسمت اول: افسانه‌های آمان"(Morgoth''''s Ring: The Later Silmarillion, Part One : The Legends of Aman) ، "جنگ جواهرات: بعد از سیلماریلیون قسمت دوم: افسانه‌های بلریاند"(The War of the Jewels: The Later Silmarillion : Part Two : The Legends of Beleriand) و مردم سرزمین میانه. این کتاب‌ها را پسر وی بر اساس طرح‌های تالکین گردآوری کرده است.

  8. #8
    Registered User frodo آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    نگارشها
    139

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    زندگی نامه ی جی. کی. رولینگ ( خالق هری پاتر ) به روايت خودش


    شناختن نويسنده ی يك كتاب و آگاهی از پستی و بلندی‌های زندگيش برای هر خواننده‌ای ضروری است و می‌تواند شناخت عميق‌تری از كتاب و لايه‌های زيرين آن را به خواننده بدهد . آنچه در اين مقاله خواهيد خواند ، بخش‌هايی از زندگی جی. كی. رولينگ است كه به نظر خودش مهمتر بوده است .

    پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند . آنها در سن هجده سالگی در قطاری كه از ايستگاه كينگزكراس لندن به آبراث در اسكاتلند می‌رفت با هم آشنا شدند . در اين سفر ، پدر و مادرم هر دو به اسكاتلند می‌رفتند تا به "نيروی دريايی سلطنتی" ملحق شوند . مادر من در آن روز گفته بود كه سردش شده و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها يك سال بعد از اين ماجرا در سن نوزده سالگی ازدواج كردند .

    پدر و مادرم پس از خروج از نيروی دريايی ، به حومه ی بریستول در غرب انگلستان مهاجرت كردند . مادرم بيست ساله بود كه من به دنيا آمدم . من يك نوزاد تپل مپل بودم . توصيف "شبيه به توپی بادی كه كلاه‌های منگوله دار رنگارنگ پوشيده باشد" كه در كتاب سنگ جادو است ، در مورد عكس‌های كودكی من صدق می‌كند .

    خواهرم "دی" يك سال و يازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد دی قديمی‌ترين خاطره‌ ی من است يا لااقل قديمی‌ترين خاطره‌ای كه می‌توانم به ياد بياورم . من درآشپزخانه مشغول بازی كردن با يك تكه خمير بازی بودم و پدرم مرتب و با دستپاچگی از آشپزخانه به اتاقی می‌رفت كه مادرم در آن در حال وضع حمل بود و دوباره به آشپزخانه برمی‌گشت . من مطمئنم كه اين خاطره ساخته ی ذهنم نيست چون بعدا جزييات آن را با مادرم چك كردم . البته من يك تصوير واضح ديگر هم دارم كه ساخته ی ذهنم هست : قدم زنان دست در دست پدرم به اتاق خواب رفتيم . مادرم را ديدم كه با لباس خواب روی تخت در كنار خواهرم دراز كشيده . خواهرم لخت مادرزاد بود ، با موهای بلند ، لبخند بر لب و قيافه ی يك بچه ی پنج ساله !!! اگر چه اين تصوير عجيب و غريب ، نتيجه ی كنار هم چيدن تصورات غلط دوران كودكی بود ،‌ اما اينقدر واضح و روشن هست كه هر گاه به ياد به دنيا آمدن خواهرم می‌افتم ، اين تصوير به ذهنم می‌آيد .

    دی ، موهايی كاملاً سياه و چشمانی به رنگ قهوه‌ای تيره ــ همرنگ چشمان مادرم ــ داشت . (و هنوز هم دارد .) او مطمئنا از من خيلی زيباتر بود . (هنوز هم هست .) فكر می كنم برای جبران اين مشكل (زشت‌تر بودن من) بود كه والدينم به اين نتيجه رسيدند كه من حتما باهوشتر هستم . هر دوی ما از اين برچسب‌ها متنفر بوديم . من واقعا می‌خواستم كه كمتر به شكل يك توپ بادی كك مكی باشم و دی ـ‌ كه الان يك وكيل است ــ نيز به حق ناراحت بود كه كسی نمی‌فهميد او چيزی بيشتر از يك صورت خوشگل هست . اين موضوع باعث شد كه ما سه چهارم كودكی‌مان را به دعوا با هم بگذرانيم ، مثل دو گربه وحشی كه در يك قفس كوچك زندانی شده بودند . بالای ابروی دی جای يك زخم كوچك هنوز هم به چشم می‌خورد ؛ اين زخم متعلق به زمانی است كه من يك باتری به سمت او پرتاب كردم . البته من انتظار نداشتم كه باتری به او اصابت كند و فكر می‌كردم كه او جا خالی می‌دهد . (البته اين بهانه چيزی از عصبانيت مادرم كم نكرد ؛ من هرگز او را عصبانی‌تر از اين نديده بودم .)

    زمانی كه من چهار ساله بودم ، آن خانه ويلايی را ترك كرديم و به "وينتربورن" در حاشيه ی بريستول رفتيم . حالا ما در خانه‌ای پله‌دار زندگی می‌كرديم كه دارای يك ديوار مشترك [با خانه ی بغلی] بود . پله‌های اين خانه باعث شد كه من و دی نمايش "پرتگاه" را بارها و بارها در بالای پله‌ها اجرا كنيم : در اين نمايش يكی از ما از بالاترين پله آويزان می‌شد و دستهای ديگری را می‌گرفت و با استفاده از همه روشهای تطميع و تهديد به او التماس می‌كرد كه او را رها نكند تا اينكه سقوط می‌كرد و كشته می‌شد . اين بازی برای ما لذتی تمام‌نشدنی داشت . فكر می‌كنم آخرين باری كه اين بازی را آنجام داديم ، كريسمس دو سال پيش بود ؛ دختر نه ساله ی من كه اصلا از اين بازی خوشش نيامد .

    مدت زمان كوتاهی كه ما با هم دعوا نمی‌كرديم ،‌ دوستان خيلی خوبی بوديم . من قصه‌های زيادی برای او تعريف می‌كردم . معمولا ما اين داستانها را به شكل بازی اجرا می‌كرديم و هر يك نقش يكی از كاركترهای داستان را بازی می‌كرديم . وقتی من اين نمايشنامه‌های طولانی را ترتيب می‌دادم ، واقعا مستبد بودم ، اما دی اين موضوع را تحمل می‌كرد چون من معمولا نقشهای اصلی را به او می‌دادم .

    در اين خيابان جديد (وينتربورن) بچه‌های هم سن و سال ما زياد بودند . در ميان اين بچه‌ها برادر و خواهری بودند با نام خانوادگی "پاتر" . من هميشه از نام خانوادگی آنها خوشم می آمد و البته فاميلی خودم را خيلی دوست نداشتم ؛ متاسفانه كلمه ی رولينگ به آسانی دستمايه ی عبارت‌های مسخره می‌شد ، مانند : رولینگ پین (وردنه ؛ چوبی استوانه‌ای برای پهن كردن خمير) و رولینگ استون (نام يك گروه خواننده ی راك ان رول انگليسی در دهه ی شصت) و ... . به هر حال ، اين برادر از زمان انتشار كتابها ، مرتبا خود را "هری پاتر" معرفی می‌كند و مادر او نيز به خبرنگاران گفته كه من و او عادت داشتيم مانند جادوگران لباس بپوشيم . اين دو ادعا كذب می‌باشند . در واقع ، همه ی آنچه من از آنها به خاطر دارم ، اين است كه اين برادر يك دوچرخه ی مدل "چاپر" داشت كه در آن زمان مدل بسيار پرطرفداری بود و همچنين يادم هست كه او يك بار سنگی به طرف دی پرتاب كرد و من هم به همين خاطر با يك شمشير پلاستيكی محكم كوبيدم توی سرش . (معلومه كه فقط من اجازه داشتم به طرف دی چيزی پرتاب كنم !!!)

    من از مدرسه‌ام در وينتربورن واقعا لذت می‌بردم ، چون جای بسيار آرامی بود ؛ در آنجا به وفور كارهايی مانند سفال‌گری ، نقاشی و داستان سرايی انجام می‌داديم و اين فعاليتها كاملا مناسب حال من بود . اما والدين من هميشه آرزوی زندگی خارج از شهر را در سر داشتند و من نه ساله بودم كه برای آخرين بار اسباب‌كشی كرديم و به روستای كوچكی به نام "تاتشيل" در "ولز" رفتيم .

    اين نقل مكان با مرگ مادربزرگ محبوب من ــ كثلين ــ هم زمان شد . بعدها كه می‌خواستم قسمتی به اسمم اضافه كنم ، اسم او را انتخاب كردم . بی‌شك اين اولين مصيبت زندگی من تاثير منفی بر روی احساس من نسبت به مدرسه ی جديدم داشت و من از اين مدرسه اصلا خوشم نمی‌آمد . در تمام طول روز ما می‌بايست پشت ميزهای گرد ، رو به تخته سياه می‌نشستيم . بر روی هر ميز يك جا دواتی قديمی نصب شده بود . اما بر روی ميز من يك سوراخ ديگر هم وجود داشت ؛ ظاهرا پسری كه سال قبل پشت اين ميز می‌نشسته ، به دور از چشم معلم با نوك پرگار اين سوراخ را كنده بود . به نظر من اين دستاورد مهمی بود و من هم شروع به گشاد كردن اين سوراخ با نوك پرگارم كردم و هنگامی كه من آن كلاس را ترك كردم يك نفر به راحتی می‌توانست انگشت شستش را در آن بچرخاند .


    من در سن يازده سالگی به دبيرستان "وايدين" رفتم . در اين مدرسه بود كه من با "شان هريس" آشنا شدم . شان هريس همان شخصی است كه كتاب تالار اسرار به او تقديم شده و فورد آنجليا ــ ماشين آقای ويزلی ــ در اصل متعلق به او بود . او اولين نفر از دوستان من بود كه رانندگی ياد گرفت و آن ماشين سفيد و فيروزه‌ای برای من به معنی آزادی بود و اينكه ديگر مجبور نبودم مرتب از پدرم بخواهم كه با ماشين مرا برساند يا به دنبالم بيايد ، چون برای يك دختر نوجوان كه در روستا زندگی می‌كند ، اين موضوع ، بدترين مشكل است . تعدادی از شادترين خاطرات دوران نوجوانی من مربوط به زمانی است كه با ماشين شان با سرعت در تاريكی می‌رانديم . شان اولين كسی بود كه با او در مورد آرزوی نويسنده شدنم به طور جدی صحبت كردم و او هم تنها كسی بود كه فكر می‌كرد من حتما موفق می‌شوم و اين دلگرمی او برای من بسيار باارزشتر از چيزی بود كه در آن زمان به او می‌گفتم .

    بدترين حادثه ی دوران نوجوانی من مريض شدن مادرم بود . وقتی من پانزده ساله بودم . تشخيص دكترها مالتيپل اسكلوروسيس (ام اس) بود كه بيماری سيستم مركزی اعصاب است . اغلب اين بيماران دوره‌های بهبودی مقطعی دارند ، اما مادر من بدشانس بود و از زمان بيماريش به آرامی اما به طور مداوم بدتر می‌شد . به نظر من اكثر مردم در اعماق وجودشان احساس می‌كنند كه مادرانشان تباهی ناپذيرند ؛ بيماری لاعلاج مادرم برای من يك ضربه ی روحی شديد بود ، با وجود این كه آن زمان دقيقا درك نمی‌كردم كه معنی واقعی اين بيماری چيست .

    در سال ۱۹۸۳ من وارد دانشگاه "اگزتر" در سواحل جنوبی انگليس شدم . من با فشار والدينم به تحصيل در رشته ی فرانسه مشغول شدم و اين يك اشتباه محض بود . در نظر آنها رشته ی زبان انگليسی ــ رشته ی مورد علاقه من ــ مرا به جايی نمی‌رساند ، اما رشته ی فرانسه آينده‌دار بود ؛ اما من می‌بايست مقاومت می‌كردم و در رشته ی انگليسی ادامه تحصيل می‌دادم . علاوه بر بی علاقگی به اين رشته من مجبور بودم كه به عنوان قسمتی از تحصيلم يك سال را در پاريس زندگی كنم .

    پس از فارغ التحصيلی در لندن مشغول به كار شدم . طولانی‌ترين شغل من در تشكيلات «امنستی اينترنشنال» بود كه سازمانی بود كه با حركات ضد حقوق بشر در كل دنيا مبارزه می‌كرد . اما در سال ۱۹۹۰ من و دوست پسر سابقم تصميم گرفتيم به منچستر برويم . من بعد از يك هفته دنبال آپارتمان گشتن ،‌ در قطاری شلوغ و به تنهايی به لندن برمی‌گشتم كه ناگهان ايده ی هری پاتر به ذهنم خطور كرد .

    من از سن شش سالگی بی‌وقفه مطلب می‌نوشتم ، اما هيچ گاه از يك ايده اينقدر هيجان‌زده نشده بودم . از اينكه خودكار همراهم نبود ، شديدا ناخرسند بودم و خجالت می‌كشيدم كه از كسی خودكار قرض كنم . حالا می‌دانم كه اين موضوع به نفع من بود ، چون قطار تاخير داشت و من برای چهار ساعت تمام در مورد جزييات داستان فكر كردم و ريزه‌كاری‌های داستان در ذهن من می‌جوشيد و شكل می‌گرفتند ؛ پسری لاغر مردنی ،‌ عينكی و مو مشكی كه نمی‌دانست جادوگر است برای من واقعی و واقعی‌تر می‌شد . فكر می‌كنم اگر در آن زمان می‌خواستم از سرعت فكر كردنم بكاهم و آن جزييات را بر روی كاغذ بياورم بسياری از قلم می‌افتاد . (اگرچه هنوز هم بعضی وقت‌ها به فكر می‌افتم كه تا هنگام نوشتن داستانها چقدر از ايده‌هايی كه در آن سفر به ذهن من آمد را فراموش كردم .)

    همان روز عصر من شروع به نوشتن سنگ جادو كردم ، اگر چه آن نوشته‌ها هيچ شباهتی به نسخه ی نهايی كتاب ندارند . من به منچستر نقل مكان كردم و دست‌نوشته‌ها را نيز با خود بردم . اين نوشته‌ها هر روز حجيم‌تر می‌شد و داستان در هر جهت دور از ذهنی گسترش می‌يافت ؛ از جمله ايده‌هايی برای سالهای بعد هری در هاگوارتز . اما در ۳۰ دسامبر ۱۹۹۰ اتفاقی افتاد كه كه دنيای من و هری پاتر را برای هميشه تغيير داد : مرگ مادرم .

    دوران طاقت فرسايی بود . پدرم ، دی و من گيج و مبهوت بوديم . مادرم فقط چهل و پنج سال داشت و ما هرگز تصور نمی‌كرديم او به اين زودی و در اين سن از دنيا برود . (شايد چون جرات نمی‌كرديم به اين موضوع فكر كنيم .) حس می‌كردم سينه‌ام فشرده می‌شود ، مثل اينكه يك صفحه ی سنگی را به سينه‌ام فشار می‌دادند ،‌ در قلبم يك درد واقعی بود .

    نه ماه بعد از روی ناچاری به كشور پرتغال رفتم ، زيرا در آنجا در يك موسسه ی آموزش انگليسی شغلی پيدا كرده بودم . من اين بار نيز دست نوشته‌های هری پاتر كه همچنان در حال افزايش بود ، را با خودم بردم و اميدوار بودم كه ساعات كاری جديدم (بعدازظهر و عصر) اين امكان را به من بدهد كه به طور جدی‌تر نوشتن اين رمان را دنبال كنم . داستان رمان از زمان مرگ مادرم خيلی تغيير كرده بود . اكنون احساسات درونی هری در مورد پدر و مادر كشته شده‌اش بسيار عميق‌تر و واقعی‌تر بود . در همان هفته‌های اولی كه در پرتغال بودم فصل محبوب خودم را نوشتم : آيينه ی اريسد (آيینه ی نفاق انگيز) .

    من فكر می‌كردم وقتی از پرتغال برگردم ، يك كتاب كامل زير بغلم خواهد بود ، اما من چيزی بهتر با خود برگرداندم : دخترم جسيكا . من با يك مرد پرتغالی آشنا شدم و ازدواج كردم . گرچه اين ازدواج موفق نبود ، اما بهترين هديه ی زندگی را به من بخشيد . كريسمس ۱۹۹۴ من و جسيكا وارد شهر اندينبرا (ادينبورگ) ــ محل زندگی خواهرم ــ شديم .

    من تصميم داشتم كه همچنان تدريس كنم و می‌دانستم كه بايد كتاب را بزودی تمام كنم ، وگرنه هرگز نمی‌توانستم آن را به پايان ببرم . تدريس تمام وقت با كارهايی مانند برنامه‌ريزی آموزشی ، تصحيح اوراق و رسيدگی دست تنها به يك دختر كوچك ، اصلا وقت آزادی برای من باقی نمی‌گذاشت . بنابراين من بی‌امان و ديوانه‌وار نوشتم و مصمم بودم كه كتاب را تمام كنم تا بتوانم از كسی بخواهم آن را منتشر كند . هر گاه كه جسی در كالسكه به خواب می‌رفت ، به سرعت به نزديكترين كافی شاپ می‌رفتم و با سرعت تمام می‌نوشتم . تقريبا هر روز عصر می‌نوشتم . و بعد همه ی نوشته‌ها را خودم تايپ می‌كردم . بعضی وقتها با وجود همه ی علاقه و دلبستگی ای كه به كتاب داشتم ، از آن متنفر می‌شدم .

    عاقبت كتاب به پايان رسيد . سه فصل اول را در يك پوشه ی پلاستيكی شكيل گذاشتم و برای يك مشاور انتشاراتی فرستادم . او نيز پوشه را به سرعت پس فرستاد ، فكر كنم همان روزی كه به دستش رسيده بود ،‌ آن را پس فرستاد . دومين مشاور انتشاراتی در يك نامه‌ جواب من را داد و از من خواست تا بقيه ی داستان را ببيند . اين نامه ی دو جمله‌ای واقعا بهترين نامه‌ای بود كه در طول زندگيم به دستم رسيده بود .

    يك سال طول كشيد تا مشاور انتشاراتی جديد من ، كريستوفر ،‌ شركت انتشاراتی پيدا كرد . شركتهای انتشاراتی بسياری داستان را رد كردند و چاپ نكردند . تا اينكه عاقبت در آگوست ۱۹۹۶ كريستوفر به من زنگ زد و گفت كه انتشارات "بلومزبری" پيشنهادی دارند . من نمی‌توانستم چيزی را كه می‌شنيدم ، باور كنم . مثل احمق‌ها از او پرسيدم : «منظورت اينه كه ميخوان كتاب رو چاپ كنن ؟» و او جواب داد : «البته كه می‌خوان كتاب رو چاپ كنن .» بعد از اينكه گوشی را گذاشتم ، جيغ بلندی كشيدم و به هوا پريدم . جسيكا كه در صندلی بلندش نشسته بود و با لذت چايی می‌خورد ، با چشمانی وحشت زده به من نگاه می‌كرد .



    منبع : سایت رسمی جی. کی. رولینگ

  9. #9
    Registered User gafaneh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    نگارشها
    73

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)

    نقل قول نوشته اصلی توسط Enigmatic نمایش پست ها




    احمد محمود (عطا) داستان نويس نامدار ايراني در چهارم دي ماه 1310 در اهواز به دنيا آمد و دوران ابتدايي تحصيلاتش را در همان شهر به پايان برد.
    محمود در ابتدا به نوشتن داستان‌‏هاي كوتاه گرايش پيدا كرد و تا پيش از انتشار رمان معروف خود « همسايه ها» اورا بيشتر نويسنده داستان‌‏هاي كوتاه مي دانستند. «مول» 1338، « دريا هنوز آرام است » 1339 ،« بيهودگي» 1341،« زائري زير باران» 7- 1346،« پسرك بومي» و« غريبه ها» 1350 نام مجموعه داستان هايي است كه او پيش از نخستين رمانش منتشر كرده بود.
    پس از خلق رمان « همسايه ها» در سال 1353، اگر چه هم‌‏چنان داستان كوتاه مي نوشت ، اما بايد گفت او را بيشتر با عنوان رمان نويسي نامدار در عرصه ادبيات مي شناختند .
    محمود پس از انتشار رمان‌‏هاي« همسايه ها» ، «داستان يك شهر» 60- 1358 ، و« زمين سوخته» 1361( 1367)، مجموعه داستان‌‏هايي به نام هاي« ديدار» 1369، « قصه آشنا» 1370 منتشر كرد .
    محمود در سال 1376 ترجمه رماني با عنوان « آدم زنده» از يك نويسنده عراقي را منتشر كرد و در سال 1379 آخرين اثر خود يعني رمان « درخت انجير معابد» را در دو جلد روانه بازار كتاب كرد.
    درون مايه بيشتر آثاراو نگاهي انساني به اجتماع و بيان زندگي مردم و دردهاي آن‌‏هاست. زباني استوار و بياني ساده و رك گويي را مي توان از خصوصيات ديگرآثار محمود دانست كه در رمان‌‏هاي او بيشتر به چشم مي خورد.
    زندگي و علاقه محمود به جنوب و بيان زندگي مردم آن در آثارش خصوصيتي است كه باعث شد عده اي او را راوي جنوب بنامند.
    محمود در دوره اي از زندگي نيز به سياست روي آورد ومدتي را نيز به همين دليل در تبعيد به سر برد اما هيچ وقت يك مرد سياسي نشد و در عرصه سياست باقي نماند.
    اين نويسنده برجسته به دليل بيماري تنگي نفس روز جمعه 12 مهرماه 1381 پيش از تمام كردن آخرين اثر خود با عنوان « مرد خاكستري » در تهران درگذشت.

    به همت دختر و پسر احمد محمود، دست نوشته هاي احمد محمود گرد آوري مي‌‏شود.
    "سارك اعطا" دختر احمد محمود با بيان اين مطلب به خبر نگار ادبي ايلنا گفت: دست نوشته هايي از پدرم به صورت پراكنده باقي مانده است كه همراه با برادرم در حال جمع آوري و منظم كردن آن‌‏ها هستيم و سعي داريم بعد از گردآوري و تدوين در صورتي كه ممكن شد آن‌‏ها را منتشر كنيم.
    وي گفت: بخشي از اين دست نوشته ها به خاطرات پدر مربوط مي‌‏شود كه آن‌‏ها را درسال‌‏هاي مختلف به صورت پراكنده نوشته است.
    به گفته وي، در ميان اين دست نوشته ها تعدادي نامه نيز وجود دارد كه شامل مكاتبات پدر با ديگر نويسندگان هم عصر خودش است.
    سارك اعطا تصريح كرد : در ضمن يادداشت‌‏هايي هم از پدرم باقي مانده است كه در آن‌‏ها به بررسي داستان و داستان نويسي پرداخته است .البته اين نظرات و بررسي ها به صورت پراكنده هستند اما من فكر مي كنم مي توان آن‌‏ها را به صورت منظم و در يك كتاب جدا گانه منتشر كرد .
    وي در پايان اضافه كرد: در صورت تحقق اين امر, سعي مي كنيم آنه‌‏ا را در كتابي به همراه زندگي نامه احمد محمود منتشر كنيم.


    همسايه ها:
    این رمان در سال ۱۳۵۳چاپ و در زمان محمدرضا شاه و بعد انقلاب اسلامی ممنوع چاپ اعلام شد.

    بهمن مقصدلو فيلمي از زندگي اين نويسنده ساخته است. فيلم که "احمد محمود نويسنده انسانگرا"عنوان دارد، سه ماه قبل از مرگ اين نويسنده ايرانی درخانه اش در نارمک تهران فيلمبرداری شده است و او با بيانی صميمی و تاثير گذار از دوران کودکی و تنگدستی خانواده، تحصيلات ناتمام و از فعاليتهای سياسی و بازداشت شدن هايش در دوران جوانی می گويد در حاليکه آخرين روزهای زندگی او را، در لرزش دستهايش در سيگار کشيدن های مداوم و در ناتوانی او در قدم از قدم برداشتنش در فيلم شاهديم
    دوست عزیز ضمن تشکر بعد از خواندن معرفی خوب شما از نویسنده بزرگ کشورمان که نویسنده محبوب ایرانی من هم هست دو نکته به نظرم رسید که اضافه کنم.
    اول اینکه در معرفی یکی از زیباترین رمانهای احمد محمود از قلم افتاده است رمان «مدارصفر درجه» که وقایع آن همان علایق همیشگی احمد محمود یعنی جنوب و فضای سیاست زده هست ولی اینبار مربوط به زمان انقلاب به دوستانی که «همسایه ها» را خوانده اند پیشنهاد می کنم بعد از آن «مدارصفر درجه» را بخوانند چون «همسایه ها» شرح زندگی مردم جنوب هست در زمان ملی شدن نفت و «مدار صفر درجه» شرح زندگی آنها در زمان انقلاب
    نکته دوم اینکه کتاب « درخت انجیر معابد» آخرین رمان چاپ شده ایشان است ولی این کتاب اولین رمانی هست که ایشان نوشته اند و آنرا در سالهای تبعیدشان در زمان پهلوی پیش از نوشتن «همسایه ها» تحریر کرده اند.
    ویرایش توسط gafaneh : 04-02-2008 در ساعت 06:32 PM

  10. #10
    tensho
    Guest

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    سر آرتور چارلز کلارک



    سر آرتور چارلز کلارک نویسنده و مخترع انگلیسی در ۱۶ دسامبر سال ۱۹۱۷ در ماینهد در سامرست انگلستان متولد شد. او بیشتر با رمان علمی-تخیلی معروفش، ۲۰۰۱ ادیسه‌ی فضایی و همکاری با استانلی کوبریک در ساخت فیلمی به همین نام شناخته شده‌است. کلارک آخرین عضو باقی مانده از گروهی است که زمانی به سه غول علمی-تخیلی مشهور بودند. دو عضو دیگر این گروه که در قید حیات نیستند عبارتند از: آیزاک آسیموف و رابرت هاین‌لاین.




    زندگی نامه
    تولد و سال‌های نخست زندگی

    آرتور سی کلارک، کلارک در ارتش علمی-تخیلیکلارک در ماینهد، در سامرست انگلستان متولد شد. در دوران کودکی از خیره شدن به ستارگان لذت می‌برد، و مجله‌های قدیمی علمی-تخیلی آمریکایی را می‌خواند.در سال ۱۹۳۶ بعد از اتمام دبیرستان به لندن رفت و به عنوان مامور حسابرسی در بخش خزانه‌داری اداره‌ی آموزش مشغول به کار شد. در جنگ جهانی دوم به عنوان متخصص رادار مشغول به کار شد و درجه‌ی ستوانی نیروی هوایی را دریافت کرد. تنها رمان غیر تخیلی او که مسیر فرود نام دارد، مربوط به دوران خدمت او در ارتش است.

    تحصیلات
    بعد از جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۸ به کالج کینگ لندن وارد شد و مدارک درجه اول در فیزیک و ریاضی اخذ کرد. علاقه او به مرزهای دانش بشری از همان دوران آشکار بود. او در سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۷ و ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳، رییس انجمن میان سیاره‌ای بریتانیا بود. مهمترین عملکرد او در این انجمن، ارایه‌ی ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی بود. او فکر می‌کرد این ماهواره‌ها بهترین گزینه برای ارتباطات مخابراتی هستند. این ایده ابتدا در سال ۱۹۴۶ در نشریه درون سازمانی همان انجمن منتشر شد و در اکتبر همان سال در نشریه دنیای بی‌سیم به چاپ رسید. کلارک چندین کتاب غیرداستانی نوشته و در آنها به شرح جزییات فنی و تأثیرات اجتماعی سفرهای فضایی پرداخته. مهم‌ترین این آثار اکتشاف فضا (۱۹۵۱) و نوید فضا (۱۹۶۸) هستند.

    دوران نویسندگی
    اولین داستان علمی-تخیلی او که منتشر شد، روزنه (Loophole) نام داشت. این داستان در آوریل ۱۹۴۶ در مجله‌ی داستان‌های حیرت انگیز علمی-تخیلی به چاپ رسید. اما اولین داستان علمی-تخیلی که فروخت، گروه نجات بود که در می‌سال ۱۹۴۶ در همان مجله به چاپ رسید. در سالهای اولیه نویسندگی‌اش، سه بار از نام مستعار چارلز ویلیس و یک بار از نام مستعار ای. جی. اوبرین استفاده کرد. داستان‌هایی که با استفاده از این اسامی مستعار نوشته، بین سالهای ۱۹۴۷ و ۱۹۵۱ در مجله‌های انگلیسی به چاپ رسیدند.

    کلارک مدت کوتاهی ویراستار مجله‌ی گزیده‌های علم بود.اما از سال ۱۹۵۱ به طور تمام وقت به نوشتن پرداخت. کلارک درسال ۱۹۵۱ داستان کوتاه نگهبان را برای شرکت در مسابقه‌ای که از طرف BBC برگزار شده بود نوشت. اگرچه داستان برای مسابقه پذیرفته نشد، اما بر نحوه‌ی نگارش و سمت و سوی زندگی حرفه‌ای کلارک تاثیر گذاشت. داستان درباره‌ی کشف ابزاری است که نژادی قدیمی و پیشرفته میلیونها سال قبل آن را ساخته‌اند. این شی، تک‌سنگی است که در ماه کار گذشته شده. سنگ نوعی جعبه‌ی اسرار است. در این داستان مفاهیمی معنوی مطرح می‌شوند، که بعدها در بسیاری دیگر از داستان‌های کلارک دیده می‌شوند. می‌توان گفت این پرداخت به معنویت، یک نوع دغدغه‌ی خاطر برای کلارک بوده و تقریباً در تمام آثارش نمود می‌یابد. زاویه‌ی دید کلارک نسبت به امور ماورایی، رها از قید و بند مذاهب خاص است و در برگیرنده‌ی نگرش خاص خود کلارک است. شاید هم بتوان گفت کمی متأثر از عرفان شرق دور است. به هر حال این داستان که بعدها ادیسه فضایی ۲۰۰۱ و دنباله‌های آن از روی آن نوشته شدند، نقطه‌ی آغاز تغییر سبک نوشته‌های کلارک بود.

    در کتاب نمودی از آینده (Profiles of Future) او نمای کلی جامعه‌ی آینده را تصویر کرده‌است و در همین کتاب است که سه قانون مشهورش را بیان کرده‌است.

    در سال ۱۹۶۴ همکاری را با استنلی کوبریک برای ساخت فیملی بر اساس ادیسه ۲۰۰۱ آغاز کرد. او و استانلی کوبریک برای ساخت این فیلم، جایزه‌ی اسکار دریافت کرده‌اند.

    ازدواج
    او در سال ژوئن سال ۱۹۵۳ با ماریلین میفیلد ازدواج کرد و در دسامبر همان سال هم از همسرش جدا شد. او در این باره گفته‌است: «ازدواج من از همان ابتدا نامناسب بود. این بهترین دلیلی است که نشان می‌دهد، من اهل ازدواج نیستم، اما من فکر میکنم هر شخصی باید حتماً یکبار ازدواج کند.»

    مهاجرت به سری لانکا

    آرتور سی کلارک سخت‌نویسعلمی-تخیلیاو اولین بار در سال ۱۹۵۴ به کلمبو سریلانکا رفت. در سال ۱۹۵۴ توجه کلارک از فضا به سمت دریا معطوف شد. او گفته‌است: «حالا می‌فهمم که علاقه‌ی من به فضانوردی بود که مرا به سوی اقیانوس هدایت کرد. در هر دوی آنها اکتشاف هست، اما این تنها دلیل نیست. هنگامی که اولین تجهیزات غواسی در اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰ به بازار آمد، من ناگهان متوجه شدم، راهی آسان و ارزان برای تجربه کردن شگفت‌انگیزترین جنبه‌ی پروازهای فضایی وجود دارد و آن شگفت‌انگیزترین جنبه، بی‌وزنی است.»

    کلارک در سال ۱۹۵۶ به کلمبو در سریلانکا مهاجرت کرد و از آن زمان تا کنون در آنجا اقامت دارد. کلارک هم شهروند انگلستان است و هم شهروند سریلانکا.

    او در سریلانکا به اکتشافات زیر دریا رفته و عضو کلوپ اکتشافات زیر دریا نیز بوده‌است.

    در حال حاضر کلارک مبتلا به سندرم پست پلیو است و همیشه در صندلی چرخ‌دار نشته‌است و جز برای چند ثانیه قادر به ایستادن نیست.

    سابقه‌ی نگارش
    اولین داستان‌های کلارک بسیار علمی-تخیلی هستند و می‌توان آنها را علمی-تخیلی سخت طبقه‌بندی کرد. اکثراً ساخت‌یافته هستند و معمولا حول یک مساله‌ی علمی شکل گرفته‌اند و با شوکی خاتمه می‌یابند. اولین رمان‌هایی که نوشت در سال ۱۹۵۱ منتشر شدند. این دو رمان عبارتند از سرآغازی بر فضا [1] و شن‌زارهای مریخ. مشکل این دو رمان این بود که، هر دوی آنها نثری خشک داشتند. داستان‌های بعدی کلارک از این لحاظ بهتر بودند، اما او هرگز نتوانست به طور کامل بر خشکی نثرش غلبه کند.

    می‌توان گفت ، این دو اثر نگاهی خوش‌بینانه نسبت به آینده‌ی علم بشری هستند. رمان بعدی او که جزیره‌ای در آسمان نام داشت نیز از همین الگو تبعیت می‌کرد. داستان درباره پسری است که در یک ایستگاه فضایی مدارگرد زندگی می‌کند.

    در مجموعه داستان کوتاه سفر اکتشافی به زمین، نوعی نگرش جدید دیده می‌شود. این مجموعه در سال ۱۹۵۳ منتشر شده‌است. داستان نگهبان نیز در همین مجموعه به چاپ رسیده‌است. همانطور که گفته شد، داستان نگهبان راه را برای ورود عناصر اسرارآمیز و ماورایی به داستان‌های کلارک باز کرد. داستان‌های شهر و ستارگان (۱۹۵۶) و پایان طفولیت نمونه‌هایی هستند که نمایانگر دغدغده‌ها و اندیشه‌های ماورایی کلارک هستند. آرتور سی. کلارک یک نویسنده‌ی علمی-تخیلی سخت به شمار می‌آید و به نوشته دایره‌المعارف علمی-تخیلی با داستان نگهبان، برای نخستین بار تناقضی درباره اندیشه‌های کلارک آشکار می‌شود. کلارک نویسنده‌ای که بیش از تمام نویسندگان علمی-تخیلی به داشتن معلومات و دانش تکنیکی مشهور است، به شدت مجذوب متافیزیک و امور اسرارآمیز است. کلارک مردی که در دنیای علمی-تخیلی عقایدش، نمایانگر اعتقاد خوش‌بینانه او به بلندپروازی روح انسان است و این ایده که چیزی وجود ندارد که بشریت از پس آن برنیاید، متعلق به اوست، بیشتر به خاطر ارایه‌ی تصویری از بشریت، که در کنار تمدن کهن بیگانه و فرزانگی و دانش نژادی ناشناخته، کودکی بیش نیست، شناخته شده‌است. شاید این نژاد فرزانه و پیشرفته‌ی بیگانه نزدیک ترین چیز به مفهوم مذهبی خدا باشد. اعتقادات فرویدی بر این است که بشریت ناشاد است و همیشه به دنبال پدری گمشده می‌گردد و می‌توان گفت این تلاش برای جایگزین کردن این پدر، در برخی نوشته‌های علمی تخیلی، بسیار نمایان است. چنین درون‌مایه‌ای را می‌توان در داستان نگهبان مشاهده کرد.

    شهر و ستارگان از دید برخی منتقدان به یادماندنی‌ترین اثر کلارک است. پایان طفولیت نیز از دیگر آثار به یادماندنی و تاثیرگذار کلارک به شمار می‌رود.

    روشنایی زمین را در سال ۱۹۵۱، به سوی فردا در سال ۱۹۵۶، اعماق سال ۱۹۵۴، سوی دیگر آسمان سال ۱۹۵۸، ریزش غبار ماه سال ۱۹۶۱، داستان‌های ده دنیا سال ۱۹۶۲، جزیره‌ی دلفین سال ۱۹۶۳ و مسیر فرود در سال ۱۹۶۳ منتشر شدند.

    داستان کوتاه ستاره برنده‌ی جایزه‌ی هوگو شده‌است. ستاره داستان تبدیل شدن یک ستاره به ابرنواختر و نابود شدن تمدن سیاره‌ای است که حول آن ستاره می‌گردد. این ستاره همان ستاره‌ای است بشارت‌دهنده‌ی تولد عیسی مسیح شد. در سال‌های دهه ۱۹۶۰ کلارک، بیشتر وقت خود را صرف نگارش داستان‌های غیرتخیلی کرد. بیشتر این کتابها درباره اکتشافات زیردریا بودند. او به غواصی و کشف شگفتی‌های زیر دریا علاقمند بود، و این یکی از دلایل سکونت او در سریلانکا بود. ملاقات با مدوزا در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه‌ی نبیولا شد. بعد از انشار ادیسه ۲۰۰۱ او بسیار مشهور شد و چند سال بعد از آن قراردادی بست که سه داستان بلند دیگر بنویسد و طبق این قرارداد مبلغی دریافت کرد که تا آن زمان برای انتشار هیچ داستانی پرداخت نشده بود. این سه داستان، ملاقات با راما (۱۹۷۳)، امپراتوری زمین: فانتزی عشق و نفاق (۱۹۷۵) و فواره‌های بهشت (۱۹۷۹) بودند. هر سه کتاب، در سال انتشارشان پرفروش‌ترین شدند. فواره‌های بهشت برنده‌ی جایزه‌ی هوگوی بهترین داستان در سال ۱۹۸۰ شده‌است.

    ادیسه ۲۰۱۰ را که ادامه‌ی ادیسه ۲۰۰۱ بود در سال ۱۹۸۲ منتشر ساخت. ۲۰۶۱: ادیسه‌ی سه، که ادامه‌ی ادیسه‌ی ۲۰۱۰ بود در سال ۱۹۸۸ منتشر شد و داستان همچنان ناتمام به نظر می‌رسید. در سال‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ کلارک به بیماری مبتلا شد که سیستم عصبی او را به تدریج تحت تأثیر قرار می‌داد، اما به فعالیت‌هایش ادامه داد.

    اما بیماری به این معنی بود که بسیاری از کارهای او باید به صورت اشتراکی انجام می‌شد. این امر تاحدودی باعث ناامیدی منتقدان شد. کلارک سه داستان در ادامه‌ی ملاقات با راما نوشته‌است و در هر سه‌ی آنها با جنتری لی همکاری کرده‌است. در این داستان‌ها ایده‌ی اصلی از کلارک و پرداخت داستان با جنتری لی بوده‌است. راما دو درسال ۱۹۸۹، باغ راما در سال ۱۹۹۱ و راز راما در سال ۱۹۹۳ منتشر شدند. نحوه‌ی نگارش لی متفاوت از کلارک است و این نکته در مجموعه‌ی راما به وضوح قابل مشاهده‌است.

    آخرین اثر کلارک که هنوز منتشر نشده آخرین قضیه نام دارد که کلارک آن را همراه استفن بکستر می‌نویسد.

    افتخارات

    آرتور سی کلارکدر سال ۲۰۰۰ از سوی ملکه‌ی انگلستان لقب شهسوار پادشاهی انگلستان با خطاب سر به او اعطا شد. اما به دلیل وضعیت جسمانی نتوانست به انگلستان سفر کند تا شخصاً آن را از ملکه دریافت کند.

    یک سیارک به افتخار او، کلارک ۴۹۲۳ نام‌گذاری شده‌است. آثار او چندین بار برنده‌ی جوایز مختلف شده‌اند، از جمله جایزه‌ی اسکار برای فیلم ۲۰۰۱ ادیسه‌ی فضایی همراه استنلی کوبریک.

    نقل قول‌ها
    «هر فن‌آوری که به حدی از پیشرفت رسیده باشد، از جادو غیر قابل تشخیص است.»
    «حقیقت همیشه عجیب‌تر از هر چیزی است.»
    «تنها راه برای کشف مرزهای ممکن، این است که جرات کنیم قدری آنها را پشت سر گذاشته و به طرف ناممکن پیش برویم.»
    «هنگامیکه دانشمندی معروف و سالخورده بگوید چیزی امکان‌پذیر است، می‌توان احتمال داد حق با اوست. اما هنگامیکه بگوید چیزی غیرممکن است، به احتمال قریب به یقین اشتباه می‌کند.»
    «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم در جهان تنها هستیم، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها نیستیم. در مورد هر دو ایده، یک جای کار می‌لنگد.»
    «چقدر نام زمین برای این سیاره نامناسب است، وقتی به وضوح می‌توان دید که این سیاره اقیانوس است.»
    درباره‌ی یوفو (UFO): «آنها چیزی درباره حیات هوشمند فرازمینی به ما نمی‌گویند، بلکه ثابت می‌کنند تعدادشان روی زمین چقدر کم است.»
    درباره‌ی پیشتازان فضا: «پیشتازان فضا که در چنان روزگاری در تاریخ بشری ظاهر شد، دورنمای تمدن‌های فضایی دوردست را بسیار عامه‌پسند ساخت. قسمت بعد از قسمت، تصور رویارویی با تمدن‌های بیگانه و احترام گذاردن به تمامی اشکال حیات را که آن زمان هیچ محبوبیتی میان مردم نداشت، ارتقاء بخشید. این‌کار را هم بدون وعظ و خطابه و با حس شوخ‌طبعی همیشگی انجام داد.»
    آثار
    سرآغاز فضا (۱۹۵۱)
    شن‌زارهای مریخ (۱۹۵۱)
    جزیره‌ای در آسمان (۱۹۵۲)
    در برابر سقوط شب (۱۹۵۳)
    پایان طفولیت(۱۹۵۳)
    روشنایی زمین (۱۹۵۵)
    شهر و ستارگان (۱۹۵۶)
    اعماق (۱۹۵۷)
    ریزش غبار ماه (۱۹۶۱)
    جزیره دلفین (۱۹۶۳)
    مسیر فرود (۱۹۶۳)
    ۲۰۰۱ ادیسه‌ی فضایی (۱۹۶۸)
    شیر کماری و در برار سقوط شب (۱۹۶۸)
    ملاقات با راما (۱۹۷۳)
    امپراطوری زمین(۱۹۷۵)
    فواره‌های بهشت (۱۹۷۹)
    ۲۰۱۰ ادیسه دو (۱۹۸۲)
    نغمه‌های زمین دوردست (۱۹۸۶)
    ۲۰۶۱ ادیسه ۳ (۱۹۸۸)
    ملاقات با مدوزا(۱۹۸۸)
    گهواره (۱۹۸۸ اشتراکی با جنتری لی)
    راما ۲ (۱۹۸۸ اشتراکی با جنتری لی)
    آنسوی سقوط شب (۱۹۹۰ اشتراکی با گرگوری بنفورد)
    روحی از گرندبکس (۱۹۹۰)
    باغ راما (۱۹۹۱ اشتراکی با جنتری لی)
    راز راما (۱۹۹۳ اشتراکی با جنتری لی)
    پتک خدا (۱۹۹۳)
    ریشتر ۱۰ (۱۹۹۶ اشتراکی با مایک مک‌کوی)
    ۳۰۰۱ ادیسه پایانی (۱۹۹۷)
    ماشه (۱۹۹۶ اشتراکی با مایکل پی‌کیوب)
    پرتو روزهای دیگر (۲۰۰۰ اشتراکی با استفان بکستر)
    چشم زمان (۲۰۰۴ اشتراکی با استفان بکستر)
    توفان خورشیدی (۲۰۰۵ اشتراکی با استفان بکستر)
    [ویرایش] آثار این نویسنده به فارسی
    آیا فردا؛ هوشنگ غیاثی‌نژاد؛ پاسارگاد؛۱۳۷۰
    امپراتوری زمین؛ محمد قصاع؛ آبنوس؛ ۱۳۷۳
    انسان و فضا؛ کریم امامی؛ روزن؛ ۱۳۴۹
    بازی بزرگ؛ کامبیز میرفلاح؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۳
    باغ راما؛ ناصر بلیغ؛ نقطه؛ [بی‌تا.]
    پایان طفولیت؛ رسول وطن‌دوست؛ [بی‌نا.]؛ ۱۳۶۲
    پایان کودکی؛ جهانگیر بیگلری؛ چکامه؛ ۱۳۶۲
    پرتوی روزهای دیگر؛ محمد قصاع؛ البرز-پیکان؛ ۱۳۸۲
    جزیره‌هایی در آسمان؛ محمد قصاع؛ کیوان؛ ۱۳۷۸
    چشمه‌های بهشت؛ محمد قصاع؛ افق؛ ۱۳۸۱
    ۲۰۱۰، اودیسه‌ی دو؛ رضا فاضل؛ سروش؛ ۱۳۷۴
    ۲۰۶۱، اودیسه‌ی سه؛ پرویز قوامی؛ سروش؛ ۱۳۷۹
    ۲۰۶۱، اودیسه‌ی سه؛ رضا فاضل؛ فاخته؛ ۱۳۷۲
    راز راما؛ ناصر بلیغ؛ نقطه؛ ۱۳۷۷
    راز کیهان (۲۰۰۱، اودیسه‌ی فضایی)؛ پرویز دوایی؛ کتاب‌های جیبی- فرانکلین؛ ۱۳۴۸
    راز کیهان؛ پرویز دوایی؛ جیبی؛ ۱۳۵۴
    راز کیهان(۲)؛ هوشنگ غیاثی‌نژاد؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۴
    رامای دو؛ ناصر بلیغ؛ نقطه؛ [بی‌تا.]
    رامای دو؛ عبداالله نورایی؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۷
    روح سرگردان؛ محمد قصاع؛ آبنوس؛ ۱۳۷۳
    روحی از گرندبنکس؛ محمد عمادی؛ هرم؛ ۱۳۷۱
    روشنایی زمین؛ مهوش مجذوب ؛ کتابِ روز؛ ۱۳۸۰
    ریزشِ غبارِ ماه؛ هوشنگ غیاثی‌نژاد؛ پاسارگاد؛ ۱۳۶۳
    ریشتر ده؛ محمد قصاع؛ پیکان؛ ۱۳۷۷
    زمین‌اَفروز؛ هوشنگ غیاثی‌نژاد؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۳
    سفر اکتشافی به زمین؛ محمد قصاع؛ افق؛ ۱۳۷۵
    ۳۰۰۱، آخرین اودیسه؛ پیمان اسماعیلیان؛ نقطه؛ ۱۳۷۷
    شهر و ستارگان؛ محمدرضا عمادی؛ هرم؛ ۱۳۷۱
    عملیات آخر: تالاسا؛ پیمان اسماعیلیان؛ افق؛ ۱۳۸۱
    مسابقات تسلیحاتی؛ کامبیز میر فلاح؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۳
    ملاقات با راما؛ محمد قصاع؛ افق؛ ۱۳۷۶
    ملاقات با عروس دریایی؛ رضا فاضل؛ فرزان؛ ۱۳۷۸
    ملاقات در سپیده‌دم؛ کامبیز میرفلاح؛ پاسارگاد؛ ۱۳۷۳
    میعاد با راما؛ هرمز حبیبی اصفهانی؛ نقطه؛ ۱۳۷۲
    نور زمین؛ محمد قصاع؛ افق؛

  11. #11
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : [فارسى] انجمن کتاب دوستان مقیم بهشت (نقد و بررسى‌)

    نقل قول نوشته اصلی توسط gafaneh نمایش پست ها
    دوست عزیز ضمن تشکر بعد از خواندن معرفی خوب شما از نویسنده بزرگ کشورمان که نویسنده محبوب ایرانی من هم هست دو نکته به نظرم رسید که اضافه کنم.
    اول اینکه در معرفی یکی از زیباترین رمانهای احمد محمود از قلم افتاده است رمان «مدارصفر درجه» که وقایع آن همان علایق همیشگی احمد محمود یعنی جنوب و فضای سیاست زده هست ولی اینبار مربوط به زمان انقلاب به دوستانی که «همسایه ها» را خوانده اند پیشنهاد می کنم بعد از آن «مدارصفر درجه» را بخوانند چون «همسایه ها» شرح زندگی مردم جنوب هست در زمان ملی شدن نفت و «مدار صفر درجه» شرح زندگی آنها در زمان انقلاب
    نکته دوم اینکه کتاب « درخت انجیر معابد» آخرین رمان چاپ شده ایشان است ولی این کتاب اولین رمانی هست که ایشان نوشته اند و آنرا در سالهای تبعیدشان در زمان پهلوی پیش از نوشتن «همسایه ها» تحریر کرده اند.

    متشكرم از اطلاعات كه دادي;)

  12. #12
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان



    اميل زولا ، رمان نويس و مقاله نويس تاثيرگذار فرانسوي شاخص ترين چهره مکتب ناتوراليسم و چهره اي مهم در آزاديخواهي سياسي فرانسه است.
    وي دوم آوريل سال 1840 از پدري ايتاليايي و مادري فرانسوي در پاريس زاده شد و کودکي را در شهر آکس در جنوب فرانسه گذراند.
    در 7 سالگي پدر را از دست داد و تا 12 سالگي در شبانه روزي و سپس دبيرستان شهر آکس به تحصيل پرداخت و در آنجا با سزان آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستي شدند و در سال 1858 شهر آکس را ترک کردند و در پاريس اقامت گزيدند.

    اميل پس از پايان رساندن تحصيلات دبيرستاني در مدرسه سن لويي خود را براي امتحان در رشته علوم آماده کرد، اما بر اثر چند بار شکست در امتحانات ، ادامه تحصيل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت پس از آن در فوريه 1862 در کانون انتشارات هاشت مسووليت توزيع را به عهده گرفت.
    شغل جديد ، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتين و ميشله آشنا کرد. زولا ابتدا طرفدار رمانتيسم بود و علاقه فراواني به آثار هوگو و موسه و لامارتين داشت. آثار نخستين او نيز رنگ رمانتيسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هيچ وجه به شيوه نگارش دوره ميانسالي او مشابهت نداشت. در سال 1864 اولين کتاب زولا به نام قصه هايي براي نينون منتشر شد. اين اثر که گوشه هايي از زندگي اورا در دوره جواني نشان مي دهد وبا عشق شديد به طبيعت همراه است ، توجه عده اي از منتقدان را به خود جلب کرد.
    سال بعد کتاب اعتراف کلود انتشار يافت. در اين هنگام زولا از رمانتيسم دست برداشت و به استادان جديدي چون بالزاک و فلوبر و استاندال روي آورد ، اما نوشتن رمانهاي مختلف که با هم ارتباط معنوي نداشتند ، زولا را قانع نمي کرد و انتشار کتاب ديباچه اي بر مطالعه علم پزشکي تجربي اثر کلود برنار وي را به راهي کشاند که پيوسته در انتظارش بود و آن نوشتن رمان تجربي بود. زولا با اين تجربه به سبک رئاليسم عمق و شفافيت خاصي بخشيد و اساس مکتب ناتوراليسم را بنا نهاد.
    ترز راکن (1867) اولين رمانش در شيوه رمانهاي تجربي ، نقطه عطفي در تاريخ مکتب ناتوراليسم به شمار مي آمد. زولا در سال 1873 خود از اين رمان نمايشنامه اي اقتباس کرد که محبوبيت بسيار يافت.
    از آن پس زولا روش رمان نويسي را با هدفي کاملا علمي دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بيمار را مي شکافد تا بر آن تغييرات لازم را انجام دهد. رمان نويس نيز تغييرات عميق جسمي قهرمانان کتاب خود را بايد مورد بررسي دقيق علمي قرار دهد ، بر اين اساس ، زولا به فکر خلق يک سلسله طولاني رمان تجربي با عنوان تاريخ طبيعي و اجتماعي خانواده اي در زمان امپراتوري دوم افتاد که شامل 20 رمان بود که بتدريج منتشر شد و از برجسته ترين آثار مکتب ناتوراليسم به شمار مي آيد مجموعه اي که بيش از نيمي از رمانهاي زولا را دربر مي گيرد. زولا در نسب نامه 2 خانواده که در پلاسان شهر کوچکي در جنوب فرانسه زندگي مي کنند و ميان اعضاي آنها وصلتهايي صورت مي گيرد ، تعمق مي کند و مساله وراثت را در ميان افراد اين دو خانواده بررسي مي کند و نشان مي دهد چگونه اعتياد به الکل يا ابتلا به بيماري سل در ميان فرزندان اين دو خانواده رايج مي شود چنان که در نسل سوم خانواده که داراي 11 عضو است ، 4 بيمار و 2 رنجور به وجود مي آيد.
    زولا چنين نتيجه مي گيرد که مساله وراثت که خارج از اختيار بشر و نوعي جبر علمي است ، چگونه به فعل و انفعالاتي منجر مي شود که افراد جامعه اي را دچار انحرافات بيشمار روحي مي کند. رشته اصلي اي که قهرمانان 1200 داستان زولا را به هم پيوند مي دهد ، همين عامل وراثت است. داستان غذاي پس مانده که در سال 1887 به صورت نمايشنامه و با عنوان رنه به صحنه آمد با موفقيت بسيار همراه شد. در اين اثر زولا غارت اموال ملت در زمان ناپلئون سوم را به تصوير مي کشد. داستان شکم پاريس (1873) زندگي فقيرانه و پر از رنج کاسبهاي کم سرمايه را با واقع بيني شديد و صادقانه شرح مي دهد. هنگامي که زولا 36 سال داشت ، به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازه اي را ريخته که هنوز نامي برايش در نظر نگرفته است ؛ اما مي تواند اهميت آن را پيش بيني کند و همين گونه شد. به گونه اي که رمان دکه مي فروش در 1877 از چنان شهرتي برخوردار شد که زولا را نامدارترين نويسنده عصر خود کرد و نخستين بار پس از نيم قرن ويکتور هوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بينوايان او تفوق يافت.
    زولا با اين اثر بر بالزاک نيز برتري يافت و پس از او کمتر نويسنده اي موفق شد چيزي بر ضخامت ظلمت هاي اين کتاب بيفزايد. زولا در اين دوره خانه اي در مدان در حومه پاريس خريد که گروهي از نويسندگان جوان در آن گرد مي آمدند ، از جمله موپاسان که همه خود را پيرو مکتب ناتوراليسم مي خواندند. همين گروه در 1880 مجموعه داستان هاي شبهاي مدال را منتشر کردند که شامل 6 داستان کوتاه از اين 6 نويسنده بود. از جمله داستان گلوله پيهي اثر موپاسان که موجب شهرت او شد. زولا در 1879 نهمين داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا انتشار داد که به محض انتشار موفقيت عظيمي به دست آورد. داستان نانا بيشتر تصوير جامعه اي تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگي.
    زولا به قهرمانان کتاب برجستگي و واقعيت پرجاذبه اي مي بخشد. چنان که خواننده در پشت چهره هاي داستاني اشخاص واقعي را بخوبي مي بيند و همين امر در توفيق کتاب موثر بوده است که با وجود پيروزي جاودانگي و برجستگي خاص مورد حمله سختي نيز قرار گرفت.

    کساني که دکه مي فروش را به سبب نشان دادن معايب و فساد اخلاق محيطهاي کارگري ستوده بودند نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالاي جامعه را نشان مي داد ، مورد اعتراض قرار دادند. زولا به همه غوغاها و ايرادها پاسخ داد. در سال 1882 کتاب ديزي انتشار يافت. مقصود از ديزي ديگ ثروتمندان است. زولا براي هجو کردن آداب و رسوم کاسبهاي پولدار خانه ظاهرا مجللي را در يکي از کوچه ها برگزيده و درون آن را در معرض تماشا گذارده است. ديوارها را شفاف کرده و رازها را از پشت آن بيرون کشيده و هياهوي خانواده ها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهاي فريبکارانه را نشان داده است.
    زولا به کساني که در اين کانون ها ادعاي نيکبختي دارند ، خطاب مي کند و مي گويد: «شما دروغ محض هستيد و در ديگ شما چيزي جز بدي و فساد پخته نمي شود.» زولا در 1887 در زمين با لحني خشونت بار از دهقاناني که براي علاقه به زمين از کشتار و خيانت روگردان نيستند ، سخن گفته است. وصف صحنه هاي ننگين و قبيح توفاني از مخالفت به پا کرد حتي از جانب طرفداران زولا بيانيه اي انتشار يافت که او را از استادي و پيشوايي خود خلع کردند. زولا در همين سال به جبران خشونت گذشته به لطف و نرمي گراييد و کتاب رويا را انتشار داد. زولا کم کم از سلسله رمان له روگون ماکار احساس خستگي کرد و 3 رمان ديگر در اين سلسله انتشار داد و به آن پايان بخشيد.
    زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون ماکار ، 2 سلسله ديگر انتشار داد که يکي از آنها مجموعه سه شهراست درباره لندن ، رم و پاريس. پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دريفوس افسر فرانسوي يهودي به اتهام خيانت توقيف و تبعيد شد و فرانسويان گروهي به موافقت و دسته ديگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سياسي گرفت و به اختلاف ميان سلطنت طلبان و طرفداران کليسا و جمهوري خواهان کشيده شد. از اين پس ، او در برخي از مهمترين رويدادهاي سياسي فرانسه نقشي فعال و برجسته بازي کرد تا اين که 20 سپتامبر 1902 در پاريس و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاري به اختناق دچار شد که هيچ گونه درماني سودمند نيفتاد و سرانجام در 29 سپتامبر 1902 بدرود حيات گفت. مراسم تشييع وي در ميان گروه عظيمي از مردم انجام گرفت و 6 سال بعد جسدش به پانتئون انتقال يافت.
    مکتب ناتوراليسم در اواخر زندگي زولا قدرت خود را از دست داد. اما سرنوشت آثار زولا به اين مکتب بستگي کامل ندارد زيرا وي در هنر رمان نويسي ابتکارهاي جالب توجهي به کار برده و در تصوير اجتماع استعدادي بي نظير و استثنايي نشان داده است. آثار زولا با آن که بر جنبه هاي علمي زيست شناسي و مساله توارث و جبر علمي متکي است ، از جنبه هاي شاعرانه و تغزلي و صور ذهني خارق العاده نيز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتوراليسم او در نويسندگان ملل مختلف قرن بيستم انکارناپذير است. درحقيقت اميل زولا به عنوان بزرگترين نماينده ناتوراليسم فرانسه مي کوشد به هنر و ادبيات جنبه علمي بدهد. به عقيده او نويسنده بايد تخيل را کنار بگذارد و داراي حس واقع بيني باشد و مانند يک شيميدان يا فيزيکدان يا زيست شناس نويسنده هم بايد راجع به صفات و مشخصات و رفتار و عادات افراد و اجتماعات بشري به همان طريق عمل کند.
    از نکات مهمي که در ناتوراليسم مشهود است يکي توجه نويسنده به زبان است و ديگر توجه به توصيف زشتي ها. از کساني که با زولا دوست و همکار هستند و تاحدي شيوه او را مي پسندند يکي گوستاو فلوبر است و ديگري موپاسان. با اين همه فلوبر در بسياري موارد با زولا موافق نيست و به او معترض است و موپاسان نيز که در واقع نخستين بار داستان کوتاه را در ادبيات فرانسوي وارد کرد ، هرچند با زولا دوست و هم عقيده است ؛ اما ناتوراليسم او نوعي رئاليسم اغراق آميز است و با آنچه زولا مي گويد تفاوت دارد.

    «هنگامى كه تيره روزى كارگران معدن را مطالعه مى كردم، بشدت دچار ترحم شده بودم. كتاب من اثرى از ترحم و شفقت است و نه چيزى ديگر و اگر كسى هنگام خواندن آن چنين احساسى پيدا كند، من به هدف خود رسيده ام و خوشحال مى شوم. در اين حال، يك حركت بزرگ اجتماعى و يك عشق به عدالت در حال شكل گرفتن است كه بايد به آن توجه كرد و گرنه جامعه كهنه جارو خواهد شد. آيا در رمان خود موفق شده ام عدالتخواهى تيره بختان را تأييد كنم؟ نمى دانم. ولى من همچنين خواسته ام نشان دهم كه بورژوازى نيز به تنهايى مقصر نيست. همه مسئوليت به گردن اجتماع است.» (بخشى ازسخنان زولا در مصاحبه با خبرنگار روزنامه لوماتن)
    دغدغه هاى اجتماعى بخش حائز اهميتى از فعل و انفعالات ذهنى نويسندگان هر جامعه را تشكيل مى دهد. اگر چه هگل و ماركس و سپس دوركيم ولانسون بخشى از اولويت هاى بنيادين فهم متن را در نگاه موشكافانه اجتماع پديدار دانسته و نظرياتى ارائه داده اند اما بدون شك انعكاس مطلق رفتارهاى اجتماعى جداى از فرآيند تحليلى آن، از تعهدات نويسندگان است.
    اميل زولا نويسنده اى است كه وراى روش نوشتارى خود به دردهاى اجتماعى بسيار انديشيده و از آن ميان، تم دست نخورده اى از رفتارهاى اصولى محيطى را در مجموعه آثارش عرضه كرده است.
    وى معتقد است جامعه به طور ناخودآگاه در ذرات اثر حاضر است و پس از اثر نيز بسيار وجود دارد. بر اين اساس، اگر دو سيكل را به عنوان جامعه و اثر در نظر بگيريم، متن سيكل كوچك تر است كه در عمق جامعه وجود دارد و از مرجع حاكم كه ذهن نويسنده است جارى مى شود اما پس از سير متشابه خود به طور مجدد، جامعه است كه وراى اثر و در بطن آن نمود يافته است.
    تفكر ناتوراليستى زولا او را برآن داشت تا روايت هستى را به طبيعت بارز آن برگرداند. اين طبيعت حقيقى گاه جلوه اى از تنزل و پستى زندگى آدمى است و گاه حيات والاى او در جايگاه عشق و ايثار و سازندگى. او از شكل داستانى بازتاب دنيايى متلاشى شده بهره جسته است. كليت اثر او در زير ساخت معضل اجتماع اتفاق افتاده است و راوى در همه استدلال ها، خود با مسائل به طور دقيق درگير است. در اين حالت، كنش افراد نسبت به روند تلخ جدايى انسان از طبع و سرشت كمتر از واكنش انسانى اش قلمداد شده است. اين است كه روايت «خانواده روگون - ماكار» هربار در قالبى نوين از شكم همان حقيقت اوليه ظاهر مى شود و نيز همسانى سطوح دنيوى در برابر سهل انگارى بشر، برجسته سازى شده است به طورى كه باوجود جهانى در هم ريخته، نقش رفتارى افراد كاملاً جدا و تعديل شده است. اين بحث به دليل چيرگى ناتوراليسم بر ابعاد زندگى شخصى اوست.
    زولا نويسنده اى بدون توقف است و گر چه درپاره اى موارد در حوزه نثر داستانى خود به ژانرهاى ديگر نزديك شده، اما تعادلى مستحكم دراثرش پا برجاست.
    به دليل آن كه مدت ها يك ژورناليست حرفه اى بوده، گاه سيطره نثر ژورناليستى برفضاى رمان هايش كاملاً محرز است و آن كه بى پيرايه، تند و محكم نوشته است. در رمان «ترز راكن»، انسان اثر او در تقلايى سخت ميان جرم و وجدان گرفتار است كه اگر چه عدالت جامعه درونى شخصيت ها و جامعه حاكم بيرونى، توأمان با ظرايف توصيف، ارائه شده، در نهايت افول مراتب انسانيت در كام جنايت خويش است، «ترز راكن» پس از انتشار، موجى از انتقاد خاموش جامعه را برانگيخت و سياهى درون را در زوالى پايدار جلوه گر شد و اين همان خواسته مسكوت زولا بود. زولا حركتى بنيان مدار را پيوست كار خويش كرده بود. از اين رو، طرحى كه مى نوشت براساس پيش فرض هايى از اين دست بود. او پس از مدت ها پرداخت ذهنى، تصميم گرفت «خانواده روگون- ماكار» را در چندين مجله ارائه دهد. اين اثر كلان، تاريخ طبيعى و اجتماعى خانواده اى است كه زولا در آن خلقيات ، خصايل، معايب و فضايلى را به نمايش گذاشته است و در آن بحث تأثير محيط رشد را تحليل كرده است.
    زولا در نخستين جلد اين اثر با عنوان «ثروت روگون»، بار ديگر در سطوح انتقادى فرهنگ و سياست قرار گرفته و نوك حملات خود را در صدر نظام حاكم و در نگاه صريح خود به ناپلئون بناپارت تعبيه كرده است. اين اثر روان شناختى بخشى از وحشيگرى هاى شادمانه آدمى را در افشاى شيفتگى روح و طبع درونى و اوليه او بيانگر شده است. زولا اعتقاد راسخ خود را به عدل و مساوات جمعى و ملازمات آن در اين اثر به شيوه اى مشكك و منطبق بيان كرده و از آزادى و رستگارى كوچك زندگى عامه، تجددى تلخ آفريده است.
    پس از آن، در «سهم سگان شكارى»، انديشه قيام شرافت و انسانيت را از هنجار و ضابطه مفهومى خارج كرده، روابطى نامنسجم و در عين حال كاملاً داستانى ايجاد مى كند. زولا در اثر بعدى اش «شكم پاريس» وجوه دوگانه زيستن را با بيان مفاهيمى كاملاً روز مره وابعاد سازنده شخصيتى نشان داده است. اين رمان تقابل جسمى و روحى سير و گرسنه است كه خط مشى سياست حاكم را نشان مى دهد. بافت اين اثر از فرديت هنرى به تماميت انسانى ارتقا پيدا كرده است، اثرى سخت رئال كه در آن انگيزه هاى طبيعت وجودى بشر و مسأله زيستن تلفيق و تشريح شده است.
    پس از آن در «فتح پلاسان» و «خطاى آبه موره» ، زولا نگاه خود را به فرهنگ كليسا به صراحت بازگو مى كند و آن را در تقابل با طبيعت روانى و معنوى آدمى اعلام مى دارد. عدن جديدى كه زولا در اثر خود قصد نماياندن آن را در جامعه متزلزل پيرامون خود دارد، تنها واكنشى كوچك بر له نظام حكومتى و هنجارهاى ملازم آن نيست بلكه كالبد شكافى شعور و حقيقت انسان در لايه هاى ضابطه و طمطراق است و زولا بدين جهت و برخلاف ديگر نويسندگان از قاعده پائين هرم شروع مى كند تا به اوج رسد و در متن خود هم حسى سخت قابل فهم ميان شخصيت ها و مخاطب ايجاد مى كند.
    گى دوموپاسان در نامه اى به زولا براى كتاب «خطاى آبه موره» نوشته است: «من همه كتاب را استنشاق مى كردم و با اشتياقى غريب مى خواندم. از هر صفحه اش رايحه اى قوى و مداوم متصاعد مى شد. شما رايحه زمين، درختان، تخمير و بذر را به مشام ما رسانديد به طورى كه سرشار شديم...»
    اگر چه فشار سرسختانه جامعه داستان نويسى فرانسه همواره بر زولا، بود اما همچنان كه از ابتدا قصد كرده بود، در جذب طبيعت و علوم بنويسد، نوشت. او مباحث تربيت و ژنتيك را از مقررات طبيعت زندگى مى دانست و آن را بدون تسامح و با نهايت تدقيق ارائه مى كرد. «عاليجناب اوژن روگون» رمان بعدى اوست كه تصوير دنياى سياسى عهد امپراتورى دوم را با دقيق ترين توصيف ها از وزرا، وكلا و دربار و دسيسه هاى راهرويى، معاملات نفوذى و همه تظاهراتش مى نماياند. در اين اثر ،زولا به طبيعت سياست و ذهن بيش از هر مسأله ديگرى توجه كرده است.
    اگر چه ابراز عقايد و مفاهيم ناتوراليسم در اين چند اثر كمابيش و به صورت مجمل بازگوشده بود، در رمان «آسوموار» به طور كامل پرداخته شد. اين اثر كاملاً اجتماعى از رهيافت هاى جوهر تحول و انقلاب درونى جامعه است كه عناصر آن در فضايى چون حاشيه شهر به وقوع مى پيوندد.
    زولابر ديالكتيك درونى زندگى اجتماعى و روان شناختى بسيار تأمل كرده است و در اين راستا ايدئولوژى كاملاً متمايزى دارد. او به لحاظ شيوه ادبيات نيز نقطه ارجاع به رئاليسم را در منظر جسم و درون قرار داده است و هر بار از سطحى به سطوح ديگر منتقل مى شود. زولا پايدار و حقيقى مى نگارد، به هسته زندگى ماهيتى قابل فهم و سازنده مى دهد و گرچه با فرامتن و سوررئال مناسبتى بسيار دارد، اما در شيوه اجراى اثر خود تنها جسمانيت فضا را مى شكافد و از عمق تنزل، ارتقا را در مى يابد و مى شناساند.
    «يكى صفحه عشق»، اثر ديگر او، بازگشت انسان از غفلت و جبر گناه است و حالات دادگاه درونى آدمى را در محكمه وجدان، به خوبى جلوه گر شده است.
    دو اثر بعدى او «نانا» و «براى خوشبختى بانوان» چكيده توجيهات قرن نو براى انسان سازى متجدد و انتقاد از مسائل آن است. براى خلق هر دواثر، او روزهاى متمادى در فضاى متشابه آن گام بر مى دارد و خود را در آن حل مى كند تا بتواند حقيقت نامعروض را ارائه دهد. زولا سراب سازى از جهان تلخ حاشيه زندگى است كه به دليل فهم ناهموارى هاى دردناك فضاى اجتماعى، مرتب خلأ مى سازد و مخاطب خود را به چينش دوباره مسائل در آن وا مى دارد.
    «نانا» به صورت نمايشنامه نيز به اجرا در آمد و مجدداً تحسين و انتقاد اهالى هنر را برانگيخت. اغلب آثار زولا، پس از انتشار، به روى صحنه مى رفتند و در قالب نمايشنامه، دگربار به درون زندگى اجتماعى باز مى گشتند.
    ديگر اثر او، پرداختن عميق و داستانى از جامعه كارگرى است. او فلاكت و زجر جهان مادى و تسكين عقوبت هاى فرا زيستى را در روايت «ژرمينال» ارائه كرده است. اين اثر حاصل بالندگى انديشه زولا در سير نويسندگى اوست. «ژرمينال» پيش از همه ، داستان طغيان كار عليه سرمايه است. همه شرايط غير انسانى كار در زندگى كارگران زير زمين و اجتماعات معترض در آن به خوبى گنجانده شده است. «ژرمينال» حركت كورمال در يك هزار توى سياه و تاريك است كه زولا از طريق آن، سنگر و موضع خود را در جامعه هنر و نيز سياست كاملاً مشخص كرده است. «ژرمينال» به لحاظ زمانى مقارن با تشكيل گروه مدان است و حركت انترناسيوناليستى موفقى در سير ادبيات كارگرى آن روز بوده است.
    انتشار رمان «زمين» كه زولا آن را در بيان وضعيت دهقانان و كشاورزان و بازگشت به طبيعت ذاتى تأليف كرده است، بخش اعظمى از سبك نوشتارى او را به معرض نمايش گذاشت. همچنان كه پيشتر گفته شد، تمام تلاش زولا برپايه افكار ناتوراليستى اش چيده شده بود. او در اين اثر، زمين را قهرمان مهلكه داستان خود قرار داده است، زمينى كه احساس و بارورى ازلى خود را در برابر جنگ و جدل لئيمانه انسان هايى قرار مى دهد كه جز گذر بر سطح آن و خراشيدن اين سطح كارى انجام نمى دهند و در نهايت همگان، آن را در تملك مطلق خويش مى دانند. اين اثر ارجاع مطلق به طبيعت گرايى ذهنى زولا بود.
    زولا چندى بعد، اثرى با عنوان «ديو درون» را خلق كرد و در آن مضمون «ترز راكن» را با گسترش و تعميق بيشتر تجديد كرد.
    پس از آن رمان «پول» را نوشت. در «پول» ، ثروت عمومى را در برابر ثروت مدرن، سيال، سريع و ناپايدار يعنى ثروت سوداگرى و سفته بازى قرار مى دهد و اگر عده اى با استفاده از آن به صنعت و پويايى مى رسند، عده اى ديگر به افلاس كشيده مى شوند. زولا با انتشار اين اثر توانست حكم نهايى اعتقادات خود را در منظر نظام اجتماعى صادر كند و رابطه هنر و جامعه را در پيوندى ناگسستنى بشناساند.
    نيز آخرين رمان زولا باعنوان «عدالت» كه در كشاكش بحران زندگى شخصى اش و محاكمات دادگاه شهرى نوشته شد ضربه نهايى همه سال هاى تلاش مستمر او در جهت ارتقاى طبيعت گرايى روبه افول است كه در نهايت به اعتلا و سرحد دوران مى رسد و كار نامه چندين ساله آثار او را به نحو درخشانى مى بندد.
    آثار اميل زولا داراى وجهى دوگانه اند، زيرا كه مراحل بزرگ خاصى از تحول انسان ها را باز مى نمايند و در مبارزه عقيدتى براى دست يافتن به تماميت انسان راهنمايند. هر اثر بيان كننده يك لحظه در جامعه گذشته است. ويژگى اين آثار ابداع سنخ است كه در وجود آن همه عناصر تعيين كننده و اساسى از نظر انسانى و اجتماعى، طى يك دوره تاريخى به سوى هم مى گروند و با هم تلاقى مى كنند. زولا خواهان تجسم نهايى بطن و جسم و ذات وهبوط همه چيز در يكديگر است. برحسب مطالعات خويش، بسيار توانمندانه نگاشت و قلمى جارى و همواره در كنار جامعه از خود برجاى گذاشت و با همان باقى ماند. همه تضادهايى كه زولا بشدت در فراز و فرود آثارش ايجاد كرده است، حقيقى اند و همان گسل هاى عميق درونى جامعه هستند كه از شريان نثر او در اذهان عمومى راه مى يابد، جداره خشك و فرتوت آن را مى شكند و در نهايت ژول لومتر در «فيگارو» تأييد مى كند: «زولا شاعر اعماق ظلمانى روح بشر است.


    اين هم اون نقاشي معروف ادوارد مانه كه زولا رو در اتاق كارش به تصوير كشيده... 1868






  13. #13
    کاربر افتخاری فروم Enigmatic آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    محل سکونت
    tehran
    نگارشها
    274

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان




    زندگى نامه ى صادق هدايت

    صادق، کوچکترين فرزند هدايتقلی خان هدايت، اعتضاد الملک، ۱ شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱، هنگامی که « از خاک ايران آزادی خواهی و مشروطه طلبی می جوشيد »، در يک خانواده ی معروف و ثروتمند اشرافی از دودمان رضا قلی خان هدايت، اديب و دانشور عهد ناصری، در تهران چشم به جهان گشود. وی خيلی زود پيوند خود را از خانواده - که افراد آن همه مردان سرشناس کشور بودندو اگر او می خواست می توانست با بهره گيری از قدرت و نفوذ آنان به مقامات عاليه ی دولتی دست يابد و زندگی مرفه و بی دردسری برای خود فراهم نمايند - بريد و از تن آسايی يک فرد نازپرورد و متنعم سر باز زد و با درآمد ناچيزی، که از راه خدمت در دواير مختلفه ی دولتی به دست می آورد، مستقلا زندگی کرد. اين وارستگی و آزادگی به او مجال داد که اوقات خود را به کاری که دوست داشت، يعنی ادبيات وقف کند.
    « صادق پس از دو برادر و خواهر به دنيا آمده و عزيز کرده ی خانواده بود. وی مانند ساير برادران و خواهران در دست عمه ها و دايه ها بزرگ شد؛ و هفت هشت سالش بود که به اتفاق دو دوست و همبازيش، مهندس خسرو هدايت قائم مقام شرکت ملی نفت که پسر دايی او بود و دکتر منوچهر هدايت رييس پيشين بهداری وزارت و آموزش و پرورش که پسر عمويش بود به مدرسه ی علميه رفت؛ و اين سه نفر تا کلاس نهم دبيرستان با هم بودند. » ۲
    هدايت در سال ۱۳۰۴ تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و دبيرستان فرانسوی « سن لويی » تهران به پايان برد؛ و با کسب موفقيت در مسابقه ای که ترتيب يافته بود، در آبان ماه سال ۱۳۰۵ با کاروان دانش آموزان اعزامی به اروپا به بلژيک روانه شد؛ و در آموزشگاه عالی آنجا، در رشته ی مهندسی راه و ساختمان، نام نويسی کرد. اما در آنجا نماند و يک سال بعد با نخستين گروه دانشجويان اعزامی به اروپا برای تحصيل در رشته ی معماری رهسپار پاريس شد و « ظاهرا دوره ی اقامت او در فرانسه - که چهار سال طول کشيد - بخصوص بيشتر به سير و گشت گذشت. »
    بدين قرار هدايت تحصيلات خود را به پايان نبرد و در سال ۱۳۰۹ که اوج قدرت رضا شاه بود، به تهران باز گشت.
    از قرار معلوم خانواده اش ار اين حيث ناراضی بوده و اصرار داشتند که او دوباره به اروپا برگردد و در رشته طب يا مهندسی و يا هر رشته ی ديگری که مايل است تحصيل کند. اما او نه تنها به رفتن به اروپا و ادامه درس و تحصيل حاضر نشد، بلکه از اقامت و کار کردن در تهران هم گريزان بوده و ميل داشته است ماموريتی هر چه باشد در يکی از شهرستان ها دست و پا کند.

    در اين عكس هدايت با لباس كاملا سفيد در كنار خواهر برادرهاي خود است...



    هدايت در تهران ماند و شغل محقری ( حسابداری جزی با ماهی بيست هزار تومان حقوق ) در بانک ملی مرکز به عهده گرفت و تا شهريور ۱۳۱۱ در آن بانک کار کرد و از ششم شهريور آن سال تا ۱۶ ديماه ۱۳۱۳ در اداره ی کل تجارت و از آن به بعد چندی بعد تا سی ام اسفند ۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول کار شد و بعد وارد شرکت سهامی کل ساختمان گرديد. ۴
    اگر از کتاب کوچک ولی جالب انسان و حيوان، که در سال ۱۳۰۳ پيش از سفر اروپا در تهران نوشته است، بگذريم، نخستين اثر هنری هدايت قطعه ی نا تمام مرگ است که در سال ۱۳۰۵ در گان بلژيک نوشت؛ ۵ و بعد در سال ۱۳۰۶ که در پاريس بود، رساله ی « تميز و تقريبا بی ايراد » فوايد گياه خواری را به قلم آورد که در سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.۶
    از آثار ديگر او در اين زمان، نمايش نامه ی سه پرده ای پروين دختر ساسان است که يکی دو سال بعد ( سال ۱۳۰۹ ) رد تهران چاپ کرد. و ديگر افسانه ی آفرينش که در سال ۱۳۰۹ نوشت و در سال ۱۳۲۵ به همت کتر حسن شهيد نورايی در صد پنج نسخه در پاريس چاپ شد.
    هدايت در اواخر سال ۱۳۰۸ و اوايل ۱۳۰۹، نخستين داستان های زيبای خود را به نام مادلن، زنده به گور، اسير فرانسوی و حاجی مراد در پاريس به رشته ی تحرير کشيد؛ و پس از بازگشت به ايران داستان آتش پرست و سپس داستان های داود گوژپشت، آبجی خانم و مرده خورها را درتهران نوشت و آن ها را با نوشته های پاريس يک جا در مجموعه ای به نام زنده به گور در سال ۱۳۰۹ منتشر کرد؛ و سال بعد سايه ی مغول را در مجموعه ای با دو اثر از بزرگ علوی و دکتر شين پرتو انتشار داد.
    از اين سال به بعد، تا سال ۱۳۱۵ که به هندوستان رفت، پربارترين دوره ی فعاليت ادبی هدايت بود؛ و هم در اين دوره بود که با سه تن از ديگر ادبای جوان و روشنفکر که عبارت بودند از بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد آشتنا شد؛و اين چهار نفر، که اصول فکری و ديد واحد به ادب و دانش و هنر آنان را به هم نزديک کرده بود، اغلب عصرها در يکی از کافه های لاله زار نو به نام « رز نوار » گرد هم می نشستند و در افکار و انديشه های يکديگر بحث و انتقاد و نکته گيری می کردند و از يکديگر چيز می آموختند و به زودی در مقابل اديبان محافظه کار که آنان را « سبعه » ۷ ناميده بودند، موسوم به ربعه شدند.
    پرفسور يان ریپکا از ايران شناسان چک گفته است:
    « گروه ربعه » در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به ديگران عرضه می کرد؛ و اين جنبه ی مثبت ايشان بر عقايد اغراق آميزشان می چربيد؛ و کسی که از پوسته ی سخت ريشخندها و مسخرگی هايشان می گذشت و به دل آنان نفوذ می يافت، چيزی جز احساسات ميهن پرستی پاک و آتشين نمی ديد. ۸
    مجتبی مينوی، طرز فکر گروه ربعه و نقش هدايت را در جلسات آنان چنين تعريف می کند:
    « ما با تعصب جنگ می کرديم و برای تحصيل آزادی کوشش می کرديم و مرکز دايره ی ما صادق هدايت بود. » ۹
    و کمی پايين تر اضافه می کند:
    « شايد ما آن روز گمان می کرديم چون قدر مقام نويسندگی هدايت را می شناسيم او را تشويق می کنيم؛ اما حقيقت مطلب اين بود که او موجب تشويق ما بود و در هر يک از ما لياقتی می يافت آن را به کار می انداخت. مرکز دايره بود و همه را دور خود می گرداند. » ۱۰
    کم کم به شماره ی ياران هدايت افزوده شد و از جمله دو موسيقيدان ( سرهنگ مين باشيان و حسين سرشار ) و يک بازيگر و کارگردان هنرمند نمايش ( عبدالحسين نوشين ) به اين جمع پيوستند. ۱۱
    هدايت دو مجموعه ی قصه به نام سه قطره خون و سايه روشن و داستان علويه خانم و سفرنامه ی اصفهان نصف جهان را نوشت. نسخه ای از ترانه های خيام را با مقدمه ی مفصل و شش مجلس تصوير از درويش نقاش ( سوريو گين ) منتشر کرد. سخنان موزون عاميانه را در مجموعه ای به نام اوسانه و عقايد عاميانه را در مجموعه ی ديگری به نام نيرنگستان انتشار داد، و با مسعود فرزاد کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب را در سخريه ی ادبای معاصر رقم زد. ۱۲
    به تشويق او، علوی چمدان را نوشت، نوشين تئاتر تپاز ۱۳ را به نام مردم به معرض نمايش گذاشت. در موقع تشکيل کنگره ی فردوسی، نوشين و مين باشيان سه پرده نمايش از شاهنامه بيرون کشيدند و روی صحنه آوردند؛ و مجتبی مينوی در آن دوره نامه ی تنسر، تاريخ مازيار ۱۴ ، نوروزنامه، جلد اول شاهنامه، شاهنشاهی ساسانيان و ويس و رامين را تصحيح کرد که « در آن ها فکر هدايت و همه ی ربعه دخالت داشت ». ۱۵ اين بود خلاصه ای از کوشش هنری هدايت و دوستان او در دوره ی پنج ساله ی ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۵.
    هدايت در سال ۱۳۱۵، به دعوت دکتر شيرازپور پرتو ( شين پرتو )، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام وايس کنسول ايران در بمبئی و با تحصيل مرخصی به ايران آمده بود، به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسی به هندوستان رفت؛ و در اين سفر، که کمتر از يک سال طول کشيد، با فرهنگ غنی هند آشنا شد و اطلاعات وسيعی در زبان و ادبيات فارسی ميانه ( پهلوی ) به دست آورد. نقل کرده اند که در بمبئی هر روز قسمت اعظم اوقات خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانيد و مثل شاگرد مکتبی دفتر و کتاب خود را بر می داشت و به نقطه ی دوری در بيرون شهر که اقامتگاه بهرام گور انکلساريا ۱۶ ، از دانشمندان پهلوی دان پارسی، بود می رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( که به گفته ی خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش می خورد ) می پرداخت؛ و هم در آن جا بود که کتاب کارنامه ی اردشير پاپکان و گزارش گمان شکن را به فارسی درآورد و دو داستان Lunatique ( ماه زده ) و Sampingue را به زبان فرانسه نوشت؛ و از آن پس شاهکار معروف و بی مانند خود « بوف کور » را، که در تهران شروع کرده بود، به اتمام رسانيد و آن را در همان سال ۱۳۱۵ با خط خود به صورت پلی کپی در پنجاه، و به قولی در صد و پنجاه نسخه چاپ کرد.
    هدايت ظاهرا ميل نداشته به ايران برگردد و می خواسته در هندوستان بماند و کسب و کاری برای خود فراهم آورد.
    با اين همه، چون از حيث معيشت در تنگنا افتاده بود در سال ۱۳۱۶ به ايران بازگشت و بار ديگر به استخدام بانک ملی ايران درآمد، ولی بيش از يک سال در آن جا نماند. سال های سخت و خفقان آوری بود. گردباد زمان آشيانه ی گرم ياران گروه « ربعه » را متلاشی کرده و دوستان هر يک به سويی پراکنده شده بودند: مجتبی مينوی به لندن رفته بود و در برنامه ی فارسی راديو BBC سخن پراکتی می کرد؛ و بزرگ علوی در زندان می زيست. تا چندی، دکتر خانلری، دکتر محمد مقدم و مسعود فرزاد در خانه ی هدايت جمع می شدند و از ادبيات و موسيقی و هنر سخن می گفتند، بعد مقدم به آمريکا رفت و جلسه ی هفتگی بی ترتيب شد.
    هدايت، کسی که « در اين دنيا نمی خواست از کسی کمک، حتی از فلک ». ۱۷ در اين چند سال با شغل محقری در يکی از سازمان های دولتی کار می کرد و حوصله و توانايی اين که شاهکار تازه ای به وجود آورد نداشت؛ و بيشتر اوقات خود را به ترجمه ی متون پهلوی، که در هنگام اقامت هند روی آن ها کار کرده بود، می گذرانيد؛ و چون آثار عاميانه را جزء مهم فرهنگ ملی می دانست، در خلال سال های ۱۳۱۸ - ۱۳۲۰ در اوراق مجله ی موسيقی، که خود در آن کار می کرد، مقالات و تحقيقات گونه گون خود را منتشر می کرد.
    جنگ دوم جهانی در حيات سياسی و اجتماعی ايران تغييراتی داد. اين سال ها، که دوران شکفتگی آثار اکثر نويسندگان و شاعران ايرانی بود، در زندگانی هدايت نيز دوره ی نوينی به وجود آورد و قريحه ی نويسندگی او را به حد کمال نمودار ساخت.
    وی در فاصله ی سال های ۱۳۲۱ - ۱۳۲۳ مجموعه ی داستان های کوتاه سگ ولگرد و ولنگاری را انتشار داد که بعضی از داستان های آن دو مجموعه، آثار سال های قبل او بود که نخستين بار منتشر می شد؛ و نيز دو ترجمه ی پهلوی با عنوان های گزارش گمان شکن و زند و هومن يسن چاپ کرد؛ و دو ترجمه ی ديگر از همان زبان، که يکی فصولی بود از يادگار جاماسب در مجله ی سخن و ديگری رساله ی شهرستان های ايرانشهر در مجله ی مهر ۱۹ و سپس در مجله ی ايران ليگ منتشر نمود.
    هدايت هميشه کار می کرد و وقتش، چه در اداره و چه در خانه، صرف مطالعه بود و کار اداريش را تنها برای رفع تکليف انجام می داد.
    هدايت در فعاليت ادبی جمعيت ايرانی روابط با اتحاد جماهير شوروی که در سال ۱۳۲۲ تاسيس يافت، شرکت داشت و با مجله ی پيام نو، ارگان جمعيت مزبور، همکاری می کرد؛ و چند مقاله ی تحقيقی، از جمله مقاله ای با عنوان « چند نکته درباره ی ويس و رامين » و يک داستان به نام فردا در آن مجله انتشار داد. همچنين با مطبوعات ديگر، از جمله مجله ی سخن، که دکتر پرويز خانلری در خرداد سال ۱۳۲۲ داير کرده و در آن روزها يکی از مجلات پيشتاز و ترقی خواه بود، همکاری صميمانه داشت؛ و چندين ترجمه، قصه و مقاله ی تحقيقی او در دو سه ساله ی اين مجله منشر گرديد. از جمله ترجمه ی داستان مسخ از کافکا در دوره ی اول و سلسله ی مقالات او درباره ی فرهنگ عامه در دوره ی دوم و سوم ۲۳ سخن انتشار يافت. ژان پل سارتر را با ترجمه ی ديوار در اين مجله نخست او به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد؛ و علاوه بر اين ها، در هيئت تحريريه ی مجله هم شرکت داشت و کمک فکری می کرد.
    هدايت روز شانزدهم آذر ماه ۱۳۲۴، همراه يک هيئت فرهنگی، برای شرکت در جشن يادبود بيست و پنجمين سال تاسيس دانشگاه تاشکند، به دعوت آن دانشگاه به ازبکستان رفت ۲۵ و دو ماه در آن جا ماند و در اوضاع و احوال مردم آن سرزمين مطالعه و تحقيق کرد و ذخاير نسخه های خطی نفيس و فراوان دانشگاه تاشکند را با علاقه و اعجاب از نظر گذرانيد؛ اما در بازگشت از اين سفر حاضر نشد مطابق معمول در انجمن فرهنگی ايران و شوروی درباره ی مشاهدات خود در آن سفر سخنرانی کند و يا در جايی مطلبی بنويسد.
    هدايت در نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، که در سال ۱۳۲۵ تحت شعار « ادبيات نوين و مترقی ايران » تشکيل يافت و کليه ی دانشمندان و نويسندگان کشور را به خدمت و بيان افکار و اميال مردم دعوت کرد، شرکت نمود.
    اوضاع ايران در سال های ۲۷ - ۱۳۲۶ در وضع روحی هدايت تاثير شديد به جا گذاشت. دخالت امپرياليست های بيگانه در امور داخلی ايران تاثير ناگواری در هدايت داشت. وی از دل و جان طرفدار استقلال کشور و مبارزه به خاطر صلح و آزادی بود و کسانی چون احسان طبری، احترام عميقی برای او قايل بودند. با اين همه تا توانست خود را از جنجال ها و کشمکش های روز، که غرض از آن ماهی گرفتن از آب گل آلود بود، دور نگهداشت و به خصوص هرگز به حزب توده نپيوست. خليل ملکی ضمن مدافعات خود در دادگاه نظامی، از علل انشعاب حزب توده، چنين گفت:
    « من بالاخره پيشنهاد نوشين را پذيرفتم و با دوستان او در منزل صادق هدايت تماس گرفتم. صادق هدايت هيچ وقت عضو حزب توده نبوده، اما با نوشين و غيره دوست صميمی بود و از حزب توده انتظاراتی داشت و سمپاتيزان بود و اتاق خود را در اختيار اين گروه ياغی نسبت به رهبری حزب قرار داده بود ». دکتر احمد فرديد نيز گفته است:
    « هدايت هيچ گاه به مارکسيست نپيوست و گرايش او به روس از دل بستگی او به مارکسيسم و کمونيسم نبود؛ از تاثير ژرفی بود که ادبيات و روح عرفانی روس ( مانند داستايوفسکی ) در او بخشيده بود. وانگهی نوع نزديکی او با برخی از جريانات زمان، باز نماينده ی سرکشی و شورش خوی آزادمنش او بود که سال ها در زير فشار زورگويی و زورتوزی مثل خوره روح او را خورده و فرسوده بود ». ۲۸
    بالاخره مجتبی مينوی، دوست نزديک او، در اين باره چنين آورده است:
    « گروهی اصرار دارند که او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از اين ميان درست است، اينکه آن دوست ما ( هدايت ) از بيست سال پيش از اين که او را می شناختيم، با هرگونه رذالت و دورويی و بی حيايی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانيم که مانند او از اين صفت ها مبرا و به انسانيت و معرفت و نجابت و آزاده خويی پايبند باشند! » ۲۹
    در سال ۱۹۴۹ ميلادی ( ۱۳۲۸ خورشيدی )، که نخستين کنگره ی جهانی طرفداران صلح در پاريس منعقد شد، فردريک ژوليو کوری از هدايت دعوت کرد که در آن کنگره شرکت نمايد. او اين دعوت را نپذيرفت، ولی پاسخی که داد دستور کنگره را تاييد و کوشش ملت ها را در راه صلح تمجيد کرد.
    « ... امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم ... » ۳۰
    آخرين اثر ادبی هدايت ( اگر از قطعه ی کوچک فردا ( ۱۳۲۵ )، و مقدمه ی معروف او به نام « پيام کافکا » بر گروه محکومين کافکا، ترجمه ی حسن قائميان ( ۱۳۲۷ ) بگذريم، داستان حاجی آقاست، که به ضميمه ی دوره ی دوم مجله ی سخن در سال ۱۳۲۴ انتشار يافت؛ و پس از آن تاريخ، داستانی نيز به نام قضيه ی توپ مرواری نوشت که متن کامل آن به چاپ نرسيده بود و تنها خلاصه ای از آن را حسن قائميان، ضمن حواشی خود بر ترجمه ی فارسی کتاب ونسان مونتی درباره ی صادق هدايت، نقل کرده بود.
    در سال ۱۳۲۹، کاسه لبريز شده و فصل آخرين قمار زندگی نويسنده فرا رسيده بود. هدايت از دانشگاه تهران چند ماه مرخصی گرفت و ظاهرا به نام معالجه روز دوازدهم آذرماه ۱۳۲۹، با وجه ناچيزی که از فروش کتاب هايش به دست آورده بود، به پاريس رفت. ۳۱ او نمی خواست به ايران بازگردد و اميدوار بود که در آن جا آسايش روحی و شرايط و محيط مناسبی برای کارهای هنری خود به دست آورد. اما در آن جا هم روی مساعد نديد و با دشواری های گوناگون روبرو شد؛ و در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۲۹ به برادرش محمود هدايت نوشت: « عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد يرای ايرانيان است ». ۳۲
    اما به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی خود پايان داد؛ و روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند و جنازه ی او را تا گورستان پرلاشز تشييع کردند؛ و بدين قرار، دفتر زندگانی چهل و هشت ساله ی يکی از تابناکترين قريحه های هنری ايران معاصر بسته شد.
    هدايت مرگش نبز همچون زندگيش زيبا بود. رحمت مقدم، که او را در بستر مرگ ديده، گفته است:
    « يک ژاکت به تن داشت خيلی تميز با پيراهن سيد، و شلوار هم به پا داشت. صورتش را اصلاح کرده بود، انگار می خواسته به مهمانی برود يا در مجلس رسمی شرکت کند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه خورده و مرتب. »


    زهی حالت خوب مرد سخن که مرگش به از زندگانی بود






    اين هم انجمن دوستداران هدايت... هر كي مي خواد ميتونه عضو بشه...

    sadegh-hedayat : انجمن دوست داران صادق هدايت

    لينك دانلود آثار
    مجموعه آثار صادق هدايت eSnips Folder

    سايتهاي خوب
    Sadegh Hedayat's Web Page
    Sadegh Hedayat
    ویرایش توسط Enigmatic : 04-04-2008 در ساعت 04:43 PM

  14. #14
    kinshin
    Guest

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان

    اينجا اگه يه ايندكس داشته باشه فكر كنم بد نباشه

    رومن گاري
    مردي که سايه اش را فروخت*
    آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود.


    «رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود.


    رومن گاري متولد ۱۸ مه ۱۹۱۴ است و در مسکو به دنيا آمد. بدني قوي، بيني دراز و لباني کلفت داشت. شکل شرقي ها، قزاق ها و شايد هم مثل خود «چنگيز خان». وقتي هنوز خيلي کوچک بود، مادر و پدرش از هم جدا شدند و به همين خاطر هيچ وقت پدر واقعي اش را نديد. مادرش بازيگر سينما بود، موفقيت چنداني در حرفه اش پيدا نکرد و مشهور نشد اما بعدها وظيفه مادري اش را خوب ادا کرد. از همان ابتدا به «رومن» فرانسه ياد داد و پسرش را در چهارده سالگي همراه خود به «نيس» فرانسه برد. مدرسه را به خوبي سپري کرد و چندتايي هم داستان کوتاه نوشت که در نوع خود خوب بود، تحصيلاتش را در رشته حقوق در شهر پاريس ادامه داد و بعدها با شروع جنگ جهاني دوم خلباني ياد گرفت و به نيروي آزادي بخش فرانسه در اروپا پيوست. پس از جنگ با آن که تحصيلات آکادميک سياسي نداشت، ديپلماتي فرانسوي و در سال ۱۹۵۲ نماينده جمهوري فرانسه در سازمان ملل متحد شد. سال ۱۹۴۴ با «لزلي بلانش» نويسنده و روزنامه نگار انگليسي ازدواج کرد اما زندگي مشترک شان بيش از هفده سال به طول نينجاميد. يک سال پس از جدايي از همسر اول خود با «جين سيبرگ» بازيگر معروف امريکايي فيلم «از نفس افتاده» ازدواج کرد و البته با او هم نتوانست بيش از هشت سال زندگي کند. «گاري» شصت و شش سال عمر کرد و سال هاي پاياني عمرش را به خصوص پس از خودکشي «سيبرگ» در سال ۱۹۷۹، مثل خيلي از نويسنده ها در تنهايي و افسردگي و نااميدي سپري کرد. «رومن گاري» ۲ دسامبر ۱۹۸۰ خودش را به ضرب گلوله تپانچه و مثل نويسنده مورد علاقه اش «ارنست ميلر همينگوي» از بين برد و از نفس افتاد.



    ***


    «رومن گاري» سال ۱۹۴۵ اولين رمانش را به نام «تربيت اروپايي» منتشر کرد که «جايزه منتقدين» فرانسه را برايش به ارمغان آورد و در طول زندگي نزديک به سي رمان به زبان هاي فرانسه و انگليسي نوشته که البته کتاب هاي فرانسه اش موفق تر بوده اند. با آن که بيشتر آنها را تحت نام «رومن گاري» منتشر کرده، اما تعدادي از آنها را هم تحت نام هاي مستعار ديگر به چاپ رسانده است. «گاري» به جز نامي که زمان به دنيا آمدن به او دادند، چهار نام مستعار اختيار کرد. «اميل آژار» بعد از «رومن گاري» معروف ترين نام او است؛ چرا که يک بار با اين نام کتابي نوشت به نام «زندگي در پيش رو» که براي دومين بار او را برنده جايزه «گنکور» فرانسه کرد. «رومن گاري» تنها نويسنده فرانسوي است که در طول زندگي دوبار موفق به دريافت جايزه «گنکور» شده است. او اولين بار در سال ۱۹۵۶ به خاطر انتشار رمان «ريشه هاي آسمان» گنکور برده بود. «خداحافظ گاري کوپر» و «زندگي در پيش رو» از تاثيرگذارترين رمان هاي او است که به فارسي هم ترجمه شده.



    خداحافظ گاري کوپر



    رومن گاري «خداحافظ گاري کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت؛ رماني که در ايران هم به نسبت با اقبال خوبي روبه رو شده و شش بار تجديد چاپ شده است. «سروش حبيبي» اين کتاب را در سال ۱۳۵۱ و درست چهار سال بعد از انتشار کتاب در فرانسه به فارسي ترجمه کرده است. همين موضوع خود گوياي خوش اقبالي زودهنگام آثار «رومن گاري» در ايران است. رومن گاري «خداحافظ گاري کوپر» را ابتدا به انگليسي نوشت و کتاب با نام «ولگرد اسکي باز» منتشر شد. «خداحافظ گاري کوپر» داستان جواني است امريکايي به نام «لني» که به خاطر فرار از شرکت کردن در جنگ عليه «ويتنام» به طور غيرقانوني به کوهستان هاي آلپ در سوئيس فرار کرده و در خانه کوهستاني «باگ» به همراه چندين ولگرد اسکي باز اطراق کرده است. «باگ»، که مالک کلبه و از همه ثروتمندتر است، ميزبان همه ساله گروه هاي اين چنيني است. ولگردهاي بي پولي که چيزي جز اسکي کردن برايشان مهم نيست. هم هزينه هايشان را مي دهد و هم مسکن شان را تامين مي کند. هر وقت هم که به پول نياز داشته باشند، از کلبه برمي گردند پايين و مي روند به شهر تا پول دربياورند. به کسي اسکي ياد مي دهند، قاچاق مي کنند و ... «لني» خود جزء همين گروه اسکي بازان ولگرد بود تا اين که با دختري به نام «جس» آشنا مي شود و عشق او را از جمع مفت خورها خارج مي کند.




    توصيف هاي راوي از «لني» و دوستانش در ابتداي داستان اين را به ذهن مي آورد که «لني» رفتار و منش آنارشيستي دارد، حال آن که با پيشرفت داستان و آشنايي با ديدگاه هاي او مي فهميم که او بيشتر درويش مآبانه رفتار مي کند تا آنارشيستي. برخورد «لني» با حوادث و نوع نگاه و ذهنيتش در رويارويي با اتفاقاتي که برايش مي افتد مهمترين قسمت رمان را تشکيل مي دهد. «لني» جوان و صادق است و با تناقض هاي زيادي روبه رو مي شود و هيچ وقت هم فکرش را نمي کند که عاشق شود. برعکس، هميشه فکر مي کرد عشق همان چيزي است که هر کدام از دوستانش، که گرفتارش شده، کارش حسابي ساخته شده و از پا درآمده. خود او وقتي با عشق روبه رو مي شود، ابتدا آن را نمي پذيرد و خيال مي کند که در رويا و توهم است تا آن که دوري از «جس» و روبه رو شدن با فردي که او را در شناخت بهتر احساساتش راهنمايي مي کند، او را به اين امر واقف مي کند که؛ آري، عاشق شده است.


    «خداحافظ گاري کوپر» را داناي کل روايت مي کند و از منظر روايت شباهت هايي هم با «ناطور دشت» «سالينجر» دارد. نوع نگاه راوي و طنز خاصي که در روايتش به کار رفته و ظرافت هاي رفتاري که بيان مي شود تا حدودي روايت اين دو کتاب را به هم شبيه مي سازد. همان اوايل کتاب آمده؛ «لني اول با اين جوان غعزيف، که يک کلمه هم انگليسي نمي دانست رفيق شده بود. به همين دليل روابط شان با هم بسيار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که عزي شروع کرد مثل بلبل انگليسي حرف زدن و فاتحه دوستي شان خوانده شد. فوراً ديوار زبان بالا رفته بود. ديوار زبان وقتي کشيده مي شود که دو نفر به يک زبان حرف مي زنند. آن وقت ديگر مطلقاً نمي توانند حرف هم را بفهمند.»


    «رومن گاري» بي شک براي نوشتن «خداحافظ گاري کوپر» از تجربيات و وقايع زندگي شخصي اش الهام گرفته. پدر «جس» ديپلماتي است امريکايي در سوئيس و برايش ماجراهايي پيش مي آيد که از تجربه «گاري» در دهه پنجاه به عنوان ديپلماتي فرانسوي و فعاليت هاي سياسي اش حکايت دارد. «گاري کوپر» ستاره سينماي امريکا است و «خداحافظ گاري کوپر» با توجه به شروع جنگ ويتنام و زمان نوشته شدن کتاب، گويي هم نوعي خداحافظي از گذشته پرصلابت و آرام امريکا است و هم خداحافظي با گذشته خود «لني» و شروع زندگي جديد و تازه. «لني» با عشق به تولدي ديگر مي رسد و با گذشته سرگردان و بي هدفش خداحافظي مي کند.


    ***



    زندگي در پيش رو



    «رومن گاري» سال هاي شصت در فرانسه نويسنده معروفي بود و انتشارات معروف «گاليمار» هم او را خوب مي شناخت. تا سال ۱۹۷۳ نزديک به نوزده رمان نوشته بود و حالا هوس کرده بود که از نو شروع کند. آن هم با اسم مستعار «اميل آژار». «گاري» در کل چهار رمان با نام «آژار» منتشر کرد. وقتي اولين رمانش به نام «آغوش مهربان» را با نام جديد خود نوشت، کتاب را به انتشارات «گاليمار» برد، اما انتشارات قبول نکرد کتاب را چاپ کند. «رومن گاري» با «سيمون گاليمار» تماس گرفت و وقتي معلوم شد که خود او رمان را نوشته، کتاب سريعاً با نام مستعار «اميل آژار» به چاپ رسيد و اتفاقاً نامزد بهترين جايزه «روندو» شد که «روبرت گاليمار» از ترس لو رفتن نام واقعي نويسنده انصراف انتشارات را از شرکت دادن کتاب در جايزه اعلام کرد.


    «رومن گاري» در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار»، که در سال ۱۹۷۹ نوشت، مي نويسد؛ «من حسابي خوش گذرانده ام. به اميد ديدار و ممنون.» هويت اصلي «اميل آژار» را يک سال پس از مرگ «رومن گاري» آژانس خبري فرانسه فاش کرد. معروف ترين کتابي که «اميل آژار» نوشته رمان «زندگي در پيش رو» است که جايزه آکادمي «گنکور» را در سال ۱۹۷۵ از آن خود کرد. «گاري»، به خاطر اين که هويت نويسنده رمان معلوم نشود، پسرعمويش را براي دريافت جايزه به آکادمي «گنکور» فرستاد. اين کتاب براي اولين بار در سال ۱۳۵۹ و با نام مستعار «اميل آژار» به فارسي ترجمه شد، اما اجازه تجديد چاپ نگرفت تا آن که براي دومين بار در سال ۱۳۸۰توسط «ليلي گلستان» ترجمه و منتشر شد.


    «زندگي در پيش رو» داستان عشق پسر عرب کوچکي است به يک زن پير. «مومو» قهرمان داستان که نام واقعي اش «محمد» است، چهارده سال سن دارد. سال ها پيش مادر «مومو» او را ول مي کند و از آن به بعد است که به همراه «رزا خانم» در طبقه ششم ساختماني زندگي مي کند که آسانسور هم ندارد و پانسيون بچه هاي بي سرپرست است. «مومو» پسري است کنجکاو و باهوش و بازيگوش که مرتب از اين در و آن در سوال مي کند و علاقه خاصي به «رزا خانم» دارد و دلش مي خواهد به او کمک کند و او را نجات دهد تا زنده بماند. «مومو» از تنهايي مي ترسد و مهمترين دغدغه اش داشتن خانواده و بزرگترين آرزويش اين است که برود مکه. «رزا خانم» هم زني زشت، بي مو و فربه است و حالا تنها کسي است که مي تواند براي «مومو» مادري کند. ساعت هاي زيادي را با او سپري کند و همدم و مونس اش باشد. «رزا خانم» اما کم کم بيمار مي شود و «مومو» هم علاقه بيشتري به او پيدا مي کند. «مومو» از ترس بيمارستان «رزا خانم» را در زيرزمين مي برد و به خيال خود از او مراقبت مي کند.


    «زندگي در پيش رو» از زبان «مومو» روايت مي شود و علاوه بر «رزا خانم»، «آقاي هاميل»، «لولا خانم»، «دکتر کتز» و «خانم نادين» هم از شخصيت هاي مهم آن هستند. «آقاي هاميل» پيرمردي است که مسلمان است و «مومو» سوالات مذهبي اش را از او مي پرسد. او پس از مدتي کور مي شود و براي «مومو» نقش پدري را بازي مي کند که او هيچ گاه نداشته. «لولا خانم» هم با اينکه شغل خوبي ندارد اما هر از چندگاهي براي کمک به «مومو» و «رزا خانم» به آنها سر مي زند. «مومو» حسابي شيفته او است. «دکتر کتز» هم در خدمت «رزا خانم» و بچه هايي است که نگهداري مي کند. از «مومو» خوشش مي آيد و تا وقتي که «رزا خانم» بيمار نشده، گاهي به آنها سر مي زند. «خانم نادين» هم «مومو» را به طور خيلي اتفاقي در خيابان ديده و بعد از مرگ «رزا خانم» قرار است که از «مومو» مراقبت کند. او دوبلور صداي هنرپيشه هاي سينما است.


    آن چه «رومن گاري» را چه در نقاب «اميل آژار» و چه در نقاب هاي ديگرش از نويسندگان ديگر متمايز مي کند، نوع نگاه راوي، قهرمان داستان و شخصيت هاي داستان هايش است. نگاه راوي داستان هاي او هميشه متفاوت است و البته واقعي هم به نظر مي رسد. در «خداحافظ گاري کوپر» نگاهي درويش گونه، ضد و نقيض و صادق دارد و راوي «زندگي در پيش رو» هم، که از زبان پسري بي سرپرست روايت مي شود، ديدي متفاوت دارد. ذهنيت و نگاه «مومو» به «رزا خانم» که خيلي زشت و بدقواره است و علاقه حقيقي اش به او داستان را از ويژگي خاصي برخوردار مي کند. «مومو» ابتدا از سگي مراقبت مي کند و چون نه مادر و پدري دارد و نه کسي را که دوستش داشته باشد، علاقه وصف ناپذيري به سگ خود پيدا مي کند. در جاي ديگري هم به «رزا خانم» علاقه مند مي شود، اما اين بار عشقي حقيقي را تجربه مي کند و پس از مرگ «رزا خانم» با خلاء بزرگي روبه رو مي شود.


    «زندگي در پيش رو» براي «مومو» داستان زندگي است که پيش روي خود دارد و بايد ساليان سال آن را سپري کند و براي «رزا خانم» داستان زندگي است که از او روي برگردانده. اين کتاب داستان شروع زندگي براي «مومو» و پاياني براي «رزا خانم» و «آقاي هاميل» است.



    ***




    «تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.
    * عنوان مطلب نام کتابي است به نام Romain Gary: The Man Who Sold His Shadow نوشته RalphW.Schoolcraft؛ انتشارات دانشگاه پنسيلوانيا؛ مارس ۲۰۰۲؛۲۴۱ صفحه؛ ۴۵ دلار.
    اين مطلب نوشته ي سعيد کمالي دهقان؛ اعتماد؛ چهارشنبه، ۱۳ دي ۱۳۸۵ – شماره ۱۲۹۹




  15. #15
    kinshin
    Guest

    پاسخ : معرفي نويسندگان مورد علاقه تان


    میخائیل آفاناسویچ بولگاکف (Michail Bulgakov)
    15می سال 1891 در خانوادهای فرهیخته در اوکراین دیده به جهان گشود. پدرش آفاناسی ایوانویچ دانشیار آکادمی علوم الهی و مادرش، واروارا میخاییلونا دبیر دبیرستانی در شهر کیف بود.
    پس از تولد فرزند اول، یعنی میخاییل، مادر از تدریس دست کشید و بیشتر وقت خود را به تربیت او اختصاص داد.
    بعد از میخاییل ویرا- نادژدا- واراوار- نیکلای- ایوان و لینا به جمع خانواده اضافه شدند و مهم ترین وظیفه ی مادر تربیت و آموزش بچه ها شد.
    در زمان حیاب پدر، اصول اخلاقی جدی بر خانه حاکم بود. ولی در اثر این شیوه ی تربیت، میخائیل مرد سر به زیر و مقدسی نشد.
    در سال 1901 او را به دبیرستان شماره ی یک شهر کیف "الکساندرفسکی" فرستادند. در آنجا بود که استقلال و خودرایی واپس زده ی خود را نشان داد. به هیچ گروه یا انجمن سیاسی نپیوست و شخصیت منحصر به فرد و نامتعارفش توجه اطرافیان را به خود جلب کرد.
    در سال 1907 آفاناسی ایوانویچ در گذشت. و این حادثه برای خانواده ضربه ی سنگینی بود؛ چرا که افزون بر وابستگی شدید عاطفی افراد خانواده به پدر، مادر قادر به تامین هزینه ی زندگی آنها نبود. خیلی زود، آکادمی علوم الهی، موفق به دریافت حقوق ماهانه از دولت برا میخائیل شد. مبلغی که بیشتر از حقوق پدر بود.
    در سال 1910 میخاییل با " تاتیانا نیکلایونا لاپا" که دوره دبیرستان را می گذراند آشنا شد و این آشنایی در سال 1913 به ازدوجشان انجامید.
    در بهار 1916، بولگاکف، دانشکده ی پزشکی را به پایان رساند و کمی بعد به خدمت سربازی احضار شد. در پاییز همان سال ارتش، او را به عنوان پزشک به روستای "نیکلسکی" در منطقه ی اسمالنسک اعزام کرد. خاطرات این دوران در مجموعه ی داستان "یادداشتهای پزشک جوان روستا" آمده است.
    او تا سپتامبر 1917 به فعالیت های پزشکی خود در "نیکلسی" ادامه داد و سپس به بیمارستان "ویازما" منتقل شد. پس از انقلاب اکتبر سال 1917، دیگر نتوانست بیش از این دوری از عزیزانش را تحمل کند. در فوریه سال بعد به کیف بازگشت؛ شهری که در سالهای انقلاب صحنه ی حوادث خونین بود. قدرت دائما به دست جناح های مختلف می افتاد و هر کدام مقررات جدیدی برای ارتش وضع می کردند.
    بولگاکف همه ی کوشش خود را برای ملحق نشدن به ارتش به کار برد. با این همه ناچار شد بکی دو روز در ارتش "پتلورا" خدمت کند،اما از آنجا فرار کرد و در پاییز سال 1919 به ارتش "دنکین" پیوست و به " ولادی قفقاز" اعزام شد و در آنجا به مداوای سربازان و افسرانی که در نبرد با ارتش سرخ مجروح می شدند، پرداخت.
    شکست ارتش سفید در بهار 1920 برایش فاجعه ای به حساب می آمد و او را به فکر ترک کشور انداخت.اما بیماری سخت او در این روزها سرنوشتش را به کلی عوض کرد.بیماری، فرصتی کافی برای اندیشیدن و تصمیم گیری در اختیارش گذاشت. پس از بهبودی، حرفه ی پزشکی را کنار گذاشت و به خبرنگاری و فعالیت های فرهنگی روی آورد. او آغاز فعالیت های جدیدش را این گونه توصیف می کند:
    "شبی از شبهای سال 1919 در سکوت پاییزی، زیر نور شمع کوچک داخل یک بطری که قبلا در آن نفت سفید ریخته بودند، اولین داستان کوتاهم را نوشتم و در شهری که قطار، مرا با خود به آنجا می کشاند، آن را برای چاپ به دفتر روزنامه بردم. پس از آن، چند مقاله ی فکاهی انتقادی مرا چاپ کردند. در اوایل سال 1920 ، از فعالیت های پزشکی دست کشیدم و به طور جدی به نوشتن پرداختم."
    بوگاکف در سال 1921 به مسکو رفت و خبر مرگ مادر، آخرین پیوند های او را با شهر دوران کودکیش،"کیف" قطع کرد و باعث شد که برای همیشه در مسکو بماند. در آنجا، در بخش فرهنگی سیاسی سازمانی که به اختصار "لیتو" خوانده می شد، به کار پرداخت. دیری نگذشت که "لیتو" در اثر مشکلات مالی بسته شد، از آن به بعد، بولگاکف کاملا خود را وقف نوشتن کرد.
    از سال 1922 تا سال 1925، مجله ی سرخ برای همه، و روزنامه های "منظره ی سرخ، بلندگو، سرخ، کارمند پزشکی و بوق" پر از مقالات و داستان های کوتاه بی امضای او یا با اسامی مستعاری چون: م.بول، م.ناشناس،اما_ ب، بودند.
    این نوشته ها به علت جمع آوری نکردن روزنامه ها از بین رفته اند.
    در سال 1924 نخستین ازدواج بولگاکف به شکست انجامید و با انتشار ابلیس نامه، زندگی اش دگرگون شد. این داستان، توجه مجامع فرهنگی را به خود جلب کرد و نام او را به عنوان یک نویسنده ی برجسته ی طنزپرداز بر سر زبان ها انداخت. در همین سال با لوبوف بلوزسکی ازدواج کرد.
    سال 1925 برای او سالی پر از تنش بود. رمان مورد علاقه ی نویسنده ی یعنی "گارد سفید" اجازه ی انتشار یافت و "داستان های تخم مرغ های شوم" و "دل سگی" در مجلات مختلف به چاپ رسید.
    افزون بر این، انتشارات "ندار" اولین مجموعه ی داستان او را منتشر کد. اما اجازه ی انتشار قسمت دوم رمان "گارد سفید" و چاپ داستان های "تخم مرغ های شوم" و " دل سگی" به صورت کتاب داده نشد و کتاب "مجموعه داستان ها" هم پس از انتشار، توقیف و تمام نسخه های آن از بین برده شد.
    منتقدان و نویسندگان مشهوری چون س _ آنگارسکی، آ _ وارونسکی، بولگاکف را یک نابغه ی ادبی معرفی کردند و در مقابل نیز نیش قلم گروهی دیگر از منتقدان به سمت او نشانه رفت. به هر حال، موفقیت هایی که او آن سال در تئاتر کسب کرد، همه ی شکست ها را جبران کرد.
    در اوایل سال 1930، دو بخش رمان "گارد سفید" چاپ شد و نگارش نمایشنامه های "آپارتمان زویکا" ، " دو" و "جزیزه ی ارغوانی" به پایان رسید.
    پنجم اکتبر سال 1929 بولگاکف شروع به نوشتن نمایشنامه ی درباره ی زندگی مولیر با نام " زیر یوغ ریاکاران " کرد. این نمایشنامه در اکتبر سال 1931 اجازه یافت به روی صحنه برود و در ژانویه 1932 هم در سالن تئاتر آکادمی هنر مسکو به اجرا درآمد.
    در همان سال، ازدواج دوم بولگاکف نیز به جدایی انجامید و کمی بعد با "یلنا شیلوفسکی" ازدواج کرد.
    در سال 1935 با "شوستاکویچ" و "پاسترناک" آشنا شد و این آشنایی به دوستی آنها انجامید. دو نمایشنامه ی "ایوان و اسیلویچ" و "آخرین روزها" در این سال نوشته شدند. از سال 1936 تا 1937 بولگاکف روی "رمان تئاتری" که نام ها دیگر آن "یادداشتهای مرد مرده" و " برف سیاه" بود، کار می کرد.
    در 1934 اولین نسخه ی رمان " مرشد و مارگاریتا" و در سال 1938 متن اصلاح شده و کامل تر آن نوشته شد. بازنگری و تکمیل این رمان تا واپسین روزهای زندگی بولگاکف ادامه داشت.
    در سال 1938 بولگاکف، نشانه های بیماری پدرش را در خود مشاهده کرد. بولگاکف با اطلاعات پزشکی که داشت به خوبی می دانست که سلامت خود را باز نخواهد یافت. با این همه از کار ادبی دست نکشید و نمایشنامه ی با الهام از "دن کیشوت" و به همین نام و سرانجام آخرین نمایشنامه ی خود به نام "باتوم" را به رشته ی تحریر درآورد.
    بولگاکف در دهم مارس 1940 درگذشت و پیکر او را در گورستان "نوودویچیه" مسکو به خاک سپردند.
    پونه معتمد. تخم مرغهای شوم. مروارید

صفحه 1 از 16 12311 ... آخرینآخرین

Tags for this Thread

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ