Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 


دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها  تبلیغات در بهشت انیمه

صفحه 2 از 17 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 16 تا 30 , از مجموع 245

موضوع: معرفی کارتون های قديمی و دوران بچگی

  1. #16
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    بنر;
    نام اصلی: بنر تیل، داستان سنجاب خاکستری، بر اساس داستانهایی از ارنست تامپسون ستون، محصول: نیپون (ژاپن) - 1979، 26 قسمت 26 دقیقه ای
    باز هم ماجرای جدایی از مادر (نامادری) در یکی از محصولات نیپون که داستان آن این بار، همچون مجموعه دیگری از ساخته های همین شرکت (دهکده حیوانات با نام اصلی میشا) در میان حیوانات می گذرد. سنجابی کوچک اندکی پس از به دنیا آمدن به مزرعه ای می آید و از بخت بد به دست انسانی گرفتار می شود که قصد دارد او را به گربه دست آموزش بدهد تا بخورد. اما دل گربه به حال سنجاب کوچک می سوزد، او را به فرزندی قبول می کند و نام بنر بر او می گذارد. بنر و مادر گربه اش با شادمانی در مزرعه زندگی می کنند اما خوشبختی انها طولی نمی کشد؛ مزرعه آتش می گیرد، بنر از مادرش جدا می شود و ناچار به جنگل فرار می کند؛ جایی که با حیوانات جنگلی روبرو می شود و ماجراها و دشواری های مختلفی را تجربه می کند.

  2. #17
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    همینه;نام اصلی: پت و مت ( پیش از آن: و همینه!)، خالق: لوبومیر بنش، ولادیمیر ژیرانک، محصول چکسلواکی -1976 تا 2005، 78 قسمت رنگی
    شخصیتهای اصلی این مجموعه عروسکی، دو کارگر و تعمیرکار دست و پا چلفتی هستند که در هر قسمت می خواهند مشکلی را حل کنند اما هرچه تلاش می کنند، مشکل پیچیده تر می شود و مشکلات جانبی بیشتری پدید می آید. در آخر، با احمقانه ترین و پردردسرترین شیوه به راه حلی دست می یابند که از آن «رضایت» دارند. دو شخصیت عروسکی ابتدا در فیلم کوتاهی به نام «متفکران» حضور یافتند و سپس مجموعه تلویزیونی مستقلی بر اساس این شخصیتها با عنوان «و همینه!» ساخته شد. در این زمان بود که شکل و ظاهر آنها به صورت کنونی طراحی شد. عاقبت در سال 1989 این شخصیتها دارای نامهای پت و مت شدند و مجموعه تلویزیونی آنها هم به همین اسم نامیده شد.

  3. #18
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    فکر کنم اینا جالب باشن تمام برنامه های ایرانی کودکیمان من بدون هیچ سانسوری همونطوری که بود از سایت همشهری آن لاین براتون اوردم
    آن موقعها تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت. هر کدامشان هم فقط یک ساعت برنامه کودک پخش می‌کردند. کانال یک، ساعت 5 تا 6 و کانال دو، ساعت 6 تا 7. البته برنامة جمعهها و باقی روزهای تعطیل فرق می‌کرد و تقریبا مثل حالا بود. بعدترها کانال یک، نیم ساعتی را تحت عنوان «برنامة خردسالان» به اول برنامه کودک هرروزش اضافه کرد.
    طبیعتا برنامه که شروع میشد، اول از همه مجری را میدیدیم. بعید میدانم همسن و سال‌های من، خاطرات خوب و به یاد ماندنی اجراهای خانم ********** ای در کانال یک را فراموش کرده باشند.
    چهرة مهربانی که حرفهای شیرینش را با صدایی گرم و لبخندی دلنشین برایمان می گفت و بی اغراق همگی واقعا دوستش داشتیم. محبوبیت خانم ********** ای (می‌بینید؟ هر کاری می‌کنم، نمی شود بدون «خانم» اسمش را بگویم.
    اسم این مجری از همان بچگی این طوری توی ذهن های ما ثبت شده و هیچ‌جور هم نمی‌شود پاکش کرد) برخلاف مجری های دیگر مثل محمد حسینی و حسین رفیعی و فرزاد حسنی و رضا رشیدپور، فقط از سادگی و صمیمیت خودش می آمد.
    او هیچ تلاشی برای متفاوت بودن نداشت، کلمات قلمبه سلمبه نمی گفت، ژانگولر اجرا نمیکرد و... ولی در عین حال اتوکشیده و خشک و رسمی هم نبود.
    راجع به راز و رمز ماندگاری خانم ********** ای می شود خیلی حرف زد، اما چه فایده وقتی الان سالهاست که از او خبری نیست. بعد از او، الهه رضایی مجری برنامة کودک شبکة یک شد که هنوز هم بعضی اوقات، برنامه اجرا میکند و البته مجری موفقی به حساب میآید.
    مریم افشار هم مجری دوست داشتنی شبکه دو بود. (اگر اشتباه نکنم خواهر رؤیا افشار بود که همان موقع ها در سریال آینة غلامحسین لطفی بازی می کرد.) صدای زیر و البته مهربان او باعث شده بود که جای خودش را خوب بین بچه ها باز کند.
    اما به جز تیتراژ ایرانی و مجری های وطنی، برنامة کودک و نوجوان کلی انیمیشن عروسکی و کارتونی و سریال&های تلویزیونی و آیتم های کوتاه میان‌برنامه ای تولید داخل هم داشت.
    لاشخور لاي آشغال‌ها
    حمید جبلی، اکبر عبدی، حسین محب اهری، آتیلا پسیانی و خدا بیامرز حسین پناهی.
    اسم همة این آدم ها با سریال های «محلة بروبیا» و «محلة بهداشت» سر زبان ها افتاد. محلة بهداشت و محلة بروبیا، دو تا مجلة تصویری بودند که آیتم های تقریبا ثابتی داشتند.
    این الگو سال ها بعد در مجموعة «هزار برگ، هزار رنگ» هم کمابیش تکرار شد. از نظر محتوایی هم دو مجموعة «بچه ها سلامت باشید» و «بچه‌ها مواظب باشید» با هدف رساندن پیام های بهداشت و ایمنی و سلامت به مخاطب، شباهت هایی با محلة بهداشت داشتند.
    شاید هنوز از «بچه ها سلامت باشید» لاشخوری را که با هیبت گنده و یغورش لابه لای آشغال ها وول می خورد و موسیقی «APOCALYPSE DES ANIMAUX» ونجلیز هم روی حرکاتش پخش می‌شد، یادتان مانده باشد.
    اگر نه، افسردگی بعدازظهرهای جمعه را که با اشک های بچه‌های حادثه دیدة «بچه ها مواظب باشید» گره خورده بود، هیچ‌کس فراموش نمی کند.
    خونه‌شون در داره
    شاید شروعش با «بازم مدرسه م دیر شد» اکبر عبدی باشد. «مثل‌آباد» سریال دیگری بود که تیم محلة بروبیا تولیدش کردند.
    «اوسا علم علم» که مرحوم ژیان نقش خیاط را در آن بازی می کرد و «مریض خر خورده» با نقش‌آفرینی داورفر و عبدی به عنوان پدر و پسر طبیب، از معروف ترین اپیزودهای مثل آباد بودند.
    «در خانه» را یادتان هست؟ اکبر عبدی و بابک بادکوبه و شهلا ریاحی و رؤیا افشار؟ جواد و پسرخاله­اش مرتضی؟ فندق؟ «آروم بگیر...آروم بگیر» چی؟
    «خونه شون در داره/ در خونه شون کلون داره/ اتاقش تاقچه داره/ حیاطش باغچه داره/ باغچه میونش گل گلی/ کنار حوضش بلبلی/ لای‌لای‌لای...» دیگر گفتن ندارد.
    گرفتید چی می‌خواهم بگویم. «علی کوچولو» با بازی فرزانه کابلی و امید آهنگر و صدای فهیمه راستکار. با آن فرم عجیب و غریب که به جای فیلم برداری از عکس برای نشان دادن قصه استفاده شده بود و علی کوچولو با نمایش سه چهار عکس از سرکوچه به اتاقش می‌رسید یا مادرش را طی دو عکس می بوسید.
    نزدیک بود «قصه های مجید» را از قلم بیندازیم. تیم هوشنگ مرادی کرمانی، کیومرث پوراحمد و مهدی باقربیگی کاری کردند کارستان. از یکی دو سریال مهم دیگر فقط نامی به میان می آوریم: دنیای شیرین و دنیای شیرین دریا.
    منم مي‌شم‌ باباي حميد
    حالا خیلی به این اصطلاح تله‌تئاتر گیر ندهید. منظورمان برنامه هایی است که تویش هنرپیشه ها به جز نقش اصلی، یک یا چند نقش دیگر را هم قبول و بازی می کردند.
    پس بگذارید یک مثال بزنم. «زیر گنبد کبود»، همان آقای حکایتی. «قصة باغ بزرگ / قصة گل قشنگ/ قصة شیر و پلنگ/ قصة موش زرنگ...» بهرام شاه محمدلو با عباس و مهرداد و حمید و یکی دیگر که اسمش یادم نیامد، جمع می شدند، قصه مرزبان هم بود که بیشتر به کلاس آموزش تئاتر شباهت داشت. یکی دیگر هم هست که حتی اسمش را هم فراموش کرده‌ایم، اما مطمئن‌ایم اگر نشانی بدهیم یادتان می آید.

    چند تا پسر راهنمایی یا اوايل دبیرستان بودند که همیشه مدرسه شان که تعطیل می شد، توی خرابه ای جمع می شدند و حرف می زدند. از مشکلات درس و زندگی‌شان می گفتند و نقش‌های داستان ;های تعـــریفـی شــان را هم خودشان بازی می کردند.
    آن هم پانتومیم. «امید تو بشو آقای تهرانی، جواد تو حمید باش، منم می شم بابای حمید.» يادتان آمد؟ شد؟ چقدر در عین سادگی، خوب و جذاب بود...
    دراكوتا تا به تا
    هر چقدر دستمان در انیمیشن کارتونی خالی است، عوضش در انیمیشن عروسکی با توپ پر حاضریم.
    شاید بخش عمده اش را هم مدیون مرضیه برومند و عادل بزدوده باشیم که سرحال و قبراق در واحد کودک‌و نوجوان صدا وسیما فعالیت می کردند.
    «خونة مادربزرگه» با یک تیم قوی در طراحی و ساخت عروسک ها، نوشتن متن مجموعه و عروسک گردانی و دوبله (رضا بابک، فاطمه معتمدآریا، بهرام شاه محمدلو، مریم سعادت و آزاده پورمختار) به جرأت یکی از بهترین آثار کودک و نوجوان بعد از انقلاب است.
    موفقیت این مجموعه به حدی بود که سازندگانش را به فکر ساختن سری دوم آن (با اضافه کردن هاپو کومار) انداخت.
    بی شک و تا همیشة تاریخ، بینندگان این مجموعه با دیدن چهرة چارلز برانسون در هر فیلمی به یاد «مخمل» مادربزرگه خواهند افتاد.
    «مدرسة موش ها» با حضور کپل و نارنجی و دم باریک و دم دراز و گوش دراز و سرمایی، تجربة موفق دیگری از برومند بود که ساختن فیلم شهر موش ها را هم در پی داشت.
    «دیو… دیو… دارم می شنوم» و «ایش! بدم می‌آد از این بچه موش ها» تا سال ها ورد زبان بچه‌ها بود.
    «زی& ;زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا» که لیلی‌رشیدی و امیرحسین صدیق را به سینمای ایران معرفی کرد هم کار برومند بود که البته با دوبلة عالی آزاده پورمختار، توک زبانی حرف‌زدن رضا فیاضی(«اعظم» گفتن‌هایش یادتان هست؟) و «جمالی» گفتن‌های مریم سعادت، جای خودش را حسابی بین بچه ها باز کرد.
    «هادی و هدی» و «قلی و بابا علی» هم از دیگر مجموعه‌های موفق عروسکی به شمار می‌آیند. عرضة عروسک‌های هادی و هدی در بازار و دهان به دهان چرخیدن اصطلاح «قلی جون این یه ضرب المثله» بین مردم، خود گواهی بر این مدعاست.
    این وسط فقط یک انیمیشن عروسکی بد فرم روی اعصاب بود. آن هم بعدازظهر جمعه. «کار و اندیشه». با آن پلان آخر تیتراژش که این دو تا یکی می شدند و با سرضرب های آهنگ، دست‌هایشان را به طرفین پرتاب می کردند.
    بلاهت‌های بی حد و غایت «کار» و بچه مثبت بودن «اندیشه» همراه با پیام اخلاقی تابلويش که «این دو جدا از هم و به تنهایی دردی را دوا نخواهند کرد»، تحمل این مجموعه را برای ما کاری عذاب‌آور کرده بود.
    دو تا انیمیشن عروسکی استخوان‌دار دیگر را هم تا یادمان نرفته بگوییم: یکی «شتر ساده دل» با آن دوبلة بی نظیر و فاخر و داستان پخته و پیچیده اش که قربانی شدن عنصری صادق و خدمتگزار را بر اثر توطئة رذیلانة حسودان و ذلیلان برای فریب و بدگمانی سلطان به تصویر می ;کشید و دیگری «ابراهیم در گلستان» که كار ايرج امامي بود و به داستان حضرت ابراهیم می‌پرداخت. نقش حضرت ابراهیم‌اش را هم پرویز بهرام دوبله می& کرد.
    عروسك‌ها و مجري‌ها
    سمبل این نوع برنامه ها، «صندوق پست» است. به جا نیاوردید، نه؟ بابا همان کلاه قرمزی!
    ایرج طهماسب به خواب هم نمی ;دید که با خلق این شخصیت کودکانة بازیگوشِ کارخراب کنِ سمج و در عین حال دوست داشتنی، اسمش به عنوان کارگردان پرتماشاگرترین فیلم تاریخ سینمای کشور ثبت شود.
    اما این آقای قرمز کلاه و پسر خاله اش که صدای حمید جبلی هر دو را به سخن گفتن وامی داشت، ناممکن را ممکن کردند!
    البته برنامه های اینچنینی که با حضور مجری و یک یا چند عروسک ساخته می شود، سابقه ای طولانی در تلویزیون دارد. از «هاچین و واچین» بگیر تا «آقا جیلی». ضمن این ;که یک سریال تلویزیونی هم با ساختاری شبیه به این ساخته شده است.
    «اوسا بابا»، مرد بی سر و همسر و برادر و خواهری که تنهایی‌اش را با مظفر و بهادر و گل بهار عروسکی پرکرده بود و روزگار می گذراند.
    تنبلی بهادر با آن زبان قرمز و سرکچل و آتیشی شدن گلی خانم از مؤلفه‌های قابل ذکر اوسا بابا هستند که البته هیچ‌وقت معلوم نشد چرا عروسک ها را برای دوستی خود انتخاب کرده است.
    وقتي بابا كوچك بود
    وقتی همین حالا هم به خاطر ضعف های فنی و تکنولوژیک، در کشور ما انیمیشن حسابی و به ;دردبخوری که بتواند مخاطب را چند دقیقه ای پای تلویزیون نگه دارد، چندان ساخته نمی‌شود، دیگر از سال های دور که هنوز حتی کامپیوتر به ایران نرسیده بود، چه توقعی دارید؟
    با این وجود، آن وقت ها دو تا کارتون داخلی نسبتا آبرومند از تلویزیون کشور پخش می شد که می ;شود این‌جا ازشان یادی به میان آورد و خاطره هایی را زنده کرد: «وقتی بابا کوچک بود» و «زهره و زهرا».
    اولی که تعداد قسمت هایش هم زیاد نبود، به نوعی نسخة وطنی «رابرت» محسوب می شد و چهرة بابایش هم آدم را یاد «قدرت» در فيلم گوزن ها می انداخت.
    محتوای مجموعه هم که از روی اسمش تابلو است. گوینده، قصه را برایمان می ;گفت و جای شخصیت های مختلف هم خودش صحبت می کرد. زهره و زهرا مخصوص ماه رمضان بود.
    دو دختر دوست و همسایه که تازه می خواستند روزه گرفتن از نوع کله‌گنجشکی را تجربه کنند و در ضمن، پیام های اخلاقی را به ما بینندگان برسانند.
    حرکات شخصیت‌ها در این یکی، خیلی ابتدایی‌تر از «وقتی بابا کوچک بود» نشان داده می شد و گرافیک‌اش هم به مراتب ساده ;تر بود

  4. سپاس

  5. #19
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    حنا، دختری در مزرعهنام اصلی: کاتری، دختر گاوچران، محصول نیپون (ژاپن) - 1984، 49 قسمت 26 دقیقه ای
    یکی دیگر از محصولات شرکت نیپون که در غیاب تولیدات پرطرفدار (و گران قیمت تر) بین المللی به بازار ایران راه پیدا کرد و در میان تماشاگران خردسال آن دوران محبوب شد. داستان فرزندی که به دنبال مادرش می گردد، مضمون آشنای سریالهای ژاپنی آن دوران، از جمله هاچ زنبور عسل، در اینجا هم تکرار می شود؛ کاتری (حنا) با پدربزرگ و مادربزرگش در مزرعه ای در فنلاند زندگی می کند و منتظر است مادرش که برای کار به آلمان رفته بازگردد. اما جنگ جهانی آغاز می شود و کاتری (حنا) با وقایع ناگوار بسیاری روبرو می شود از جمله قادر به برقراری ارتباط با مادرش نیست. اما او این دشواری ها را با سخت کوشی و اراده قوی تحمل می کند و همواره از محبت و علاقه اطرافیانش برخوردار است.

  6. #20
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    بارباپاپابراساس مجموعه کتابی به همین نام نوشته آنت تیسون و تالوس تیلور، محصول: فرانسه 1975، 40 قسمت پنج دقیقه ای
    مجموعه کتابهای مصوری که نخستین بار در دهه هفتاد به زبان فرانسه انتشار یافت و سپس به دهها زبان دیگر ترجمه شد، نام «بارباپاپا» را به دو معنا به کار می برد؛ هم نام شخصیت اصلی کتاب است و هم «نوع» یا «گونه» موجوداتی که این شخصیت به آن تعلق دارد. کلمه بارباپاپا به قرینه از واژه فرانسوی barbe àpapa ساخته شده که به معنای پشمک است. بارباپاپا خود یک موجود صورتی رنگ است که در حالت عادی شکلی شبیه گلابی دارد اما می تواند به هر شکلی درآید. او در میان زندگی آدمها بر خورده و سعی می کند که خود را با این سبک زندگی تطبیق دهد. او پس از ماجراهای شگفت انگیز فراوان، با زنی هم‌نوع خود به نام بارباماما آشنا می شود که سیاه رنگ است. آنها هفت بچه (باربابیبی) به دنیا می آورند که هریک به رنگی هستند: باربازو (زرد، پسر، عاشق حیوانات)، باربالالا (سبز، دختر، عاشق موسیقی)، باربالیب (نارنجی، دختر، عاشق کتاب)، باربابو (سیاه و پشمالو، پسر، عاشق هنر)، باربابل (ارغوانی، دختر، عاشق زیبایی)، باربابرایت (آبی، پسر، عاشق علوم)، باربابراوو (قرمز، پسر، عاشق قدرت و پهلوانی).

  7. #21
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    تنسی تاکسیدو و چاملینام اصلی: تنسی تاکسیدو و داستانهایش. محصول: توتال تلویژن برای تلویزیون سی بی اس (آمریکا) - از 1963 تا 1966
    داستان این مجموعه کارتونی محبوب که در کنار سرگرمی اهداف آموزشی هم دارد، بر محور یک پنگوئن به نام تنسی تاکسیدو و دوستش چاملی که یک شیرماهی است شکل می گیرد. این دو دوست در باغ وحشی زیر نظر یک نگهبان تندمزاج به نام استنلی لوینگستون زندگی می کنند. آنها اغلب از این باغ وحش فرار می کنند و در دنیای بیرون به دردسر می افتند. وقتی از حل مشکل و دردسر خود عاجز می شوند به سراغ دوستشان، آقای ووپی که استاد دانشگاه است می روند. آقای ووپی در هر زمینه ای اطلاعات وسیعی دارد که با کمال میل در اختیار دوستانش می گذارد و با کمک یک تخته سیاه سه بعدی که از کمد درهم و برهمش بیرون می کشد، توضیح می دهد. تنسی تاکسیدو و چاملی، سپس تلاش می کنند تا اطلاعات تازه خود را برای حل مشکلی که به آن دچار شده اند به کار ببرند اما نهایتا به دردسر بزرگتری با استنلی، نگهبان باغ وحش دچار می شوند. بازیگری که در این مجموعه به جای تنسی تاکسیدو حرف زده است، بیست سال بعد در نقش بازرس گجت گویندگی می کند.

  8. #22
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    مهاجراننام اصلی: رنگین کمان جنوبی، محصول نیپون، ژاپن - 1982، 50 قسمت 26 دقیقه ای
    در حافظه کسانی که از کودکی خود سالهای بیشتری فاصله گرفته اند، قصه های این مجموعه و حتی گاهی هویتش با «خانواده دکتر ارنست» اشتباه می شود. اینجا هم بار دیگر با داستان سفر یک خانواده اروپایی به قلب طبیعت بکر استرالیا روبرو هستیم: اما خانواده لوسی، برخلاف خانواده «سوئیسی» دکتر ارنست، از انگلستان به استرالیا مهاجرت می کنند تا یک مزرعه بزرگ را اداره کنند. آغاز زندگی تازه با ناامیدی و ناکامی تمام همراه است. روزهای دردناک نومیدی شان تا زمانی که سرانجام زمین مزرعه شان را صاحب می شوند ادامه دارد. با وجود این، لوسی و خواهرانش از تجربه های متنوع و تازه خود، از جمله کشف حیوانات عجیب و غریب و آشنایی با بومیان و دیدار با آدمهای جدید لذت می برند.

  9. #23
    کاربر افتخاری فروم lucky15000 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    محل سکونت
    انيميشن - animation
    نگارشها
    1,068
    تام وجریخالقان: ویلیام هانا، جوزف باربرا، محصول: مترو گلدوین مایر و کمپانی های دیگر - از 1940 تا حال حاضر
    این موش و گربه، بازیگران یکی از ستایش شده ترین و محبوبترین کارتونهای هالیوود هستند. داستان درگیری های تام و جری که هر بار در قالب یک فیلم کوتاه کارتونی با موضوعی مستقل روایت می شود، بیش از شش دهه است که تماشاگران تلویزیون و سینما را سرگرم می کند. شخصیتهای تام و جری علاوه بر کارتونهای تلویزیونی به فیلمهای سینمایی، بازی های کامپیوتری و کتابهای مصور هم راه یافته است. گذشته از این، در بسیاری از آثار سینمایی و ادبی دیگر هم ارجاعات و اشاراتی به این مجموعه کارتونی شده است. به طور خاص، عبارت «تام و جری» کنایه ای از دشمنی بی دلیل، بی هدف و پایان ناپذیر شده است، چنان که مضمون اصلی مجموعه، «دعوای موش و گربه» هم از قدیم به چنین معنایی به کار می رفت. پس از خالقان اصلی مجموعه، جین دایچ، کارتونیست آمریکایی مقیم پراگ و چاک جونز، کارگردان آمریکایی که با لونی تونز و شخصیتهایی چون باگز بانی، دافی داک و رودرانر و کایوت شهرت دارد، قسمتهایی از تام و جری را در دهه شصت ساخته اند.

  10. #24

    Smile پسر شجاع

    پسر شجاع


    به ياد خانم كوچولو، خرس مهربان و شيپورچي
    همه آن مشق‌هاي ننوشته

    بچه كه بوديم، خيلي چيزها برايمان مهم نبود. به خيلي چيزها توجه نمي‌كرديم و فقط لذتش را مي‌برديم. ساده‌ترين چيزها مي‌توانست تمام زندگي‌مان شود. تمام دنيايمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنيم و يا همراه با خرس مهربان، حال شيپورچي را بگيريم. اصلا هم برايمان عجيب نبود كه خودمان را در آن دنياي رنگي با خطوط ساده و نقاشي تصور كنيم.
    وقتي آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفيدش و دنباله‌اي از ستاره‌هاي درخشان شروع به حركت مي‌كرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف مي‌زدند تمام تصوير را پر مي‌كرد و بعد چرخيدن آن‌ها در دايره‌هاي نوراني و تصوير وحشت‌زدة روباه كوچولو مي‌آمد كه به دكل چوبي قايق چنگ زده بود، ديگر هيچ چيز از دنيا نمي‌خواستيم. يك كاسه پر از پفك نمكي نارنجي و ديدن پسر شجاع كه مي‌رفت تا گياه كوهي براي درمان خانم كوچولو بياورد، همة دنيايمان مي‌شد و باز همان قسمت‌هاي تكراري دوست داشتني.
    اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة اين دهكده اين‌قدر كم‌تعدادند و چرا آن‌قدر پدر و مادر مجرد در داستان زياد است. هيچ سؤال نمي‌كرديم كه مادر پسر شجاع كجاست؟ برايمان طبيعي بود كه آن آقاي سگ آبي را كه شبيه خشكبار فروش محله‌مان بود، پدر پسر شجاع بناميم؛ درست همان‌طور كه هم‌محلي‌ها مادر من را «مامانِ احسان» صدا مي‌كردند. پسر شجاع كه شروع مي‌شد، من هم وارد دنياي رنگي او مي‌شدم. با همان پيژامه و دمپايي و همان پيراهن آستين كوتاه چهارخانه. الان كه به عكس‌هاي اين برنامه نگاه مي‌كنم، ياد مشق‌هاي ننوشته‌ام مي‌افتم و عددنويسي با حروف و غروب‌هاي قرمز و نارنجي. آن موقع‌ها و پاييزهايي كه اذان وسط برنامه كودك مي‌افتاد. ياد تير كماني كه پشت گلدان قايم كرده بودم و ياد خانم كوچولو كه دوستش داشتم و شبيه دختر يكي از فاميل‌هاي دورمان بود كه بعدها شبيه بلفي كارتون بلفي و لي‌لي‌بيت شد.
    ياد ايستادن‌هاي سر كوچه و جمله‌اي كه مي‌گفتيم: «من برم خونه. پسر شجاع داره!!.»
    (احسان بيكايي)

  11. سپاس

  12. #25

    Smile رامكال-1

    رامكال محبوب‌ترين كارتون نيپون بين بچه‌هاي ژاپني است
    سوار بر سبد

    دوست داشتم خانه‌ام مثل خانة استرلينگ بود؛ يك كلبة چوبي، وسط انبوهي از درخت. از همان‌‌هايي كه هميشه توي نقاشي‌هايم مي‌كشيدم، همان مربع‌هاي ساده كه يك مثلث رويشان بود، مثلثي كه مي‌‌خواست شيرواني خانه را نشان دهد. خانه‌‌هاي نقاشي‌هاي بچه‌هاي امروز را دوست ندارم، از اين مستطيل‌‌هاي دراز كه تويش پر از مربع است خوشم نمي‌آيد. آپارتمان‌هاي جديد كجا و خانة استرلينگ كجا؟
    دوست داشتم صبح‌ها مثل استرلينگ سوار دوچرخه‌ام شوم و داد بزنم «رامكال» (يا راسكال) بعد رامكال با آن خط‌هاي پهن سياه، روي گونه‌اش و آن چشمان نخودي و نازنينش، سرش را از لانه بيرون بياورد و از درخت پايين بيايد و بپرد توي سبد جلوي دوچرخه‌ام. دوست داشتم سر راه، براي آليس دست تكان دهم و وقتي به اسكار مي‌رسم بزنم زيركلاه حصيري‌اش و وقتي به كارل مي‌رسم سلام كنم. ركاب بزنم و از جلوي مدرسه و خانة خانم كلا مزرعة اسكار اين‌ها رد شوم.
    استرلينگ، امسال صد ساله مي‌شود. منظوم استرلينگ نورث واقعي است همان كسي كه حدود 40 سال پيش، راسكال را نوشت و نام خودش را براي هميشه در ادبيات كودكان ماندگار كرد. استرلينگ، سال 1906، توي روستاي ادگرتون (ايالت ويسكانسين) به دنيا آمد و داستان‌نويسي را عملا بعد از فارغ‌التحصيلي از دانشگاه شيكاگو شروع كرد. همة داستان‌هاي استرلينگ مثل رامكال، يك جورهايي به روستاي ادگرتون ربط دارد. راسكال (1963) قصة خود استرلينگ بود، يك قصة اتوبيوگرافيك از زندگي نوجواني ده دوازده ساله كه لابه‌لاي مشكلات پدر رؤياپردازش (ديويد ويلارد نورث) و مرگ مادرش (اليزابت نلسون نورث) و مردم دور و برش گير كرده بود. سال 1963 كه راسكال منتشر شد، آن‌قدر مورد توجه قرار گرفت كه چند سال بعد، والت ديزني از رويش يك فيلم ساخت. يك‌دفعه رمان به 18 زبان ترجمه شد و 500 هزار جلد از آن در سراسر دنيا به فروش رفت. يكي از همين نسخه‌ها هم به دست رئيس نيپون رسيد. او هم آن را خواند و تصميم گرفت از رويش كارتون بسازد. براي همين يك تيم چند نفره را مأمور كرد كه به ادگرتون بروند. آن‌ها خانة چوبي استرلينگ، كليساي روستا و ساختمان قرمز رنگ دبيرستان را مو به مو، زير و رو كردند. خانه سر جايش مانده بود، كليسا هم كمابيش مثل اولش بود، ولي مدرسه شده بود دفتر جايي به اسم IKI. نيپوني‌ها آن‌قدر دور و بر خانه پرسه زدند و از در و ديوار خانه بالا و پايين رفتند كه همسايه‌ها به‌شان شك كردند و مجبور شدند به پليس اطلاع دهند.
    راسكال بالاخره در قالب يك سريال 52 قسمتي ساخته شد و مثل بمب توي دنيا صدا كرد. يكي از معروف‌ترين روزنامه‌نگارهاي ژاپن، به اسم كازو ناگاتا گفته: «30 سال است كه بچه‌هاي ژاپن اين كارتون را مي‌بينند و همچنان مثل اولش جذاب و دوست‌داشتني است... محبوبيت راسكان در ژاپن بيشتر از محبوبيت ميكي ماوس در آمريكاست.»
    استرلينگِ واقعي، سال 1974 از دنيا رفت و خانة چوبي‌اش چند سال پيش توسط «انجمن استرلينگ نورث» ترميم شد و به موزه تبديل شد. اعضاي خوش سليقة انجمن، امضاي استرلينگ و چهرة راسكال را روي يك تابلو حك كردند و آن را جلوي خانه آويزان كردند. ....ادامه دارد ...

  13. #26

    Smile رامكال-2

    رامکال بخش 2

    كسي كه كاراكتر راسكال را طراحي كرد
    گربه هاي نقاشي
    بيشتر نقاشيهايش با رنگ روغن و آبرنگ است و علاقة زيادي به كشيدن پرترة گربه ها، زنها، نقاشي آناتومي و كشيدن چشمانداز دارد. وقتي كه طراحي كاراكتر «راسكال» به تن زيويانگ سپرده شد، خودش هم نميدانست كه قرار است اين راكون نازنازي، بعد به عنوان نماد نيپون شناخته شود. اگر «فرهنگ زندگينامة هنرمندان چيني» يا «فرهنگ استادان هنر مدرن چين» را باز كني، حتما ميتواني نام «تن» را لابهلاي نام آدمهاي ريز و درشت ديگر ببيني. شهرت او بيشتر به خاطر چشماندازها و حيواناتي است كه ميكشد (چيزي كه توي راسكال به وفور ديده ميشود). اولين كارش براي نيپون تصويرسازي و طراحي انيميشن «نيكو و دوستان» بود كه همة نقاشيهايش را با آبرنگ كشيد.

    اطلاعات:
    رامكال Rascal
    كارگردان: آرايگو، راسوكارو
    52 قسمت
    محصول 1977
    انيماتور و طراح كاراكتر: تن زيو يانگ
    براساس كتاب «راسكال» نوشتة استرلينگ نورث

  14. #27

    Smile باخانمان

    باخانمان

    مادر مرده

    شاید شما سوزانا وگا را نشناسید. اما حتما یکی از معروف¬ترین آهنگ¬هایش را بی‌این¬که خودتان بدانید شنیده¬اید: »تامز دینر«. باز هم متوجه نشديد؟ بابا تیتراژ پرین! می¬دانم که همین الان دارید آهنگش را با دهان ری¬لود می¬کنید! تازه تیتراژ پرین یا همان «باخانمان» یک ویژگی خاص دیگر هم داشت: تازه موج جلوه¬¬های ویژة کامپیوتری به صدا و سیما رسیده بود و همکاران محترم هم از ذوق و سرخوشی سر از پا نمی¬شناختند و هر چیزی را که یاد گرفته بودند، از نصف کردن افقی و عمودی کادر که هر نصفش یک تصویر را نشان دهد تا تکه¬تکه کردن تصویر و پخش کردن و جمع کردنش تا توی هم رفتن تصاویر و آینه¬بازی و دیگر اقسام ژانگولرها را بی¬توجه به اصول بدیهی زیبایی¬شناسی با تولید انبوه روی این تیتراژ آزمایش کرده بودند.
    باخانمان یک انیمیشن ژاپنی بود که بر اساس رمان هکتور مالو با همین عنوان ساخته شد. کسی هم آخرش نفهمید چرا با وجود آواره و سرگشته بودن شخصیت اول قصه و بی‌خانمان بودنش مالو این اسم را انتخاب کرد.
    پرین تقریبا با همة انیمیشن¬های قبلی ژاپنی فرق می¬کرد. او اولین نوجوانی بود که به دنبال مادرش نمی¬گشت. چرا که خودش با چشمان خودش درگذشت آن عزیز از دست رفته را دید و با دست¬های کوچکش پیکر مطهر آن عکاس هندی¬تبار ساری¬به¬دوش را که هرگز در سوگ شوهر، سیاه از تن به در نکرد، به خاک سپرد.
    آدم¬های خوب کارتون¬ها معمولا خیلی روی اعصاب تماشاچی رژه می¬روند. مثل دختر مهربون یا ممول یا خانوم کوچولو (در پسر شجاع) یا پروانه (در چوبین). اما پرین با وجودی که خیلی دختر خوبی بود و مدام آدم¬های بدجنسی مثل آقایان تاروئل و تئودور و نیز خواهر و خواهرزادة نمک به حرام آقای ویلفران بزرگ سعی در زدن زیرآبش را داشتند تا از محبوبیت‌اش نزد پدربزرگ مایه¬دار دانه درشتش (که آن موقع نمی¬دانست پرین با اسم تقلبی اورالی نوه¬اش است) بکاهند و اگر دست خدا و طینت پاک پرین نبود، او از هیچ‌کدام این توطئه¬ها جان سالم به در نمی¬برد، اما روی اعصاب نبود. لااقل چندان روی اعصاب نبود.
    علت این امر را می¬توان در خاستگاه اجتماعی پرین جست‌و‌جو کرد. چرا که او به عنوان فردی از طبقة محروم و زحمتکش مردم که مدارج ترقی را تا رسیدن به مقام منشی مخصوص آقای رئیس پله‌پله طی کرد، قربانی بی‌گناه یک ازدواج نفرین شده بود. وصلت نامیمونی بین دو طبقه از بالاترین و پایین¬ترین دهک¬های جامعه (البته اگر این قصه را صدا و سیمای وطنی برای رفع مشکلات ممیزی به خوردمان نداده باشد!) به همین خاطر بود که گرچه او هم گه‌گداری روح لطیفش عود می¬کرد و با پاریکال و بارون، سگ و الاغ محبوبش سراغ بوی سیب و نفس حبیب را می¬گرفت، اما در مجموع از محبوبیت لازم بین تماشاچیان به‌خصوص خواهران (و البته مادران) عزیز برخوردار بود و هر چه آقای ویلفران در روند جست وجوی فرزند مرحومش ادموند جلوتر می‌رفت و به کشف هویت واقعی پرین نزدیک¬تر می¬شد، نفس‌های بینندگان هم بیش از پیش در سینه محبوس می¬گردید. تا آن¬جا که یکی از آشنایان ما که مدیر مدرسة راهنمایی و البته از طرفداران پر و پاقرص باخانمان بود، یک بار ضمن اجابت درخواست بچه¬های مدرسه از معلم¬ها خواهش کرد تا تکلیف روز شنبة آن¬ها را کمی سبک¬تر کنند تا بتوانند با خیال راحت به تعقیب سرنوشت پرین بنشینند! و چهره¬های غوطه¬ور در اشکی که اندوه پرین و آقای ویلفران را از شنیدن خبر ناگوار مرگ ادموند نظاره می¬کردند یا از شادی به هم رسیدن نوه و پدربزرگی چنین برازنده یا بینا شدن رئیس کارخانه در عنفوان پیری مغروق و محظوظ شادی بودند، به عنوان نقطة عطف سریال ماحصل چنین تصمیمی بود. (احسان عمادي)
    ویرایش توسط vahid_44 : 09-11-2007 در ساعت 10:37 PM

  15. #28

    بچه‌های مدرسه والت-1

    بچه‌های مدرسه والت- بخش 1


    انریکو، انریکوی عزیز
    اصولا چندان علاقه‌ای به نوشته‌های احساسی در باب گذشته و این که چقدر بچگی ما همه‌ چیز قشنگ بود و دنیا یک رنگ دیگر بود و همه با هم مهربان بودند و وقتی در خیابان عَر می‌زدیم صدای چَه‌چَه بلبل‌ها هم می‌آمد و این‌ها، ندارم. علتش هم این نیست که واقعا اوضاع این‌طوری نبوده، بلکه بیشتر به این دلیل از نوشتن این‌جور مطالب بیزارم که دیگران تا توانسته‌اند بچگی‌شان را به انحای مختلف زیبا کرده‌اند و دیگر چیزی برای من باقی نگذاشته‌اند تا من هم اندکی واقعیت را با خیال تحریف کنم. مانند آن نوشته‌های دم جشنواره که همه از سینما آزادی می‌نویسند و این که چه شب‌هایی برای فلان فیلم تا صبح در صف مانده‌اند و از سرما لرزیده‌اند. اما خب اگر قرار باشد از میان کارتون‌های کودکی و برنامه‌هایی که با آن‌ها بزرگ شده‌ام یکی را برای ستایش انتخاب کنم، بی‌درنگ «بچه‌های مدرسه والت» (و نه آلپ) را نام می‌برم.
    اگر بخواهم صادق باشم، دلیل این ارادت دوران خردسالی و کودکی را نمی‌دانم. اما الان که فکر می‌کنم، می‌بینم فضای داستان و روابط شخصیت‌ها یک‌جورهایی بزرگ‌تر از سن آن موقعم بود و خب کدام بچه‌ای ا‌ست که در کودکی، عاشق «بزرگ شدن» نباشد؟ از آن مهم‌تر این که ماجرا نه مانند اکثر کارتون‌های دیگر آن سال‌ها (و این سال‌ها؟ ) دربارة یک مشت حیوان و جانور بود و نه در روستا و کوه و بیابان می‌گذشت. داستان «بچه‌های مدرسة والت» وسط یک شهر متمدن اروپایی می‌گذشت و دربارة پسری ده ، دوازده ساله به‌ نام «انریکو» از یک خانوادة متوسط بود. هر بارهم از وسط دفترچه خاطرات او بود که ماجرا شروع می‌شد. .... ادامه دارد

  16. #29

    Smile بچه‌ های مدرسه والت-2

    بچه‌ های مدرسه والت-2

    ....... اگر آن اصل همذات ‌پنداری را در محبوب شدن داستان‌ها و فیلم‌های کودکی در نظر بگیریم، حتما تصدیق می‌کنید که این شرایط خیلی مناسب‌تر و دم‌دستی‌تر از رفاقت یک گوریل و سنجاب در جنوب‌شرقی استرالیا، برای همذات‌پنداری ا‌ست، مخصوصا برای ما بچه‌های شهری که دور و برمان به‌جز گربه و سوسک، حیوان دیگری زندگی نمی‌کند.
    نمی‌دانم شاید هم دلیل واقعی این دوست داشتن، چیز دیگری باشد؛ شاید به ترکیب خصوصیات مختلف بچه‌های مدرسه در کنار یکدیگر برگردد. اما راستش حالا که به آخر مطلب رسیده‌ام فکر می‌کنم دلیلش خیلی هم مهم نیست. مهم این است که این کارتون را دوست داشتم. فقط می‌توانم قول بدهم اگر دوباره به بچگی برگشتم، سعی خواهم کرد دلیلش را پیدا کنم. همین. (حمیدرضا نصیری‌پور)

  17. #30

    Smile چوبین

    چوبين (Chobin the Star Child)


    كارگردان: تارو رين
    آهنگساز: ميوكو آي
    فيلم نامه: يوكيمورو شيميچي
    محصول 1974، ژاپن/ 26 قسمت
    استوديوي تهيه‌كننده: Tatsunoko Prod. Co. Ltd

    سوپرمن كوچولو
    تيتراژش كه مي‌آمد، وول خوردن شروع مي‌شد، وول خوردن سؤال‌ها توي سرم را مي‌گويم. سؤال‌هاي عجيب و غريبي كه بي‌ربط به فضاي اجق وجق چوبين نبود. هيچ‌وقت نفهميدم كه چوبين چه‌جور جانوري بود. اگر حيوان بود، پس چرا مادرش آدم بود و اگر آدم بود، پس چرا قيافه‌اش آن شكلي بود: تركيبي از تا دو تا چشم گنده، يك خرمن مو، دو تا دست و دو تا پاي قلمبه؟ همين مشكل را كمابيش براي برونكا هم داشتم؛ هويت آن‌را هيچ‌وقت نفهميدم. دماغش شبيه دماغ باربارا استرايسند بود و چشم‌هايش مثل جك نيكلسون، ولي در مجموع، شبيه هيچ جانور قابل تصوري نبود. هميشة خدا روي اعصاب آدم رژه مي‌رفت. آن راهروي رنگارنگي كه جلوي مخفيگاه برونكا بود چرا آن‌قدر پيچ واپيچ بود؟ خود برونكا با آن هيكل زمختش چه جوري از آن راهرو رد مي‌شد؟
    چرا رنگ آن قورباغه قرمز بود و بچه‌اش توي دهنش زندگي مي‌كرد؟ چرا چوبين عاشق پروانه شده بود و آن دختره كه چوبين پيش‌شان زندگي مي‌كرد، رقيب عشقي پروانه بود، آن هم از نوع خارق‌العاده و نايابش؟ چرا قيافة خرسه، آن‌قدر دپرس بود و فقط گل مي‌خورد؟ چرا پيپ پيرمرده مثل پيپ عموي بلفي، كنار دهنش چسبيده بود و نمي‌افتاد؟ چرا هر وقت اتفاق بدي مي‌افتاد، آن جغد بيچاره از بالاي درخت مي‌افتاد پايين؟ يعني چيزي‌اش نمي‌شد؟
    يعني توي آن جنگل به آن گندگي، هيچ آدم ديگري غير از پيرمرده و دختره زندگي نمي‌كردند؟ حالا فرض كنيم كه جوابش «نه» باشد، خب پس چرا توي 26 قسمت، يك آدم هم به عنوان ميهمان يا رهگذر از توي جنگل رد نشد؟ چرا پيرمرده و دختره نمي توانستند با حيوان‌ها حرف بزنند. ولي چوبين كه مثلا از يك سيارة ديگر آمده بود مي‌توانست با همه حرف بزند؟
    شايد الان خيلي‌هايش را بتوانيم با اين قضيه كه احتمالا «چوبين يك سوپرمنِ آپديت شده به سبك انيميشن هاي نيپون بوده»، توجيه كنم. (كاوه مظاهري)

Tags for this Thread

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ