Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 


دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها  تبلیغات در بهشت انیمه

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 13 , از مجموع 13

موضوع: معرفی کارگردان های فیلم کودک

  1. #1
    ALTIN
    Guest

    معرفی کارگردان های فیلم کودک

    این تاپیک در مورد معرفی کارگردانان که در بخش فیلم های کودک معرفی میشوند
    1-تنها در صورتی کار گردانی رو معرفی میکنید پست بزنید
    2- اگر در مورد کارگردانی که کاربر دیگه معرفی کرده توضیح اتی دیگری میدونید پست بزنید
    3 - اسپم ممنوع

  2. سپاس

  3. #2
    ALTIN
    Guest

    رابرت لی زمه کیس

    Robert Zemeckis

    زندگی نامه :

    رابرت زمه کیس متولد شیگاگو در 14 می 1951 از پدر لیتوانی تبار و مادر ایتالیایی تبار
    زمه کیس در حومه شیگاگو که معروف به مک هنری بود بزرگ شده و به گفته خودش در خانواده اش هیچ هنری نبوده نه تئاتر نه کتابی نه موسیقی
    تنها دلخوشی در خانه را تلویزیون بود و دوربین 8 میلیمتری پدرش که با ان فیلم برداری میکرد
    به گفته خودش این چیزی بوده که زندگی اینده اش راساخته
    زمه کیس تا به حال دو بار ازدواج کرده ازدواج اولش با مری الن ترینور در اوایل دهه 1980 که از او یک پسر به نام الکساند ر دارد
    و بعد از طلاق گرفتن از او در سال 2001 با خانوم لسلی هارتر ازدواج کرد

    فیلم ها :
    می خواهم دستت را بگیرم (۱۹۷۸)
    ماشین های مصرف شده (۱۹۸۰)
    سنگ رومانتیک (۱۹۸۱)
    بازگشت به آینده : قسمت اول (۱۹۸۵) در این فیلم با استیون اسپیلبرگ به عنوان تهیه کننده همکاری کرد استیون اسپیلبرگ میگویدبا نوع اوری های که از فیلم های زمه کیس دیدم مطمئن بودم که کارگردانی بزرگ خواهد بود خود زمه کیس قبل از اکران فیلم گفته بود که این فیلم هم در گیشه و هم در پیش منتقدان شکست خواهد خورد ولی موفقیتی بدست اورد که به ساخت قسمت دوم وسوم کشید فیلم جایزه اسکار برای بهترن صدا برد و 3 مورد دیگر نامزد اسکار شد
    چه کسی برای راجر ربیت پاپوش دوخت(1988)
    بازگشت به آینده : قسمت دوم(۱۹۸۹)
    بازگشت به آینده : قسمت سوم (۱۹۹۰)
    مرگ از اینجا می آید (۱۹۹۲)
    فارست گامپ (۱۹۹۴) برای این فیلم جایزه اسکار بهترین کارگردانی رو گرفت
    تماس (۱۹۹۷)
    دورافتاده (۲۰۰۰)
    قطار قطبی (۲۰۰۴)
    بئوولف (۲۰۰۷)
    سرود کریسمس (۲۰۰۹)

    فیلمهای در حال ساخت:
    زیر دریایی زرد
    خرگوش راجر 2
    ویرایش توسط ALTIN : 09-05-2010 در ساعت 08:48 PM

  4. سپاس

  5. #3
    کاربر افتخاری فروم soshian آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    shiraz
    نگارشها
    1,434

    پاسخ : معرفی کارگردان های فیلم کودک

    ابراهيم فروزش


    زندگينامه

    ابراهيم فروزش متولد 1318 تهران، فارغ التحصيل كارگرداني از دانشكده هنرهاي دراماتيك است. وي فعاليت هنري را سال 1349 با عهده دار شدن سرپرستي مركز سينمايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان آغاز كرد. او سينما را سال 1352 با نگارش فيلمنامه فيلم كوتاه «سياه پرنده» تجربه كرد.

    فيلم ها:
    ۱ - سنگ اول (۱۳۸۸)
    ۲ - زماني براي دوست داشتن (۱۳۸۶)
    ۳ - هامون و دريا (۱۳۸۶)
    ۴ - بچه هاي نفت (۱۳۷۸)
    ۵ - مرد كوچك (۱۳۷۶)
    ۶ - خمره (۱۳۷۰)
    ۷ - كليد (۱۳۶۴)
    مردن چيزي نيست ، زندگي نكردن هولناكاست!

  6. سپاس

  7. #4
    کاربر افتخاری فروم soshian آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    shiraz
    نگارشها
    1,434

    پاسخ : معرفی کارگردان های فیلم کودک

    مجيد مجيدي


    زندگينامه:

    متولد 1338در تهران.

    در دهه شصت بازیگر بود و در دهه هفتاد کارگردان. از بدو تاسیس حوره هنری در فیلمهای حوزه بازی کرد. در اواخر دهه شصت به کارگردانی فیلمهای کوتاه روی آورد و با ساخت اولین فیلم بلندش (بدوک) به عنوان کارگردان مطرح شد. سه فیلم آخر او بچه های آسمان، رنگ خدا و باران از فیملهای ماندگار تاریخ سینمای ایران به شمار می آیند. سمن اینکه فیلم بچه های آسمان در سال 1997 به عنوان یکی از پنج کاندیداهای دریافت جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان مراسم اسکار معرفی شد.


    فیلم شناسی

    کارگردانی
    انفجار (مستند کوتاه، ۱۳۵۹)
    هودج (فیلم کوتاه، ۱۳۶۳)
    روز امتحان (فیلم کوتاه، ۱۳۶۷)
    یک روز با اسیران (مستند کوتاه، ۱۳۶۸)
    بدوک (۱۳۷۰)
    آخرین آبادی (فیلم کوتاه، ۱۳۷۱)
    پدر (۱۳۷۴)
    خدا می‌آید (فیلم کوتاه، ۱۳۷۴)
    بچه‌های آسمان (۱۳۷۵)
    رنگ خدا (۱۳۷۷)
    باران (۱۳۷۹)

    پابرهنه در هرات (مستند، ۱۳۸۰)
    المپیک در اردوگاه (مستند کوتاه، ۱۳۸۱)
    بید مجنون (۱۳۸۳)
    آواز گنجشک‌ها (۱۳۸۶)

    بازیگری
    توجیه (۱۳۶۰)
    استعاذه (۱۳۶۱)
    مرگ دیگری (۱۳۶۱)
    دو چشم بیسو (۱۳۶۲)
    بایکوت (۱۳۶۴)
    تیر باران (۱۳۶۵)
    تامرز دیدار (۱۳۶۸)
    در جستجوی قهرمان (۱۳۶۸)
    شنا در زمستان (۱۳۶۸)

    جوایز و افتخارات
    جایزهٔ ویژهٔ بیست و پنجمین جشنوارهٔ فیلم مونتره‌آل، سال ۲۰۰۱
    جایزه سیمرغ بلورین بهترین فیلم پانزدهمین جشنواره فیلم فجر برای فیلم بچه‌های آسمان در سال ۱۳۷۵
    انتخاب شدن جزء ۵ نامزد نهایی جایزه بهترین فیلم خارجی اسکار، به خاطر فیلم بچه‌های آسمان، سال۱۹۹۷

  8. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  9. #5
    ALTIN
    Guest

    John Lasseter

    جان لاستر مرد جادویه پیکسار
    قسمت اول
    شخصیت كارتون ساز
    توانمندی لاستر در تصویرسازی به دوران كودكی او در ویتیر كالیفرنیا برمی‌گردد. مادرش تا پیش از وضع‌حمل در دوازده ژانویه 1957 پیش‌بینی نمی‌كرد كه به‌زودی دارای دو فرزند خواهد شد (خواهرش شش دقیقه از او بزرگ‌تر است).

    به همین خاطر پدرش، پائول لاستر، پسرش را <بچه جایزه> می‌خواند. پائول می‌گوید: من می‌دانستم او بچه باهوشی است، اما تعجب می‌كردیم كه چطور همیشه درست همان جایی قرار دارد كه باید باشد!

    مادر ما معلم هنر بود و به همین خاطر دور و بر ما پر از مواد و وسائل هنری بود و ما همیشه در حال نقاشی كردن بودیم. برادرم از خیاطی و مجسمه‌سازی لذت می‌برد و خواهرم دوزندگی می‌كرد، نقاشی می‌كشید و غذا می‌پخت. الان او مهارت بسیار زیادی در پخت و پز پیدا كرده و می‌تواند كیك‌هایی درست كند كه مثل مجسمه است. او در منطقه دریاچه تاهو ، به عنوان ملكه كیك‌های عروسی انتخاب شده است.

    صحنه‌ای از فیلم شركت هیولا‌ها
    اما من از هیچ چیز به اندازه دیدن كارتون لذت نمی‌بردم. گرچه كسی نمی‌توانست در طول هفته‌ مرا از رختخواب بیرون بكشد، اما روز یكشنبه خودم از ساعت 30/6 صبح بیدار می‌شدم تا بعد از گزارش كشاورزی، كارتون تماشا كنم.

    ظرف صبحانه‌ دستم بود و نزدیك تلویزیون می‌نشستم تا كارتون تمام شود. شاید باورتان نشود كه این عادت تا دبیرستان هم همراه من بود. در آن زمان بعد از تمرین واترپلو سریع به سمت خانه می‌دویدم تا كارتون <باگز بانی> را ببینم.


    وقتی دانشجوی سال اول دانشگاه شدم، كتابی درباره پویانمایی <زیبای خفته> خواندم كه در آن زمان اوج هنر پویانمایی بود. این خبر خیلی برای من جالب بود؛ زیرا تا آن زمان نمی‌دانستم برای ساختن چنین كارتون‌هایی، به سازندگانش پول هم می‌دهند.

    به سرعت نامه‌ای به دیزنی نوشتم و به آن‌ها گفتم دوست دارم یك انیمیشن‌ساز شوم. آن‌ها هم با روی خوش پاسخ مرا دادند و گفتند باید دوره‌های زیادی را در این زمینه ببینم. آن‌ها به من توصیه كردند با مبانی شكل‌سازی و طراحی و رنگ آشنا شوم تا بتوانند به من پویانمایی آموزش دهند؛ زیرا در آن زمان چنین چیزی در دانشگاه تدریس نمی‌شد.

    سال دوم دانشگاه بودم كه از دیزنی نامه دیگری دریافت كردم. آن‌ها در آن نامه از شروع برنامه شخصیت‌های پویانمایی در مدرسه فیلم هنری مؤسسه كالیفرنیا خبر داده بودند كه اساتید آن از هنرمندان معروف دیزنی بودند. هر چند احساس نمی‌كردم بتوانم از پس چنین كلاسی بربیایم، بورسی گرفتم و در اولین كلاس‌های دوره ثبت نام كردم.

    خیلی هیجان انگیز بود. آن‌ها نه تنها مهارت‌های این رشته را به ما تدریس می‌كردند، درباره داستان‌های فیلم‌سازی خود در والت‌دیزنی هم حرف می‌زدند.

    والت و مربیانش انیمیشن را از سرآغاز تا انتهایش، یعنی زمانی كه فیلمی ساخته می‌شد و ما می‌دیدیم، می‌شناختند و اكنون اطلاعات آن را در اختیار ما می‌گذاشتند.

    من فهمیدم كه تنها فردی نیستم كه به شخصیت‌های كارتونی علاقمندم. ما توانستیم خود را از حصار خارج كنیم و به آرزوی مشتركمان فكر كنیم: كار در دیزنی. برخی از همكلاسی‌های او تیم برتون، كارگردان <عروس مرده> براد بیرد (باورنكردنی‌ها) و جان ماسكر (علاءالدین) بودند.

    نمی‌توانستم پس از فراغت از كلاس‌های هنری، به كار تابستانی در جایی غیر از دیزنی‌لند فكر كنم. در تابستانی كه Space Mountain گشایش یافت (1977)، من در Tomorrowland جارو می‌زدم. سپس مرا قایقران یك قایق تفریحی جنگل كروز كردند. شاید كسی باور نكند كه بیشتر آنچه من درباره زبان كمدی آموختم، محصول كار در آنجا بود.

    در آنجا متوجه شدم كه می‌توان مسافرانی را كه روی كشتی تفریحی هستند، با هر لطیفه‌ای ‌خنداند. همچنین خیلی زود فهمیدم، هرچه لطیفه‌ها و تشبیهاتی كه به كار برده می‌شود ساده‌تر باشد، خنده‌دارترند؛ به شرط آن‌كه بدانی چطور از آن‌ها استفاده كنی.


    یكی دیگر از آموزش‌های كلیدی من، باز هم در همان تابستان اتفاق افتاد. در آن سال، فیلم <جنگ ستارگان> ساخته شد. آخر هفته به همراه یكی از همكلاسی‌ها برای دیدن فیلم به سالن تئاتر چینی Mann در هالیوود رفتیم و من به خوبی به یاد دارم كه شش ساعت سرپا در صف منتظر ماندیم. بالاخره وارد شدیم و وقتی فیلم شروع شد، غرق فیلم شدم و در آخر فیلم از شدت هیجان به خودم می‌لرزیدم. به اطراف كه نگاه كردم، دیدم همه از پیر و جوان و آشنایان آمده‌اند و از دیدن فیلم لذت می‌برند.

    هنگامی كه والت دیزنی فیلم می‌ساخت، به احساساتش اعتماد می‌كرد و فیلم را برای خودش می‌ساخت. از این رو این فیلم برای همه جذاب بود، نه فقط برای بچه‌ها. <سفید برفی> اولین فیلم بلند پویانمایی بود كه در سال 1938 روی پرده رفت و تعداد زیادی مخاطب را به خود جذب كرد. بنابراین بعد از این كه فیلم جنگ ستارگان را دیدم، به ذهنم رسید كه انیمیشن هم می‌تواند چنین جذابیتی داشته برده‌اند.
    ویرایش توسط ALTIN : 09-05-2010 در ساعت 03:05 PM

  10. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  11. #6
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : John Lasseter

    قسمت دوم

    به دست آوردن و از دست دادن یك كار رویایی
    <ویژگی او آن است كه در مراحل ابتدایی كار پویانمایی خود، جایی را می‌دید كه دیگران نمی‌دیدند.> اندرو استنتون، نایب رئیس بخش خلاقیت پیكسار و كارگردان <در جست‌وجوی نمو> با بیان این مطلب می‌گوید: او می‌داند چه چیزی باعث افت كاراییش می‌شود و چه چیز باعث می‌شود دیگران جای او را در صحنه بگیرند.

    اولین دوره كلاس‌های هنری كالیفرنیا در سال 1979 فارغ‌التحصیل‌ها را بیرون داد و همه ما در آستانه رسیدن به آرزوی دیرینه خود برای كار در دیزنی بودیم.


    اما پس از رفتن به آنجا متوجه یك نكته كاملاً ناامیدكننده شدیم: استودیو پویانمایی دیزنی زیر نظر افرادی اداره می‌شد كه بیشتر تاجر بودند تا هنرمند و اساتید برجسته‌ای كه در كالج هنر به ما آموزش می‌دادند، در آنجا جایگاهی نداشتند. البته این ماجرا مربوط به دوره قبل از میشل ایسنر و فرانك ولز بود و با آمدن آن‌ها پویانمایی رنگ و بوی تازه‌تری به خود گرفت.

    ما انرژی زیادی داشتیم و مدام پیشنهادهای تازه‌ای مطرح می‌كردیم. پیشنهادهای ما بسیار سازنده بود، اما ظاهراً مدیران وقت استودیو آن‌ها را نمی‌پسندیدند. یكی از كارگردانان به من گفت: بعد از بیست سال پیروی كردن از آنچه رئیست به تو می‌گوید، می‌توانی یاد بگیری خودت ریاست كنی.

    من منظورش را نفهمیدم، ولی معلوم بود كه كم‌كم داشتم به یك كارمند خودمختار تبدیل می‌شدم. تمام تلاش من آن بود كه بهترین كار ممكن را انجام دهم، اما این كار ظاهراً باعث دشمن تراشی شده بود.

    سال 1980 یا 1981 كه اولین پویانمایی رایانه‌ای را دیدم، برای من بسیار الهام بخش بود. من دنبال این جور چیزها نبودم، فقط در نوار كنفراس‌های مربوط به انیمیشین كامپیوتری، چیزهایی درباره آن شنیده بودم. آنچه ساخته شده بود، چیز خاصی نبود: اشكالی حباب ما‌نند بود كه حركت می‌كردند، اما همین هم برای من خیلی جالب بود.

    در همان زمان دیزنی در حال عقد قرارداد فیلم اكشنی به نام <ترون> بود كه بنا بود در آن از جلوه‌های ویژه كامپیوتری استفاده شود.

    من روی آن پروژه كار نكردم، اما برخی از دوستانم در آنجا بودند. آنچه من در روزهای آغازین مشاهده كردم، مرا بسیار هیجان‌زده كرد. دیزنی همیشه به دنبال این بود كه ابعاد پویانمایی خود را بیشتر كند و این فیلم همانگونه ساخته شد كه دیزنی می‌پسندید و منتظرش بود. اما من هرچه نگاه كردم، دیدم این فیلم نتوانسته است توجه حتی نیمی از مخاطبان را هم به خود جلب كند.

    ترون توسط آن دسته از افرادی از استودیو ساخته شد كه ارتباطی با پویانمایی نداشتند. مدیر اجرایی تیم شخصی به نام تام ویلهیت بود و من درباره نحوه استفاده از این فناوری جدید در پویانمایی صحبت زیادی با او كرده بودم. از این رو او این امكان را فراهم كرد كه من و تعدادی دیگر، یك شخصیت دیزنی را كه به صورت دو بعدی با دست طراحی شده را با یك برنامه كامپیوتری سه بعدی تركیب كنیم و یك فیلم آزمایشی سی ثانیه‌ای بسازیم.

    من چنان از ساخت این فیلم آزمایشی هیجان‌زده شدم كه تصمیم گرفتم با استفاده از این روش، یك فیلم داستانی كوتاه بسازم. پیش از این یكی از دوستانم كتاب داستانی كوچكی را به نام <توستر كوچولوی شجاع> به من معرفی كرد كه توماس دیش نوشته بود. من همیشه روح‌‌دادن به اجسام بی‌روح را دوست داشتم و این كتاب پر از چنین شخصیت‌هایی بود. تام ویلهیت هم موضوع را پسندید و به ما اجازه داد این داستان را هم به همراه كلیپ آزمایشی خود به استودیو پویانمایی ببریم.

    من یادم بود كه مسئول استودیو همیشه یك سؤال می‌پرسد: ساختش چقدر هزینه برمی‌دارد؟ ما پاسخ دادیم چیزی در حدود دیگر فیلم‌های انیمیشن. او در جواب گفت: پویانمای كامپیوتری یا باید زمان كمتری ببرد یا هزینه كمتری. در غیر این صورت فایده ندارد. ما بعدها فهمیدیم ایده‌ای كه هنوز در ذهن خود ما تكمیل نشده بود، قبلاً توسط دیگران تخریب شده است.

    اما ما اشتیاق زایدالوصفی داشتیم. به همین خاطر سعی كردیم مدیران رده بالاتر را قانع كنیم. بی‌خبر از آن كه دل آن‌ها چه اندازه از ما پر است! یعنی مدیر استودیو قبلاً خودش را برای مخالفت با ما آماده كرده بود. پس چه فرقی می‌كرد ما چه برنامه‌ای داریم؛ هر چه بود، با آن مخالفت می‌شد!

    ده دقیقه بعد تلفنی از سوی مقام بالاتر من به من شد كه او دیگر علاقه‌ای به من ندارد و گفت: <از آنجا كه این برنامه دیگر ساخته نمی‌شود، پروژه من در دیزنی كامل شده. شما دیگر در اینجا سمتی ندارید و دیگر در استخدام دیزنی نیستید.>

    من به همین راحتی اخراج شدم. شما درك می‌كنید كه من نمی‌توانستم به كسی بگویم كه كار در آنجا بخشی از هویت من بود. من هیچ‌وقت نخواسته بودم برای دیزنی كار كنم. من خیلی پرانرژی و ماجراجو بودم و نمی‌خواستم زرنگ‌بازی كنم. اما تخریب شده بودم.

    حالا‌ علت همه این اتفاقات را می‌فهمم. در آن زمان كه تصمیم گرفته بودم <توستر كوچولوی شجاع> را بسازم، به دنبال فردی می‌گشتم كه از پویانمایی رایانه‌ای سردربیاورد. از این رو به سراغ لوكاس فیلم رفته بودم؛ زیرا آن‌ها در شركت خود بخشی در این زمینه داشتند و تعدادی از بهترین متخصصان كامپیوتر دنیا را در آنجا گرد همآورده بودند. من حتی به دیدن سان رافائل رفته بودم و با ادكاتمول و آلوی ری اسمیت، كه مؤسسان گروه بودند، ملاقات كرده بودم.

    اد و آلوی هم پیش از این به سراغ استودیو دیزنی رفته بودند تا با صحبت با آن‌ها درباره مزایای انیمیشن كامپیوتری، آن‌ها را به آن علاقمند كنند، اما موفقیتی كسب نكرده بودند. اما حالا این یكی از اعضای دیزنی بود كه خود به سراغ آن‌ها رفته بود و با جدیت از آن‌ها می‌خواست روی فیلم‌سازی كامپیوتری كار كنند. به همین خاطر خیلی هیجان زده شده بودند و احساس می‌كردند بالاخره می‌توانند دیزنی را به این كار راضی كنند. اما آن‌ها نمی‌دانستند كه من در پافشاری بر انجام‌دادن این كار كاملاً دست تنها هستم.

    درست بعد از اخراج، به یك كنفرانس گرافیك كامپیوتری در كوئین مری در لانگ‌بیچ رفتم. هیچ وقت فراموش نمی‌كنم. وقتی به آنجا رفتم، سخنرانی اد تمام شده بود و وقتی مرا دید، خیلی خوشحال شد. سمت من آمد و پرسید: حال توسترت چطوره؟ من هم جواب دادم: فعلاً ازش خبری نیست. در حقیقت جرات نداشتم بگویم اخراج شده‌ام. بنابراین وقتی پرسید چه برنامه‌ای برای آن دارم، گفتم: نمی‌دانم.

    مدتی بعد دوباره سراغش رفتم. دیدم پشت ستونی ایستاده و آهسته می‌گوید. <جان، جان، بیا، بیا اینجا.> به سمتش رفتم تا ببینم چه می‌كند و چه می‌خواهد. وقتی رسیدم، پرسید: نظرت چیه اگر برای انجام دادن یك پروژه از تو دعوت كنم؟> باوركردنی نبود.

    در دسامبر 1983 بود كه وارد لوكاس فیلم شدم و شروع به كار روی كاتونی به نام <ماجراهای آندره و والی> كردم كه اولین فیلم كوتاه ما به حساب می‌آمد. ابتدا نظرم این بود كه پویانمایی را به صورت دستی انجام دهم و فقط صحنه‌های پشت را با كامپیوتر كار كنم. اما اد نظر دیگری داشت.

    من گفتم: ما در حال توسعه یك سیستم جدید هستیم. پس چرا سیستمی طراحی نكنیم كه شخصیت‌ها را هم با كامپیوتر ایجاد كند؟ این‌گونه شد كه من كارگردان اولین فیلمی شدم كه شخصیت‌هایش هم توسط كامپیوتر ساخته شده بود.

  12. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  13. #7
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : John Lasseter

    قسمت سوم و اخر


    رسانه جدیدی متولد می‌شود
    اولین تولیدات كامپیوتری پیكسار خیلی به كارهای دستی شبیه بود. این فیلم‌ها كه عمدتاً كوتاه هم بودند، توسط لاستر و بسیاری دیگر از همكارانش تولید می‌شدند و خیلی از اوقات لازم بود قبل از طراحی تصویر، نرم‌افزار آن نوشته شود.

    اد كاتمل می‌گوید: واقعاً می‌توان دید كه جان چقدر خیال پرداز است. فراموش نكنید كه آن موقع سال 1981 بود و اولین IBM PC تازه وارد بازار شده بود. در آن موقع هیچ كس نمی‌دانست با این وسیله چه كارهایی می‌توان انجام داد.

    جمله طنزی هست كه می‌گوید: ببخشید كه این نامه این قدر طولانیه. وقت نداشتم كوتاه‌ترش كنم. این جمله خیلی درست است. برادر بزرگ‌تر من جیم، (كه شش هفت سال پیش از دنیا رفت)، یك طراح فوق‌العاده داخلی با تخصص طراحی به سبك ژاپنی بود. او می‌گفت: ژاپنی‌ها اول یك چیز را طراحی می‌كنند و بعد مدام از آن كم می‌كنند تا جایی كه نتوان چیز بیشتری از آن كم كرد. فیلمسازی نیز به همین شكل است.

    جیم در موارد دیگری هم با من بحث می‌كرد. یك بار چیزی گفت كه خیلی برای من جالب بود. می‌گفت: اگر پارچه‌ای طراحی می‌شود كه الگوی خیلی جدیدی دارد، باید در بخشی از آن یك طرح كلاسیك كار شود، یا برعكس اگر پارچه با الگوی كلاسیك طراحی می‌شود، باید در كنار آن از یك الگوی خیلی جدید هم استفاده كرد. می‌گفت در این صورت چیز آشنایی وجود دارد كه مردم با آن ارتباط برقرار می‌كنند. اگر هم پارچه و هم الگوی به كار رفته تند باشند، مردم نسبت به آن حسی پیدا نمی‌كنند.

    من هیچ وقت این ایده را فراموش نمی‌كنم. هنگامی كه شروع به انیمیشن كامپیوتری كردم، محیط خیلی یكدست بود. گروهی كه نرم‌افزار می‌نوشتند، دموی ‌(Demo) هنری نیز می‌ساختند و عشقشان این بود كه این تصاویر تند را با آهنگ‌های آنچنانی نیز تركیب كنند. محصول كار آن‌ها چیزی مثل <بیپ-بیپ-بوف-بیپ-بیپ> بود و مخاطبان اصلاً نمی‌توانستند با آن ارتباط برقرار كنند.

    دیدم پیشنهادهای زیادی برای كار در چنین فضایی دارم. برای ساختن فیلمی در حد كار دیزنی، باید در دو هنر تبحر كافی داشت: باید بتوان مثل لئوناردو داوینچی یا میكل‌آنژ نقاشی كرد و باید حركات و زمانبندی حركت 24 فریم را در یك ثانیه كنترل نمود.

    نقاشی من بد نبود، اما من بیش از اندازه روی یك نقاشی یا فریم تمركز می‌كردم و بُعد چهارم زمان را كه همان حركت پویانمایی بود در نظر نمی‌گرفتم. كامپیوتر همه چیز را تغییر داد. در اینجا یك مدل وجود دارد كه شما آن را حركت می‌دهید. تفاوتش مثل ماشین‌نویسی در قدیم با واژه‌پردازی مثل Word است. در آنجا شما قدرت مانور چندانی ندارید، ولی در word هر كاری دلتان بخواهد می‌كنید.

    من یاد گرفتم چگونه كارها را به كمك كامپیوتر ساده‌تر انجام دهم. به عنوان مثال، می‌توانم از فیلم كوتاهی نام ببرم كه در 1986 ساختیم، <.Luxo Jr>. این فیلم تنها چند دقیقه بود و آن زمان قدرت كامپیوتر آنقدر نبود كه حتی بتوانیم پس‌زمینه را با آن كار كنیم. فقط می‌توانستیم دوربین را نگه داریم و با كمك كامپیوتر تصویر سقف چوبی را محو كنیم.

    اما چیزی كه باعث شیفتگی همه شد آن بود كه برای اولین بار، یك فیلم پویانمایی كامپیوتری تنها بر شخصیت‌ها و داستان تمركز داشت. در این فیلم تنها یك چراغ رومیزی وجود داشت و حركات در فیلم خیلی كم بود، اما بیننده به سرعت می‌توانست تشخیص دهد كودك Luxo Jr است و آدم بزرگ‌تر، مادرش. باساخت این فیلم كوتاه، كامپیوتر از یك وسیله تزئینی، به یك ابزار جدی در فیلمسازی تبدیل شد.

    داستان <داستان اسباب بازی>
    از اواخر دهه 1980 تا اوایل دهه 1990، لاستر به همراه تیمش تقریباً یك فیلم در سال می‌ساختند و آگهی‌های بازرگانی نیز به آن اضافه می‌كردند. پیكسار هزینه نرم‌افزار پویانمایی‌سازی را می‌پرداخت و دیزنی هم بزرگ‌ترین مشتری آن بود. مسائل دست به دست هم داد تا این كه در سال 1991یك استودیوی بزرگ‌تر به پشتیبانی از ایده لاستر در تولید یك فیلم كامل پیدا شد.

    زمانی كه دیزنی در سال 1991 تصمیم به حمایت از <داستان اسباب بازی>ما گرفت، در روزهای اوج خودش قرار داشت. آن ها حتی وقت نداشتند از كار ما در Bay Area سانفرانسیسكو بازدید كنند. به همین خاطر خود ما نزدشان رفتیم و فیلمنامه و هر چیز دیگری را كه فكر می‌كردیم برای گرفتن تأییدیه از آن‌ها لازم است، با خود بردیم. ما خیلی تازه ‌كار بودیم. كل كاری كه انجام داده بودیم، ساخت چند فیلم كوتاه و چند تبلیغ تلویزیونی بود. ما از فیلم بلند چیزی نمی‌دانستیم.

    دیزنی‌ها با تأكید از ما می‌خواستند شخصیت‌ها را عصبی‌تر بسازیم. البته این لغتی بود كه آن‌ها مدام به كار می‌بردند. خیلی زود فهمیدیم كه این فیلمی نیست كه ما به دنبال ساختش بودیم. كسی شخصیت‌های عصبی را دوست ندارد. آن‌ها مدام داد و فریاد می‌كنند، به هم می‌پرند و مردم را مسخره می‌كنند. من از چنین شخصیت‌هایی بیزار بودم.

    وقتی با دیزنی‌ها صحبت كردم، نزدیك بود پروژه را متوقف كنند یا حداقل كل ساختار داستان را به BurBank ارجاع دهند؛ زیرا ما واقعاً نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم بكنیم. من از آن‌ها خواستم فرصتی به ما بدهند تا داستان را تا حدی دستكاری كنیم. به همه خبر دادم، بیایند. شب‌های زیادی بیدار ماندیم و كل داستان <داستان اسباب بازی> را در عرض دو هفته مجدداً اجرا كردیم.

    وقتی فیلم را به دیزنی بردم، انگشت به دهان ماندند. این ماجرا درس بزرگی به ما داد تا از آن به بعد برای ساخت فیلم به حس خودمان تكیه كنیم. از آنجا به بعد به بچه‌های گروه برای خلاقیت در طراحی شخصیت‌ها اختیار تام دادم؛ زیرا قضاوت آن‌ها بسیار قابل اعتمادتر از نظر دیزنی‌ها بود.

    بازگشت به كار روِیایی‌
    از آن زمان به بعد، پیكسار هر سال انیمیشن جدیدی تولید می‌كند، شخصیت‌های بزرگی می‌آفریند و آن‌ها را به دیزنی‌لند می‌فرستد و آن قدر اسباب بازی می‌سازد كه مغازه‌های اسباب بازی فروشی را پر می‌كند. حال كه او بعد از مدت‌ها توسط دیزنی‌های قدیمی دوباره به كار گرفته شده است، می‌تواند تمام استعداد و توانمندی‌هایی كه یافته است، صرف دیزنی كند.

    نمی‌توانم احساسم را از داشتن این همه نقش ابراز كنم. من هر چه در زندگی كرده‌ام، به خاطر والت دیزنی بوده است؛ فیلم‌هایی كه ساخته، سرزمین شادی كه ایجاد كرده، شخصیت‌هایی كه ساخته و لذتی كه به مردم داده است. دوست دارم با این احساس سرخوشی دور دنیا بگردم و آن را بین همه تقسیم كنم.

    من به سرگرم كردن مردم اعتقاد دارم و خیلی خوشحال و سرمست می‌شوم وقتی می‌بینم مردم چند ساعتی از وقتشان را به كارهای من می‌دهند. اصلاً دوست ندارم كسی بعد از دیدن فیلم‌های ما احساس كند وقتش یا پولش را هدر داده است.

    چرا؟ چون من هم دوست دارم به همراه خانواده‌ام به سینما یا دیزنی‌لند بروم. من عاشق این كار هستم. اجازه بدهید خاطره شیرینی را در این‌باره نقل كنم. یك روز آخر هفته به همراه خانواده برای دیدن فیلمی بیرون رفته بودیم. من معمولاً فیلمی را انتخاب می‌كنم كه به درد همه اعضای خانواده بخورد. فیلمی كه نمی‌خواهم از آن اسم ببرم خیلی كش و قوس‌دار بود و اصلاً سرگرممان نمی‌كرد.

    پسر كوچك‌تر من كه در آن زمان شش ساله بود، كنار من نشسته بود و درست وسط فیلم كه حوصله‌ام حسابی سر رفته بود از من پرسید: بابا، اسم من چند تا حرف دارد؟

    من پنج دقیقه‌ای می‌خندیدم و با خودم فكر می‌كردم كه این فیلم حتی نتوانسته‌است توجه این بچه را جلب كند. بچه آنقدر حواسش از فیلم پرت شده كه به دنبال دانستن تعداد حرف‌های اسمش می‌گردد. موضوع را به همسرم گفتم.او هم خنده‌اش گرفت. مطلب به همین شكل به گوش بقیه اعضای خانواده، یعنی چهار پسر دیگرم رسید و آن‌ها هم شروع به خندیدن كردند و به این ترتیب خانواده ما در گوشه‌ای از سینما پچ پچ می‌كردیم و می‌خندیدیم.
    حالا من دارم با خودم فكر می‌كنم آیا در یك گوشه دیگر دنیا بچه‌ای بوده كه هنگام دیدن فیلم‌های من از پدرش بپرسد: بابا اسم من چند حرف دارد؟


    نوشته شده توسط: کمال پورحنیفه

  14. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  15. #8
    ALTIN
    Guest

    Robert Anthony Rodríguez

    Robert Anthony Rodríguez


    رابرت آنتونی رودریگوئز کارگردان مکزیکی-آمریکایی در 20 ژوئن 1968 در سان آنتونیوی تگزاس متولد شده است و بیشتر به خاطر فیلم های سودآور، محبوب، مستقل و استودیویی با بودجه کم و برنامه ریزی سریع مطابق با استانداردهای هالیوودی مشهور است. رابرت رودريگز بسیاری از فیلم هایش را در تگزاس و مکزیک فیلمبرداری و تهیه کرده است و به او لقب «جادوگر» داده اند.


    در 12 سالگی فیلم « از نیویورک» (1981) جان کارپنتر را دید و شیفته آن شد و همان زمان بود که علاقمند شد فیلم هایی شبیه به آن بسازد. او در خانواده ای که 10 فرزند داشتند زندگی می کرد اما از همان زمان جوانی خلاق بود و هیچگاه بدون قلم و کاغذ دیده نمی شد. مادرش که به سینمای دلتنگ کننده دهه 70 علاقه ای نداشت بچه ها را به سینمایی در سان آنتونیو می برد تا فیلم های دوران طلایی هالیوود و کلاسیک های صامت چارلز چاپلین و باستر کیتون و فیلم های سرجیو لئونه را تماشا کنند. همان زمان دوربین 8 میلی متری خانوادگی اش را در دست گرفت و از تمامی دور و بر خانه فیلم بر می داشت. در ضمن فیلم های کوتاهی با حضور برادر و خواهرهایش به عنوان بازیگر و عوامل فیلم می ساخت و این فیلم ها را برای دوستانش به نمایش در می آورد که همه آن ها علاقمند بودند در فیلم آینده او نقشی داشته باشند.

    پس از دبیرستان به دانشگاه تگزاس رفت و در آنجا علاقه اش به کارتون سازی بیشتر شد. نمراتش آن قدر خوب نبود که به مدرسه فیلمسازی برود پس کمیک استریپی با نام «اوباش» با استفاده از شخصیت های خواهر و برادرانش خلق کرد. این کمیک استریپ سه سالی در روزنامه دیواری مدرسه ادامه داشت و موفق بود. در ضمن فیلم های کوتاه هم ساخت.
    رودریگوئز ساخت فیلم های کوتاه و اکشن اش را با یک دوربین ویدیویی ادامه داد که آن ها را با دو دستگاه ویدیو تدوین می کرد. این جا بود که مجموعه فیلم های «داستان های آستین» او با بازی خواهر و برادرانش از همه فیلم های مدرسه بهتر بود و این اجازه به او داده شد که به مدرسه فیلمسازی راه پیدا کند. نهایتا در سال 1990 با 400 دلاری که بدست آورده بود فیلم کوتاهی ساخت که جایزه بهترین فیلم کوتاه 16 میلی متری و جوایز دیگری را دریافت کرد. این فیلم "Bedhead" نام داشت و فیلم هزل آمیزی درباره یک دختر و برادر بزرگترش بود که موهای بلند پیچ در پیچی برادر غیر قابل تحمل بود. زمانی که دختر متوجه قدرت ماوراء طبیعی اش می شود تلاش می کند مشکل برادرش را حل کند. این فیلم کوتاه باعث شد که او وارد حرفه فیلمسازی شود.
    اولین فیلم اش اکشنی بسیار کم خرج (با هزینه 7000 دلار که از شرکت در تحقیقات دارویی بدست آورده بود) به زبان اسپانیایی و تحت تاثیر فیلم های جان وو به نام «نوازنده خیابانی» بود. داستان درباره یک گیتاریست خیابانی بی نام است که دنبال کار می گردد اما کم کم وارد یک عملیات مسلحانه می شود. این فیلم جایزه بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را در جشنواره معتبر ساندانس در سال 1992 بدست آورد. این فیلم که برای بازار ویدیویی فیلم های ارزان قیمت مکزیک ساخته شده بود، توسط کلمبیا پیکچرز در آمریکا هم پخش شد. او بعد ها تجربیاتش را در کتابی به نام «شورش بدون عوامل» توضیح داد. این فیلم و این کتاب منبع الهام بسیاری از فیلمسازان مستقل در دهه 90 شد و ثابت کرد با بودجه کم و سختکوشی و استعداد می توان یک فیلم موفق و محبوب ساخت.
    پس از این فیلم یک فیلم تلویزیونی و یک قسمت از فیلم «چهار اتاق» را که در آن تارانتینو هم فیلم داشت کارگردانی کرد.
    فیلم بعدی اش «از جان گذشته/دسپرادو» دنباله ای بر فیلم کم هزینه قبلی اش نوازنده خیابانی با بازی آنتونی باندراس بود. این فیلم بود که سلما هایک را به تماشاگران آمریکایی شناساند. در سالی که فیلم های «بتمن برای همیشه» و «چشم طلایی» بودجه ها را به بیش از 100 میلیون دلار رسانده بودند دسپرادو تنها 7 میلیون دلار هزینه داشت. در این فیلم تارانتینو هم نقش کوتاهی داشت که این آغاز همکاری های او با این اسطوره فیلم های مستقل بود.
    پس از آن او با کوئنتین تارانتینو فیلم تریلر خون آشامی «از گرگ و میش تا سحر» را کارگردانی کرد و پس از 2 سال دوری از صندلی کارگردانی با همراهی کوین ویلیامسون (نویسنده مجموعه فیلم های موفق جیغ) تریلر ترسناک علمی تخیلی نوجوانانه «نیروی ذهنی» را ساخت که ناموفقترین فیلم او تا به حال بوده است را ساخت.
    ویرایش توسط ALTIN : 09-14-2010 در ساعت 10:11 PM

  16. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  17. #9
    ALTIN
    Guest

    Robert Anthony Rodríguez

    قسمت دوم

    سه سال بعد و در سال 2001 اولین فیلم پرفروش 100 میلیون دلاری هالیوودی اش را که هیچکس تصور نمی کرد چنین موفقیتی را میان تماشاگران و منتقدین داشته باشد بر اساس فیلمی که یکی از بخش های فیلم «چهار اتاق» بود را با نام «بچه های جاسوس» ساخت که پس از آن به یک سه گانه موفق تبدیل شد. در این فیلم نیز آنتونیو باندراس به همراه کارلا جوجینو بازی می کردند. پس از ساخت فیلم اول جرج لوکاس به او فیلمسازی دیجیتال را معرفی کرد و از آن به بعد او در فیلم هایش از آن استفاده مناسبی به عمل آورد. دنباله فیلم و اولین فیلم دیجیتالی اش «بچه های جاسوس 2 : سرزمین رویاهای گمشده» نیز موفقیت قابل توجهی به دست آورد. پس از آن و در سال 2002 قسمت آخر مجموعه را به نام «بچه های جاسوس سه بعدی : بازی تمام شد» ساخت که پرفروشترین فیلم مجموعه بود و یک فیلم سه بعدی با نتایج چشمگیر بود.
    در اواخر سال 2003 سومین و آخرین فیلم از مجموعه نوازنده خیابانی اش را با نام «روزی روزگاری در مکزیک» ساخت که واضح ترین ادای دین اش به فیلم های سرجیو لئونه که با آن ها بزرگ شده بود است. در این فیلم ستارگان زیادی از جمله جانی دپ، آنتونیو باندراس، سلما هایک، میکی رورکی، ویلیام دافو و اوا مندز حضور داشتند. او در همین زمان استودیوی فیلمسازی اش را با نام ترابلمیکر استودیوز که پیش از این لوس هولیگانز پروداکشن نامیده می شد ایجاد کرد.
    رودریگوئز در سال 2005 فیلمی با نام «سین سیتی» و با همکاری فرانک میلر ساخت که اقتباسی از مجموعه کمیک استریپ های میلر به همین نام بود. میلر هرگز تا آن زمان راضی نشده بود که اجازه اقتباس از کارهایش را بدهد اما رودریگوئز او را راضی کرد و به او گفت که نمی خواهد از آن ها اقتباس کند بلکه می خواهد آن ها را ترجمه کند. تارانتینو نیز در این فیلم به عنوان کارگردان مهمان یک صحنه را کارگردانی کرد. رودریگوئز اصرار داشت به این خاطر که سبک تصویری میلر کاملا در فیلم به اندازه خودش تاثیرگذار بوده است او هم در تیتراژ فیلم به عنوان کارگردان نامش برده شود اما انجمن کارگردانان آمریکا مخالف بود و اعتقاد داشت که باید فقط نام تیم های تثبیت شده ای مثل برادران واچوفسکی به عنوان کارگردان در عنوان بندی فیلم بیاید. بنابراین رودریگوئز ترجیح داد که از این انجمن کناره گیری کند و گفت "برایم راحت تر است که پیش از فیلمبرداری کناره گیری کنم چون که در غیر این صورت مجبور می شوم مصالحاتی کنم که دوست ندارم یا قوانینی وضع کنم که انجمن را ناراحت می کند." با کناره گیری از انجمن رودریگوئز مجبور شد که صندلی کارگردانی فیلم «جان کارتر از مارس» (2006) پارامونت پیکچرز را ترک کند. اما بعدها دوباره به انجمن بازگشت و نامش به عنوان کارگردان این پروژه شنیده می شود. سین سیتی به عنوان یک داستان مصور فوق العاده خشن که به اندازه کتاب هایی مثل «مردان ایکس» و یا «مرد عنکبوتی» معتبر نبود فروش فوق العاده ای داشت و یک موفقیت بی نظیر به حساب می آمد. فیلم با بودجه ناچیزی ساخته شده بود و اولین فیلم تمام دیجیتالی به حساب می آید که تمامی آن در استودیوی خود رودریگوئز و جلوی پرده سبز فیلمبرداری شده است. تمامی پس زمینه های فیلم توسط کامپیوتر ساخته شده اند. او هم اکنون در حال کار روی قسمت های دوم و سوم این فیلم است.
    رودریگوئز همچنین در سال 2005 «ماجراهای شارک بوی و لاوا گرل» را که یک فیلم سوپرقهرمانی برای مخاطبین بچه های جاسوس بود را پخش کرد که موفقیتی بدست نیاورد و 39 میلیون دلار بیشتر نفروخت. این فیلم آنچنان که در تیتراژ آن ذکر شده بر اساس داستانی نوشته پسرش ریسر که در آن زمان 7 سال داشته ساخته شده است.
    پس از آن رودریگوئز درگیر ساخت فیلمی با همکاری دوست و رفیق دیرینه اش کوئنتین تارانتینو به نام «گریندهاوس» شد که یک فیلم به سبک فیلم های اواخر دهه 70 و دو فیلم با یک بلیط است و به تازگی اکران شده. درست پیش از فیلمبرداری این فیلم بود که او زندگی زناشویی 16 ساله اش را با الیزابت اولان پایان داد اما به گفته خودش این جدایی بسیار دوستانه بوده به طوری که آن دو در تهیه بخشی از این فیلم که رودریگوئز کارگردانی اش می کند و همچنین دنباله سین سیتی همکاری خواهند کرد. تازگی ها اخباری مربوط به ارتباط او با رز مک گوان ستاره فیلم اخیر شنیده می شود.
    رودزیگوئز اکثر اوقات بجز کارگردانی و نویسندگی فیلم هایش، تدوین، مدیریت فیلمبرداری، اپراتوری دوربین، اپراتوری استدی کم، آهنگسازی، برنامه ریزی تولید، مدیریت جلوه های ویژه و تدوین صدا را نیز بر عهده دارد و به این خاطر به فیلم هایش لقب «عوامل یک نفره» داده اند.

    نکات جالب :
    - او با کوئنتین تارانتینو در موارد زیر همکاری کرده است :
    - او بدون آن که نامش در تیتراژ ذکر شود کارگردانی صحنه هایی از «داستان های عامه پسند» را که خود تارانتینو جلوی دوربین حضور داشت بر عهده داشته است.
    - تارانتینو در فیلم از جان گذشته/دسپرادو به عنوان بازیگر حضور افتخاری داشته است.
    - هر دو کارگردان بخشی از فیلم «چهار اتاق» را ساخته اند.
    - او کارگردانی فیلم «از گرگ و میش تا سحر» را که فیلمنامه اش را تارانتینو نوشته و در آن بازی هم کرده را بر عهده داشته است. هر دو آن ها نقش تهیه کنندگان اجرایی دو دنباله این فیلم را بر عهده داشته اند.
    - قرار بود تارانتینو در فیلم «روزی روزگاری در مکزیک» حضور پیدا کند.
    - رودریگوئز چند موسیقی اریژینال برای فیلم «بیل را بکش : جلد 2» نوشت که در فیلم استفاده شد و برای آن فقط یک دلار گرفت.
    - تارانتینو در فیلم «سین سیتی» رودریگوئز هم یک صحنه کارگردانی کرد که در عوض آن فقط یک دلار گرفت. همچنین تارانتینو چند شمشیر از بیل را بکش را برای استفاده در فیلم به او قرض داد.
    - آن دو در فیلم دوتایی «گرایندهاوس» با هم کار کرده اند.

    - او با آنتونیو باندراس در موارد زیر همکاری کرده است :
    - او باندراس را برای نقش اول فیلم دسپرادو برگزید که هشت سال بعد هم در آخرین فیلم مجموعه روزی روزگاری در مکزیک هم بازی کرد.
    - باندراس نقش اول فیلم رودریگوئز در فیلم چهار اتاق را بازی کرد.
    - او با باندراس در سه گانه بچه های جاسوس همکاری کرد.
    - قرار است باندراس در دنباله فیلم سین سیتی نیز نقشی داشته باشد.

    - رودریگوئز با کوین ویلیامسون در ساخت فیلم در فیلم کوتاه «چاقو زدن» که در فیلم «جیغ 2» نشان داده می شود و همچنین ساخت فیلم «نیروی ذهنی» بر اساس فیلمنامه او همکاری کرده است.
    - رودریگوئز با فرانک میلر در ساخت سین سیتی همکاری کرد که بناست این همکاری در دنباله های فیلم نیز ادامه داشته باشد.
    - رودریگوئز آهنگ «فرشته انتقام جو» را برای موسیقی متن فیلم «پلیس آتشین» ادگار رایت ساخت و در مقابل رایت یک تریلر خیالی برای فیلم «گریندهاوس» ساخته است.
    - نسخه دی وی دی فیلم هایش همیشه یک اضافه با عنوان «مدرسه فیلمسازی 10 دقیقه ای» که اکثرا 10 دقیقه هم نیستند به عنوان یک خودآموز به همراه دارد. این کار را از زمان عرضه دی وی دی «روزی روزگاری در مکزیک» آغاز کرد.
    - اکثر فیلم هایش را در تگزاس می سازد.
    - در آوریل سال 2006 از طرف مجله اسپانیایی/آمریکایی ها به عنوان یکی از «25 قدرتمند اسپانیایی/آمریکایی در هالیوود» انتخاب شد.
    - گرانترین فیلمی که تا به حال ساخته 35 میلیون دلار بوده و بقیه اکثرا 20 میلیون دلاری یا کمتر بوده اند.
    - در لیست 100 نفره قدرتمندان هالیوود مجله پرمیر در سال 2003 نفر هشتادم و در سال 2002 نفر نود و چهارم بود. در لیست 50 نفره همین مجله در سال 2005 مکان چهل و هشتم و در سال 2004 در مکان شصت و یکم قرار گرفت.
    - برای ساخت موسیقی متن «بچه های جاسوس 2» در گاراژ خانه اش یک ارکستر موسیقی به راه انداخت.
    - در سال 2001 از انجمن نویسندگان به این علت که "قوانین زیادی دارند و تنها پولتان را می گیرند" خارج شد. در سال 2004 هم به خاطر رد شدن درخواستش مبنی بر همکاری او و میلر در ساخت سین سیتی، انجمن کارگردانان را رها کرد که بعدها دوباره به آن بازگشت.
    - آخرین فیلمی که روی نوار سلولویید ساخت اولین قسمت از بچه های جاسوس بود. پس از آن جرج لوکاس به او فیلمسازی با 24p HD (دوربین دقت بالا با 24 فریم در ثانیه) را معرفی کرد و او هم به سرعت آن را پذیرفت. او صاحب دو دوربین سونی HDW-F900 است که لوکاس نیز از آن در دنباله های «جنگ های ستاره ای» استفاده کرده است.
    - سلما هایک مادرخوانده بچه های او است.

    گفته ها :
    - من نمی خواهم با فرانک [میلر] مانند یک نویسنده برخورد شود زیرا او تنها کسی است که «سین سیتی» حقیقتا متعلق به اوست. من یک جور اقتباس ادبی از کتاب او ساخته ام که بدون بردن نام او در تیتراژ حس ناجوری بهم می دهد.
    - من همیشه در پروژه هایم سلما [هایک] را پیشنهاد می دهم، حتا برای نقش مردان.

    برداشت از: سینما در سی نما

  18. سپاس

  19. #10
    ALTIN
    Guest

    والت ديزنی، تصويرساز روياها

    والتر الیاس دیزنی




    چه زود گذشت دوران خوش کودکی! خنده های سرخوشانه و دویدنهای شاد! همه سبکبالی و آسودگی خیال! چه خوب بود! چه خوش بود!

    او را تا مدتها "والت دیسنی" می نامیدم. زمانی که در هر سالگرد تولدی، منتظر بودم که پدر و مادرم یکی از کارتونها یا کتابهایش را به من هدیه دهند. چقدر کارتونهایش را دوست داشتم! آنها هم بخشی از زندگی کودکی من بودند: بامبی، دامبو، پینوکیو، سیندرلا ...

    کتابها و نوار قصه های میکی ماوس و دانلد داک ... فیلم زورو و توبی تایلر ...

    بزرگتر که شدم، دانستم که باید بگویم "دیزنی" بجای "دیسنی"! دانستم که شادیبخش من، در جوانی فقیر بوده است؛ دانستم که دوستداران و پیروانش در استودیوی دیزنی، حتی پس از درگذشتن اش، به سبک او انیمیشن میسازند: گربه های اشرافی، رابین هود و ...

    این صفحه، ادای دین به مردی ست که نام او با بهترین و زیباترین خاطرات کودکی من، عجین شده است.

    "والتر الیاس دیزنی" کارگردان-تهیه کننده و خالق بزرگ فیلمهای نقاشی متحرک، در تاریخ 5 دسامبر 1901، در خانواده ای متوسط در شیکاگو به دنیا آمد. پدرش، "الیاس دیزنی"، متولد کانادا و از تبار آنگلو-ایرلندی بود. مادرش "فلورا کال"، دختری از اهالی ایالت اوهایو بود که خانواده اش در 1879 به ایالت کانزاس مهاجرت کرده بود. در کانزاس بود که خانواده های کال و دیزنی با هم آشنا شدند.

    الیاس دیزنی در 1910 خانواده خود را به کانزاس سیتی برد و در آنجا یک مؤسسه تحویل روزنامه خرید. "والت" که در آنزمان 9 سال بیش نداشت، به همراه برادرش "روی" که هشت سال از او بزرگتر بود، به پدر یاری میرساندند ... پس از مدتی، الیاس که علاقه "والت" به نقاشی را میدید، به او اجازه داد تا در کلاسهای شنبه صبح "انجمن هنری کانزاس سیتی" شرکت کند. بدین ترتیب والت در 14 سالگی بطور شکسته بسته، آموزشهای هنری کلاسیک دید.مينی

    در 1917، خانواده دیزنی به شیکاگو باز میگردد. در شیکاگو، والت در دبیرستان مک کینلی نام نویسی میکند. در این مدت برای روزنامه مدرسه نقاشی میکشید و موفق شد زیر نظر کاریکاتوریست روزنامه "لروی گاست" آموزشهایی ببیند. جنگ جهانی اول در جریان بود ... والت نیز با وجود آنکه 16 سال بیشتر نداشت، در ارتش ثبت نام میکند و بعنوان راننده آمبولانس به اروپا فرستاده میشود.

    والت دیزنی در 1919 به ایالات متحده بازگشت. پدرش حرفه ای برای او دست و پا کرده بود، اما والت مصمم به گذران زندگی از راه هنرهای تجاری بود. به کانزاس سیتی رفت و در حین کار در یک استودیوی محلی، با یکی از کارمندان به نام "اوب ایورکس" آشنا شد. ایورکس جوانی بود که اصلیت آلمانی داشت، و پس از مدتی تبدیل به مهمترین دستیار اوایل دوران کاری دیزنی شد. ایورکس طراح خوش استعدادی بود، و به تدریج هر دویشان به این فکر افتادند که با کمک هم، مستقل شوند ...از کارتون بامبی

    دیزنی، گروه توانایی از تصویر پردازان را به دور خود جمع کرد و در 1923، فیلم "سرزمین عجایب آلیس" را ساخت، که در آن، دختر بچه ای بعنوان قهرمان فیلم میتوانست با شخصیتهای کارتونی بازی کند. در تابستان همان سال، والت دیزنی 21 ساله، در حالیکه "سرزمین عجایب آلیس" را بعنوان نمونه کار همراه داشت، سوار بر قطاری رهسپار ایالت کالیفرنیا شد. در لس آنجلس، برادر والت، "روی دیزنی" هم به او میپیوندد و با یاری هم استودیویی مهیا میسازند و در 16 اکتبر 1923 اولین قراردشان را برای تحویل "کمدی های آلیس" امضاء میکنند و دست به کار میشوند.

    سری فیلمهای "کمدی های آلیس" محبوبیت زیادی کسب میکند و استودیوی برادران دیزنی رونق میابد. پس از مدتی، دختری از ایالت آیداهو به نام "لیلیان باوندز" به گروه انیمیشن سازی استودیوی دیزنی می پیوندد. علاقه ای میان او و "والت" شکل میگیرد و آندو در ژوئن 1925 با هم ازدواج میکنند.

    با پایان یافتن آخرین فیلم آلیس، استودیوی دیزنی کار بر روی انیمیشن جدیدی با عنوان "ماجراهای اسوالد، خرگوش خوش شانس" را در 1926 آغاز میکند. "اسوالد" موجودی کوچک و دوست داشتنی بود که توان و نیرو از تمام بدنش میبارید. البته او صدا نداشت، چرا که هنوز در دوران سینمای صامت سر میشد...

    والت ديزنی،اوب ايورکس و ميکی ماوس در 1928، شخصیت کارتونی مشهور دیزنی، "میکی ماوس" خلق میشود؛ البته در ابتدا نام او "مورتیمر ماوس" بود، که در سومین فیلمش، "قایق بخاری ویلی"، نامش به "میکی ماوس" تغییر میابد. "میکی ماوس" بسیاری از ویژگیهای فیزیکی خود را از قلم "ایورکس" داشت که بهترین انیماتور زمان خود و یار صمیمی دیزنی بود.

    دیزنی در "قایق بخاری ویلی" به ابتکاری دست میزند، و آن به خدمت گرفتن موسیقی همگام با نماهای فیلم بود. این فیلم در 18 نوامبر 1928 اکران عمومی میشود و علاوه بر استقبال وسیع تماشاگران، در جراید هم پوشش خبری خوبی برای آن ایجاد میشود. "میکی ماوس" در اواخر دهه 20، آن شخصیت مبادی آدابی نبود که امروزه از او میشناسیم. حداقل میتوان گفت که موجودی شیطان و موذی بود، اما از همان ابتدا صاحب یک شخصیت واقعی بود. از آنجا که زمانه، زمانه سینمای ناطق بود، میکی هم باید صدا میداشت؛ دیزنی خود صدای او را تأمین و تا 20 سال این نقش را بازی کرد. ميکی ماوس

    استقبال فراوانی که از شخصیت "میکی ماوس" بعمل آمد، دیزنی را قادر ساخت تا استقلال مالی بیشتری کسب کند و به اهدافش نزدیکتر شود. در آنزمان 26 سال داشت و هرچند تشکیلات او با توجه به معیارهای هالیوود، هنوز بسیار کوچک بود، اما او جای پای خود را در اولین، و یا حتی دومین پله موفقیت، محکم کرده بود.

    در 1929، دیزنی ساخت سری کارتونهای کوتاه "سمفونیهای احمقانه" را آغاز میکند. برخی از اوجهای خلاقانه دیزنی در این سری کارتونها نمود میابد:

    "رقص اسکلتها" (1929) با این مقدمه آغاز میشود که چند گربه که در قبرستانی در حال زوزه کشیدن هستند، در نیمه های شب از خروج چهار اسکلت از قبرهایشان برآشفته میشوند. اسکلتها فصلهای ظریفی از حرکات موزون به نمایش میگذارند، و سپس در هنگام طلوع خورشید، سراسیمه به آرامگاه های خود باز میگردند. صحنه کاملا متناسب با آهنگی حزن انگیز است؛ این قطعه موسیقی توسط "کارل استالینگ" بر اساس "مارش کوتوله ها"ی ادوارد گریگ تصنیف شده است (بسیاری از مورخان سینما، این قطعه را به غلط منتسب به "رقص مردگان" اثر "کامیل سن سان" دانسته اند).

  20. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  21. #11
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : والت ديزنی، تصويرساز روياها

    والتر الیاس دیزنی


    قسمت دوم




    گلها و درختها" (1932) که شوری عجیب در صنعت انیمیشن برانگیخت، چرا که یک اثر تمام رنگی بود. این انیمیشن، نخستین جایزه اسکار را برای دیزنی بهمراه آورد.ميکی و مينی

    "سه بچه خوک" (1933) که یکی از بزرگترین موفقیتهای دیزنی را رقم زد. ترانه زیبای "فرانک چرچیل" در این انیمیشن: "کی از گرگ بد گنده می ترسه؟" تا مدتها از رادیو پخش و از دهان مردم شنیده میشد.

    تا 1931 "میکی" نیز آنقدر مشهور شده بود که مجله "تایم" یکی از مقالات بلند خود را به او اختصاص داد. میکی ماوس به هویتی بین المللی تبدیل شده بود. در ایتالیا او را با نام "تاپولینو" و در ژاپن با نام "میکی کوچی" میشناختند.

    با گذر زمان، بازیگران دیگر دیزنی، یک به یک پا به عرصه وجود گذاشتند. پس از میکی ماوس، نوبت "دانلدداک" رسید که از شخصیتی مستقل برخوردار شود. نام شخصیتی که صدای "دانلد داک" را تأمین میکرد، "کلرنس نش" بود که دوستانش او را "داکی نش" مینامیدند. او پیش از کشف شدنش توسط دیزنی، در یک شرکت توزیع شیر کار میکرد، و گهگاه کودکان را با تقلید صدای حیوانات سرگرم میساخت. یکی از این تقلیدها تبدیل به صدای بدخلق دانلدداک شد، و صدای "نش" را در سرتاسر دنیا زنده کرد. پس از آن "پلوتو"، "گوفی" و ... خلق شدند. به جای "گوفی" هم "پینتو کولویگ" که زمانی دلقک سیرک و یک نوازنده و شوخی پرداز بود، صحبت میکرد.
    پس از موفقیت این شخصیتهای کارتونی، دیزنی به این فکر میافتد که با استفاده از شیوه های غیر سینمایی، از شخصیتهای فیلمهایش سود ببرد: منتشر ساختن کتابهای نقاشی مصور، تبلیغ، صفحه آهنگ، جواهرات بدلی، وسایل ریز و درشت مانند پاک کن، خودکار، پیراهن و ... از طریق همین سرمایه گذاری بود که دیزنی در 1937 توانست یکی از بزرگترین رویاهای خود را محقق سازد، و آن ساخت اولین فیلم بلند انیمیشن با عنوان "سفیدبرفی و هفت کوتوله" بود. سفيدبرفی که بر اساس یکی از افسانه های "برادران گریم" و با هزینه ای معادل یک میلیون و پانصد هزار دلار ساخته شده بود، چهار روز پیش از تعطیلات کریسمس، برای اولین بار در سینمای میدان کارثی هالیوود نمایش داده شد ... از همان افتتاحیه، شورانگیز و میخکوب کننده بود. فیلم به فروش بسیار بالایی دست میابد و نقدهای تحسین آمیزی از آن میشود. "سفیدبرفی" بهترین لحظه زندگی دیزنی را به او ارزانی داشت و سبب ارتقاء هنر انیمیشن به سطح بالاتری از پیچیدگی -سطحی که دیگران آنرا ورای امکان دستیابی میپنداشتند، شد ... در مراسم اعطای جوایز اسکار، از کار والت دیزنی قدردانی شد، و او یک مجسمه اسکار بزرگ همراه با هفت مجسمه کوچکتر (به یاد هفت کوتوله) از دست ستاره خردسال آن دوران، "شرلی تمپل" دریافت کرد.

    پس از موفقیت "سفیدبرفی"، دیزنی ساخت انیمیشنهای بلند را با شاهکارهایی همچون پینوکیو (1940)، فانتازیا (1940)، دامبو (1941) و بامبی (1942) ادامه داد. در 1939، "والت دیزنی" ساخت استودیوی مجهز جدید خود را در شهر "بوربنک" به پایان برد

    از سال 1953 به بعد، والت دیزنی شروع به ساختن فیلمهای به اصطلاح درباره "طبیعت" و ماجراجویانه کرد، آنهم با استفاده از بازیگران واقعی: صحرای زنده، دیوی کراکت و دزدان رودخانه و ...

    در سال 1955، دیزنی به رویای دیگری، جامه عمل میپوشاند: ساخت پارک بزرگ تفریحی "دیزنی لند".

    "دیزنی لند" که در منطقه آناهایم (واقع در جنوب لس آنجلس) ساخته شده است، در تاریخ 17 ژوئیه 1955 گشایش یافت. گروه های شبکه های تلویزیونی در صحنه حاضر بودند تا لحظه به لحظه مراسم گشایش را در حالیکه حدود سی هزار میهمان، خیابان اصلی را پر کرده و به گشت زدن در دورترین نقاط پارک مشغول بودند، گزارش کنند. میلیونها نفر دیگر در منازل خود از طریق تلویزیون به تماشای مراسم نشسته بودند. تا کنون برای هیچ تشکیلات تفریحی، چنین تبلیغی نشده بود، و "دیزنی لند" یک شبه تبدیل به پدیده ای ملی شد.ديزنی لند، امروزه نيز مکانی برای اجرای برنامه های شاد است

    "دیزنی لند" دنیایی بود برای خانواده ها -جایی که میشد در تمام طول روز، بگونه ای سیری ناپذیر، دوباره و دوباره از آن دیدن کرد. بازدیدکنندگان میتوانستند ساعتها به پرسه زدن در خیابان اصلی و تماشای مغازه های آن بپردازند. آنچه میان "دیزنی لند" و دیگر شهر بازیها تفاوت میگذاشت، این حقیقت بود که "دیزنی لند" شبیه پشت صحنه استودیوهای فیلمبرداری بود.
    "کتاب جنگل" (1967)، آخرین انیمیشن بلند "والت دیزنی" بود که تحت نظارت او ساخته شد. در اواخر پاییز 1966، در یک معاینه پزشکی معمولی، مشخص شد که دیزنی -که یک سیگاری قهار بود- گرفتار سرطان پیشرفته ریه است. یکی از ریه هایش برداشته شد، اما شش هفته بعد، در روز 15 دسامبر، در یکی از اتاقهای بیمارستان سن جوزف (درست واقع در آنسوی خیابان محل استودیو اش)، در شهر بوربنک درگذشت. دیزنی در زمان مرگ 65 ساله بود.

  22. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  23. #12
    ALTIN
    Guest

    استیون اسپیلبرگ

    استیون اسپیلبرگ

    استیون اسپیلبرگ در هجدهم دسامبر 1946در ایالت اوهایو آمریکا به دنیا آمد. اسپیلبرگ دوران کودکی اش را در سالن های سینما و با دیدن فیلم های والت دیسنی و آثار با شکوه حادثه ای سپری کرد و همین مسئله موجب شد که در ساخت فیلم هایش نیز آن رگه های کودکی و فانتزی را رها نکند ، تا جایی که برخی لقب کودک -کارگردان را به او داده اند.

    اسپیلبرگ از 12 سالگی برای خودش فیلم های آماتوری می ساخت ، فیلم نامه هایش را خودش می نوشت ، از دوستانش برای بازی استفاده می کرد و آنها را به خوبی هدایت می کرد. در 16 سالگی ، یعنی در سال 1964یک فیلم بلند به نام Firelight با زمان 2 ساعت و نیم ساخت. اسپیلبرگ به کالج ایالتی کالیفرنیا رفت و در آنجا در رشته سینما تحصیل کرد. در اواخر دهه شصت ، پنج فیلم دیگر ساخت اما بالاخره در سال 1968 با فیلم کوتاه آمبلین بود که مورد تحسین قرار گرفت.

    اسپیلبرگ توانست با کمپانی کلمبیا ( Colombia Pictures ) قراردادی امضا کند و کارگردانی چند اثر تلوزیونی را به عهده بگیرد. این دوره کاری تجربه های بسیاری را برای اسپیلبرگ به همراه داشت.
    اسپیلبرگ اولین اثر مهم و خلاقانه خود را که به اکران سینماها هم راه یافت در سال 1971 و با نام دوئل ساخت. دوئل اثری جاده ای ، دلهره آور و بسیار خلاق بود. دوئل ماجرای سفر یک فروشنده دوره گرد بود که اسیر دیوانگی یک راننده تریلر می شود ، راننده ای که تماشاگر هرگز چهره او را نمی بیند. اسپیلبرگ به خوبی از پس صحنه های تعقیب و گریز بر آمد و ایجاد دلهره را در متن کار قرار داد. او توانست با این فیلم ، توجه دست اندرکاران هالیوود را به خود جلب کند و خود را به عنوان یک استعداد تازه ، معرفی کند.

    اسپیلبرگ در سال 1974 فیلم شوگرلند اکسپرس را ساخت. فیلمی در حد و اندازه های فیلم های معمول ، درباره زنی که شوهر خلاف کارش را از زندان فراری می دهد تا خانواده بتواند دوباره دور هم جمع شود. فیلم صحنه های تعقیب و گریز درخشانی دارد ، به ویژه در صحنه ای که زن و شوهر فراری ردیفی طولانی از ماشین های پلیس را به دنبال خود می کشند.

    یکی از فیلم های بسیار موفق اسپیلبرگ فیلم آرواره ها ( 1975) است. فیلم آرواره ها ماجرای کوسه ای است که مردم یک شهر ساحلی را به ترس و وحشت می اندازد و کار و کاسبی شهر را کساد می کند. فیلم آرواره ها با دست گذاشتن روی ترس های اولیه و ذاتی بشر ، به فروش بسیار خوبی در گیشه دست یافت. در این فیلم هم تماشاگر کوسه را نمی بیند اما در لحظه لحظه فیلم ، حضور او را احساس می کند.

    اسپیلبرگ فیلم بعدی اش را بر اساس داستانی که خود نوشته بود و مضمونی تکراری داشت ساخت. فیلمی درباره سفر موجودات فضایی به کره زمین. این فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم ( 1977 ) نام داشت. موجوات فضایی که اسپیلبرگ تصویر کرد ، وحشتناک و ویرانگر نبودند بلکه برعکس دوست داشتنی بودند و کنجکاوی ، آنها را به کره زمین کشانده بود. این فیلم در داستان گویی کمی ضعیف به نظر می رسد ولی با جلوه های ویژه باشکوه و جذابی که دارد ، این عیب پنهان مانده.

    فیلم بعدی اسپیلبرگ یعنی 1941 ( 1979) که یک کمدی بزرگ و پرهزینه بود از نظر تجاری شکست خورد. غیر از چند صحنه خوب ، در باقی فیلم به نظر می رسد اسپیلبرگ کنترل کمی بر فیلمش داشته.
    اسپیلبرگ در پروژه بعدی اش هم به سراغ ماجرایی خیالی و تا حدودی فانتزی رفت ، به نام ایندیانا جونز و مهاجمین صندوقچه گمشده ( 1981) ، فیلمی منطبق بر همه اصول سرگرمی سازی ، آنقدر منطبق که اسپیلبرگ دو فیلم دیگر هم از این مجموعه ساخت. ایندیانا جونز برای تماشاگر مملو از هیجان بود وحس ماجراجویی او را تحریک می کرد. در واقع این سری فیلم ها جزء مردم پیسند ترین فیلم های دهه هشتاد بودند.
    اما اسپیلبرگ در سال 1982 ، دوباره به رویاهای دوران کودکی اش رجوع کرد و یک فیلم افسانه ای تخیلی و فضایی ساخت که نه تنها در بین کودکان بلکه در بین بزرگسالان نیز بسیار محبوب شد. ئی تی ، در زمان اکران رکورد فروش را شکست و مبدل به یکی از تجاری ترین فیلم های تاریخ سینما شد. منتقدین و تحلیل گران تفسیرهای مختلفی برای ئی تی ارائه داند ، تفسیرهای فلسفی و حتی سیاسی ، اما ئی تی برای اکثر تماشاگرانش یک فیلم دوست داشتنی و حتی عاشقانه بود ، عشق یک پسر بچه به دوست فضایی اش. بعد از این فیلم در سال 1983 ، اسپیلبرگ یکی از اپیزود های فیلم منطقه بین الطلو عین – فیلم را کارگردانی کرد و در سال بعد هم قسمت دوم از سری ماجراهای ایندیانا جونز ، به نام ایندیانا جونز و معبد مرگ.

    در فیلم بعدی ، رنگ ارغوانی ( 1985) ، اسپیلبرگ دوباره و ارد دنیای بزرگسالان شد. رنگ ارغوانی از رمان آلیس واکر (Alice Walker ) اقتباس شد. این فیلم بحث های بسیاری را برانگیخت و بسیاری از منتقدین معتقد بودند این فیلم اقتباس بسیار بدی از کتاب واکر است و به شدت احساسی است. با این وجود فیلم نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شد که هیچ یک را هم نبرد.

    امپراتوری خورشید ( 1987) ، داستان پسر بچه ای را روایت می کرد که در دوران جنگ جهانی دوم سر از اردوگاه ژاپنی ها در می آورد. اسپیلبرگ این فیلم را بر اساس رمان جی جی بالارد (J.G. Ballard ) ساخت. امپراتوری خورشید ، اثر خوش ساختی از آب درآمد. بعد از این فیلم ، اسپیلبرگ بار دیگر به سراغ ایندیانا جونز رفت و قسمت سوم و آخرین قسمت از این مجموعه تا امروز را ساخت ، ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی ( 1989) . فیلم بعدی اسپیلبرگ به نام همیشه ( 1989) ، بازسازی داستان عاشقانه و فرا زمینی مردی به نام جو بود. همیشه ، در گیشه شکست خورد زیرا بسیار احساسی بود و در تماشاگر دلزدگی ایجاد می کرد.
    اسپیلبرگ در سال 1991 به بازسازی پر هزینه قصه پیتر پن پرداخت و نام آن را هوک گذاشت. در سال 1993 ، اسپیلبرگ انقلابی در جلوه های ویژه ایجاد کرد و فیلم پارک ژو راسیک را ساخت. در این فیلم ، اسپیلبرگ افسانه علمی _ تخیلی و پر فروش مایکل کرایتون (Michael Crichton ) را به تصویر کشید و فیلمش را هم مانند کتاب بسیار پر فروش از آب در آورد.
    فیلم بحث برانگیز فهرست شیندلر ( 1994) ، پروژه بعدی اسپیلبرگ بود. فهرست شیندلر ، ماجرای یک آلمانی کارخانه دار و عضو حزب نازی آلمان ، به نام اسکار شیندلر را روایت می کرد که جان صدها یهودی عازم به اردوگاه های مرگ را نجات می دهد. این فیلم زمانی 3 ساعته داشت و به شیوه ای سیاه و سفید ، فیلم برداری شده بود ، در حالی که گاهی یک تک رنگ به شکل نمادین در تصویر دیده می شد. فیلم از جهت سیاسی ، حرف و حدیث های بسیاری را به همراه داشت ، اما با این وجود اعتبار هنری ویژه ای برای اسپیلبرگ به همراه داشت و نخستین اسکار کارگردانی را نصیب او کرد.

    در سال 1997 اسپیلبرگ بار دیگر به سراغ دایناسورها رفت و دنیای گمشده : پارک ژوراسیک را ساخت. این فیلم نسبت به فیلم قبلی جلوه های ویژه عظیم تر و قوی تری داشت اما مانند فیلم اول استقبال نشد. در همین سال اسپیلبرگ پروژه دیگری را نیز به سامان رساند: آمیستاد. آمیستاد درباره سیاهان و کوچ اجباریشان به آمریکا توسط سفیدپوستان برده دار بود. فیلم چندان در گیشه موفق نبود.

  24. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  25. #13
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : استیون اسپیلبرگ

    هوش مصنوعی محصول 2001 ، فیلمی احساسی و پینوکیو وار درباره روباتی است در هیبت یک پسر بچه که با تمام وجود می خواهد یک پسر بچه واقعی باشد. هوش مصنوعی فیلم جذابی است که تعارضی با معنی در خود دارد ، این پسر بچه روبات بیش از هر پسر بچه دیگری یک پسربچه واقعی است. پروژه بعدی اسپیلبرگ به نام گزارش اقلیت ( 2002 ) هم در ژانر علمی _ تخیلی قرار می گیرد. با استفاده از ذهن یک دختر که در یک استخر زندانی است می توان فهمید که چه کسی قصد ارتکاب جرم را دارد و این در حالی است که این پیشرفت در نظام امنیتی چندان قابل اعتماد نیست و خود مولود ناامنی است. در سال 2002 ، اسپیلبرگ فیلم دیگری به نام اگه می تونی منو بگیر را ساخت ، فیلمی تفریحی و سرگرم کننده درباره تعقیب و گریزهای یک پلیس و یک مجرم دزد. هر سه این فیلم ها در گیشه موفق بودند.

    فیلم بعدی اسپیلبرگ ، ترمینال (2004) نام دارد. ترمینال بر اساس یک ماجرای واقعی ، یعنی ماجرای یک ایرانی مهاجر ساخته شد. فیلم نامه توسط اندرو نیکول ( Andrew Niccol ) نوشته شد و قرار بود خود او هم فیلم را کارگردانی کند ، ولی در نهایت کارگردانی فیلم به اسپیلبرگ رسید. ترمینال ماجرای شخصی به نام ویکتور ناوورسکی است که اهل یک کشور خیالی در آروپای شرقی است. او به نیویورک می آید و هنگامی که به فرودگاه نیویورک می رسد ، متوجه می شود کشورش دچار جنگ شده و به این ترتیب مدارکش دیگر اعتباری ندارند. او که دیگر نه راه برگشت دارد و نه می تواند قانونا وارد خاک آمریکا شود مجبور است در همان فرودگاه زندگی کند.

    در سال 2005 ، اسپیلبرگ ، پروژه عظیم جنگ دنیاها را ساخت. جنگ دنیاها بر اساس داستانی به همین نام از اچ. جی. ولز (H.G. Wells ) ساخته شد ، نویسنده ای که در سینما نام آشنایی دارد و از روی داستان های او چندین فیلم ساخته شده. در جنگ دنیاها ، کره زمین شاهد حمله موجودات آهنی و عجیبی است که این بار نه از آسمان ، بلکه از دل همین کره زمین سر بر آورده اند. در این فیلم تام کروز ( Tom Cruse ) در نقش پدری که در صدد نجات جان دو فرزندش است چندان خوب ظاهر نشد ، ولی فیلم در گیشه موفق بود ، به ویژه ( مانند آثار دیگر اسپیلبرگ ) به دلیل جلوه های ویژه بسیار خوبی که از آن برخوردار بود.

    گزیده فیلم شناسی استیون اسپیلبرگ ( در مقام کارگردان )

    • فرار به ناکجا آباد ( 1961- Escape to Nowhere )
    • Firelight
    • آمبلین ( 1968- Amblin )
    • دوئل ( 1971- Duel )
    • شوگرلند اکسپرس ( 1974- The Sugarland Express )
    • آرواره ها ( 1975- Jaws )
    • برخورد نزدیک از نوع سوم ( 1977- Close Encounters of the Third Kind )
    • ایندیانا جونز و مهاجمین صندوقچه گمشده ( 1981- Indiana Jones and the Raiders of the Lost Ark )
    • ئی تی یک موجود فضایی ( 1982- E.T. the Extra- Terrestrial )
    • منطقه بین الطلوعین – فیلم (1983- Twilight Zone: The Movie )
    • ایندیانا جونز و معبد مرگ ( 1984- Indiana Jones and the Temple of Doom )
    • رنگ ارغوانی ( 1985- The Color Purple )
    • امپراتوری خورشید ( 1987 - Empire of the Sun )
    • ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی ( 1989 - Indiana Jones and the Last Crusade )
    • همیشه ( 1989 - Always )
    • هوک ( 1991 - Hook )
    • پارک ژوراسیک ( 1993- Jurassic Park )
    • فهرست شیندلر ( 1994- Schindler's List )
    • دنیای گمشده : پارک ژوراسیک ( 1997- The Lost World: Jurassic Park )
    • آمیستاد ( 1997- Amistad )
    • نجات سرباز رایان ( 1998 - Saving Private Ryan )
    • سفر بی پایان ( 1999- The Unfinished Journey )
    • هوش مصنوعی ( 2001- Artificial Intelligence: AI )
    • گزارش اقلیت ( 2002 - Minority Report )
    • اگه می تونی منو بگیر ( 2002- Catch Me If You Can )
    • ترمینال ( 2004- The Terminal )
    • جنگ دنیاها ( 2005- War of the Worlds )
    • مونیخ ( 2005- Munich )


    گزیده جوایز و افتخارات

    • برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلم برای فیلم فهرست شیندلر در سال 1995 ، برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم نجات سرباز رایان در سال 1999 و همچنین نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم های برخورد نزدیک از نوع سوم در سال 1978 ، مهاجمین صندوقچه گمشده در سال 1982 ، ئی تی در سال 1983 ، رنگ ارغوانی در سال 1986 و نیز نامزدی بهترین فیلم برای نجات سرباز رایان در سال 1999.
    • برنده جایزه گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم های فهرست شیندلر در سال 1994 و نجات سرباز رایان در سال 1999. نامزد دریافت گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم های آرواره ها در سال 1976، برخورد نزدیک از نوع سوم در سال 1978 ، مهاجمین صندوقچه گمشده در سال 1982 ، ئی تی در سال 1983 ، رنگ ارغوانی در سال 1986 ، آمیستاد در سال 1998، هوش مصنوعی در سال 2002 و مونیخ در سال 2006.
    • برنده نخل طلای کن برای بهترین فیلم نامه و نامزد دریافت نخل طلای بهترین فیلم هر دو برای شوگرلند اکسپرس در سال 1974.
    • برنده جایزه بافتا در رشته بهترین فیلم برای فهرست شیندلر در سال 1994 و نیز نامزد دریافت جایزه بافتا در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم آرواره ها در سال 1976 ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه برای فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم در سال 1979 ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم برای ئی تی در سال 1983 و بهترین فیلم برای فیلم نجات سرباز رایان در سال 1999.

  26. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ