Animparadise بهشت انیمه انیمیشن مانگا

 

 


دانلود زیر نویس فارسی انیمه ها  تبلیغات در بهشت انیمه

صفحه 1 از 21 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 15 , از مجموع 304

موضوع: داستان های عبرت آموز

  1. #1
    ALTIN
    Guest

    داستان های عبرت آموز

    لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

    یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

    آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

    سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

    این پاسخ آهنگر بود:

    در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

    آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

    گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

    باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

    می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

    خدای من، از آنچه برای من خواسته‌اید صرفنظر نکنید تا شکلی را که شما می‌خواهید، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندید ادامه دهید. هر مدت که لازم است، ادامه دهید، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکنید

  2. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  3. #2
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.
    او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت خواست ...
    پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين گفت : تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست .
    خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .
    پيرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخی در آن ايجاد ميكني ،‌ سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامي آنجا قرار ميدهي .
    بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله را توضيح دهم ...!
    خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .
    او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت ...
    خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگي ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده و با خشنودي گفت :‌بالش كاملا خالي شده است !
    پيرزن پاسخ داد : حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به حالت اولش برگردد !!!
    خانم جوان با سرآسيمگي گفت : اما ميدونيد اين امر كاملا غير ممكنه ! باد بيشتر آن پرها را از محلي كه قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد !
    پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت : كاملا درسته !
    هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .
    آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت را خوب انتخاب كن..

  4. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  5. #3
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

    - بهلول، چه می سازی؟

    بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

    بهلول گفت: می فروشم.

    قیمت آن چند دینار است؟

    صد دینار.

    زبیده خاتون گفت: من آن را می خرم.

    بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
    وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

    این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

    - به تو نمی فروشم.
    هارون گفت:
    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
    بهلول گفت:

    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

    هارون ناراحت شد و پرسید:

    - چرا؟
    بهلول گفت:

    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

  6. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  7. #4
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت ...
    گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
    بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...

    شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

    گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

    گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
    دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
    اینان را به شیطان چه نیاز است؟
    شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

  8. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  9. #5
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    معروف است که رضا شاه هراز گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی ميرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسي کند؛در یکی از این شبها که سوار بر جيپ به طرف پادگانی میرفت، در بين راه سربازی را که يواشکي جيم شده بود و بعد از

    عرق خوري های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد؛

    رضا شاه با لحني شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟

    سرباز با افتخار گفت: برو بالا... یعنی بیشتر

    رضا شاه: يه ليوان زدی؟

    سرباز: برو بالا

    رضا شاه: یه چتول زدی؟

    سرباز: برو بالا

    رضا شاه: يه بطر زدی؟

    سرباز: بزن قدّش

    بعد رضا شاه میگه: حالا ميدونی من کیم؟

    سرباز کمي جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟

    رضا شاه: برو بالا

    سرباز: افسری؟

    رضا شاه: برو بالا

    سرباز: تيمسار؟

    رضا شاه: برو بالا

    سرباز: سردار سپه؟

    رضا شاه: بزن قدّش

    همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد:
    چیه؟ ترسیدي؟

    سرباز: برو بالا

    رضا شاه: لرزیدی؟

    سرباز: برو بالا

    رضا شاه: ريدي؟

    سرباز: بزن قدّش

  10. 4 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  11. #6
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    كودكي ده ساله كه دست چپش به دليل يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد...
    پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
    استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند.
    در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
    بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.
    استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.
    سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
    سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود.
    وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
    استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي.
    ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي!
    ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني.

  12. 2 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  13. #7
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    كروسوس پادشاه لوديه تصميم گرفت به ايرانيان حمله كند.
    با اين حال خواست كه با پيشگويان معبد دلفي يونان مشورت كند.
    پيشگو گفت:"مقدر شده است كه امپراتوري بزرگي به دست تو ويران شود."
    كروسوس با شادماني اعلان جنگ كرد.
    پس از دو روز نبرد،لوديه مغلوب ايرانيان شد،پايتختش قلع و قمع شد و كروسوس نيز به اسارت درآمد.
    او خشمگين از سفيرش خواست تا به يونان برود و به كاهنان معبد دلفي بگويد كه در پيشگوييش چقدر به خطا رفته است.
    كاهن به سفير گفت:"نه،آن كه اشتباه مي كرد تو بودي.
    تو امپراتوري بزرگي را نابود كردي:لوديه."!

  14. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  15. #8
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه.
    بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه.
    ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.
    وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه.
    آه چه جالب شما مرد هستید ... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !
    همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم.
    این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
    مرد با هیجان پاسخ میگه: "بله کاملا با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"
    بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !
    بعد زن بطری رو به مرد میده.
    مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.
    بعد بطری رو برمی گردونه به زن.
    زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
    مرده می گه شما نمی نوشید؟!
    زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!

  16. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  17. #9
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:
    خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
    - خيلي خوب بود پدر.
    - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
    - بله پدر، ديدم...
    - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
    - من ديدم که:
    ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.
    ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
    ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود.
    ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند.
    ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني
    دارند تا آنها را محافظت کنند.
    آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.
    پسر سپس افزود:
    متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!!.

  18. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  19. #10
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟
    استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
    سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن.
    شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد.
    استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن.
    شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.
    و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمي مي شوند، و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند.
    من اين را نپرسيدم. پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
    استاد پاسخ داد:
    بهترين شمشيرزن به آن سنگ مي ماند، بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند!

  20. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  21. #11
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
    آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
    آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
    آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
    مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
    آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
    مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
    آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
    مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
    برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

  22. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  23. #12
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد...

    !الو؟....الو...؟ بفرمایید.... چرا جواب نمیدین...؟

    ! ...جواب نمی داد

    ! ...فقط فوت می کرد

    : ... گفتم

    ،اگه زشتی یه فوت کن

    ! ...اگه خوشگلی دو تا

    !دو تا فوت کرد

    : ...گفتم

    ،اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن

    ! ....اگه هستی دو تا

    !بازم دو تا فوت کرد

    ،فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا

    ،اگه نه یه فوت

    ! ...اگه آره دو فوت

    ! ...بازم دو تا فوت کرد

    """""""""""" """

    !فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم

    !...همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود

    ،با اشتیاق دوش گرفتم

    ،بهترین ادوکلنم رو زدم

    ، ...و شیک ترین لباسمو پوشیدم

    : ...از خونه که داشتم می رفتم بیرون

    زنم صدام کرد

    عزیزم ناهار می آ8 c خونه؟

    ،نه عزیزم

    !امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم

    : ...زنم گفت

    ،اگه می خوای

    گردنتو بشکنم یه فوت کن

    اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا

  24. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  25. #13
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    خواب دیدم قیامت شده است .

    هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
    خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
    گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
    نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یادهندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!

  26. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  27. #14
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .

    اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.

    عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.

    عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .

    "خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.

    اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،

    وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"

    آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود

    واوراخوشحال کند .

    داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.

    استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.

    او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .

    اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .

    البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .

    دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.

    دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.

    عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.

    استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

    استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .

    اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي

    مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

    دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد

    پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.

    او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .

    پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:

    فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .

    من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.

    هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .

    استاد نشست وشعري سرود:

    دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز

    اما دستاني دارم به غايت تهي

    کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود

    خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.

    اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم

  28. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

  29. #15
    ALTIN
    Guest

    پاسخ : داستانهایه عبرت اموز

    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

    روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
    « امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!.

  30. 3 كاربر برای این ارسال مفيد سپاسگزاری كرده اند :

صفحه 1 از 21 12311 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
بهشت انیمه انیمیشن مانگا کمیک استریپ